عزیز همیشگی ملت ایران به حسن و خلق و وفا، کس به یار ما نرسد تو را در این سخن، انکار کار ما نرسد اگرچه حسنفروشان به جلوه آمدهاند کسی به حسن و ملاحت، به یار ما نرسد هزار نقش برآمد ز کلک صنع و یکی به دلپذیری نقش نگار ما نرسد هزار نقد به بازار کاینات آرند یکی به سکه صاحبعیار ما نرسد بهترین فاتحه سخن در بزرگداشت این عزیز همیشگی ملت ایران و درّ یگانه فرهنگ فارسی، سخنی بود از خود او، که این غزل را به عنوان ارادتی به شاعر همه عصرها خواندم و در حقیقت توصیفی برای خود حافظ شیرازی است. حافظ بدون شک، درخشانترین ستاره فرهنگ فارسی است، شعر فارسی. در طول این چندین قرن، نداریم هیچ شاعری را که به قدر حافظ، در اعماق و زوایای جامعه ما و ذهن و دل ملت ما نفوذ کرده باشد و حضور داشته باشد. شاعرِ همه قرنهاست و همه قشرهاست. از عرفای بیخود از خودِ مجذوبِ جلوههای الهی، تا ادیبان و شاعران خوشذوق، تا رندان بیسر و پا و تا مردان و زنان معمولی جامعه ما، هر کدام در حافظ سخن دل خود را یافتند و به زبان او، شرح حال و وصف حال خود را سرودند. شاعری که دیوان او تا امروز، پرفروشترین کتاب بعد از قرآن است و دیوان او در همه جای این کشور و در بسیاری از خانهها با قداست و حرمت، در کنار کتاب الهی گذاشته شده است. شاعری که لفظ و معنا را و قالب و محتوا را با هم به اوج رسانده و در هر مقولهای که سخن رانده، زبدهترین و موجزترین و شیرینترین را گفته است. درباره حافظ، سخنها گفتند و قلمها زدند و به دهها زبان دیوان او را برگرداندند و دهها کتاب در شرح دیوان او نوشتند؛ اما همچنان حافظ به صورت کامل، ناشناخته است. ما حافظ را فقط به عنوان یک حادثه تاریخی ارج نمینهیم، بلکه حافظ همچنین حامل یک پیام و یک فرهنگ است. دو خصوصیت وجود دارد که به ما حکم میکند از حافظ تجلیل کنیم و یاد او را زنده کنیم: اول: زبان فاخر اوست که همچنان در قله زبان فارسی و شعر فارسی است و ما این زبان را باید ارج بنهیم و از آن معراجی بسازیم به سوی زبان پاکِ پیراسته کامل والا؛ چیزی که امروز از آن محرومیم. دوم: معارف حافظی است که خود او تکرار میکند از نکات قرآنی استفاده کرده است. قرآن درس همیشگی زندگی انسان است و دیوان حافظ مستفاد از قرآن است و خود او اعتراف میکند که نکات قرآنی را آموخته و زبان خودش را به آنها گشوده است. محتوای شعر حافظ آنجا که از جنبه شعری محض خارج میشود و قدم در وادی بیان معارف و اخلاقیات میگذارد، یک گنجینه و ذخیره است برای ملت امروز و نسلهای آینده و همچنین برای ملتهای دیگر؛ چون معارف والای انسانی، مرز نمیشناسد. بزرگداشت حافظ، بزرگداشت فرهنگ قرآنی و اسلامی و ایرانی است و بزرگداشت اندیشههای نابی است که در این دیوان کوچک، گردآوری شده و به بهترین و شیواترین زبان، ادا شده است. ارادت به حافظ و احساس مسیولیت در مقابل پیام حافظ و جهانبینی و زبان او، من را وادار میکند به شرکت در این اجتماع؛ اما وقت و گرفتاریهای من اجازه نمیدهند آنچنان که دلخواه یک دوستدار حافظ است، درباره او حرف بزنم و بیان کنم. در استعجال، با کمک از حافظه و از حافظ، مطالبی را آماده کردهام که عرض کنم. بحث را در سه قسمت عرض خواهم کرد: یک قسمت در باب شعر حافظ، قسمت دیگر در باب جهانبینی حافظ و قسمت سوم در باب شخصیت حافظ. شعر حافظ شعر حافظ در اوج هنر فارسی است و از جهات مختلف در حد اعلاست. این بحث که: «بهترین شاعر فارسی کیست؟» تاکنون بیجواب مانده و شاید بعد از این هم بیجواب بماند؛ اما میتوان ادعا کرد به اوجی که در سخن حافظ هست، هیچ سخن دیگری نرسیده است. نه اینکه مرتبه شعر حافظ در همه غزلیات و سرودهها مرتبهای است والاتر از دیگران، بلکه بدین معنا که در بخشی از این مجموعه گرانبها و نفیس، اوجی وجود دارد که شبیه آن را انسان در کلام دیگران مشاهده نمیکند. هر نوع شعر غزلی ـ چه عارفانه و چه غیرعارفانه ـ به طور طبیعی شعر عشق است و شعر عشقی که متعهد بیان لطیفترین احساسات انسان است، به طور طبیعی نمیتواند از شیوهها و اسلوبها و کلماتی استفاده کند که به فخامت شعر خواهد انجامید؛ آنچه در «قصیده» بهراحتی میتوان از آن بهره برد و حتی در «مثنوی»؛ لذا میبینید سعدی بزرگ که استاد سخن است، فخامتی را که در «بوستان» نشان میدهد، در غزلیات نمیتواند نشان بدهد. این طبیعت زبان غزل است و هر شاعری ناگزیر در غزل محدودیتهایی دارد که سخن را از استحکام و فخامت و جزالت لازم میاندازد. اگر نگاه کنید به تشبیبها و نسیبهایی که معمولاً شعرا در مقدمات قصاید داشتهاند (در گذشته کمتر قصیدهای بود که از تشبیب و نسیب، یعنی ابیات عاشقانهای که در ابتدای قصیده شاعر میسرود، خالی باشد)، خواهید دید که هیچ کدام از ابیاتی که به عنوان تشبیب در مقدمه و طلیعه قصاید، سروده شده، نتوانسته است کار یک غزل را در بین مردم بکند. نه هرگز خوانندهای با او آوازی سروده و نه به عنوان وصفالحال عاشقی به کار رفته است. با اینکه غزل است و در مضمون غزل؛ اما طنطنه قصیده، مانع از این است که آن لطف و آب غزل، آن لطافت و نازکی غزل را دارا باشد. پس لطافت و نازکی در غزل، به طور طبیعی منافات دارد با طبیعت استحکام شعر که در قصیده مشاهده میشود؛ حالا اگر شعری پیدا کردیم که با اینکه غزل است، از لحاظ استحکام الفاظ، کوچکترین نقیصهای ندارد؛ این شکل شعر، برترین است. اگر غزلی یافتیم که علاوه بر لطف سخن و لطافت کلمات، از استحکام و استواری هم برخوردار است، به طوری که نمیتوان جای هیچ کلمهای از کلمات آن را عوض کرد یا چیزی به آن افزود یا چیزی از آن کاست، باید استنتاج کنیم که این غزل، در حد اوج است؛ و در دیوان حافظ، از این قبیل بسیار است. آنچنان استحکام سخن در غزل حافظ، چشم را به خود جلب میکند که کسانی که بر روی خصوصیات لفظی سخن کار میکنند، بلاشک یکی از چیزهایی که آنها را مبهوت میکند، همین استحکام سخن حافظ است در بسیاری از ابیات و غزلیات او. نمیخواهیم بگوییم که همه غزلیات حافظ این جوری است؛ به قول غنی کشمیری: شعر اگر اعجاز باشد، بی بلند و پست نیست در ید بیضا، همه انگشتها یکدست نیست در شعر حافظ هم، کوتاه و بلند وجود دارد و تصادفاً شعرهای پایین حافظ، آن چیزهایی است که نشانههای مدح در او هست: احمد الله علی معدلۀ السلطانی احمد شیخ اویس حسن ایلخانی میتوان گفت این، شعر حافظ به شمار نمیآید. شعر حافظ را در جاهای دیگر و بخشهای دیگری بایست جستجو کرد. ویژگیهای لفظی شعر حافظ [۱ـ] یکی از این خصوصیات، «قدرت تصویر» در شعر حافظ است. تصویر در مثنوی، چیز آسان و ممکنی است؛ لذا تصویرگری فردوسی را در شاهنامه و مخصوصاً نظامی را در کتابهای مثنویاش، مشاهده میکنید که چه تصویرهای زیبایی از طبیعت، از وضعیت، میکند. در غزل این کار، آسان نیست؛ بهخصوص وقتی که شاعر متعهد است حتماً محتوایی در آن غزل بیان کند و معارفی را ادا کند. تصویر، با آن زبان محکم و لطافتهای ویژه شعر حافظ و با مفهوم، چیز نزدیک به اعجازی است. چند نمونه از تصویرهای حافظ را میخوانم، چون گمان میکنم روی تصویرگری حافظ کمتر کار شده. این ابیات ببینید چقدر زیبا و قوی تصویر میکند: درِ سرای مغان، رُفته بود و آبزده نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر ولی ز ترک کُلَه، چتر بر سحاب زده شعاع جام و قدح، نور ماه پوشیده عذار مغبچگان، راه آفتاب زده تا میرسد به اینجا: سلام کردم و با من به روی خندان گفت که: ای خمارکش مفلس شرابزده چه کسی؟ چه کارهای و چطور؟ سؤال میکند از او تا میرسد به اینجا: وصال دولت بیدار، ترسمت ندهند که خفتهای تو در آغوش بخت خوابزده پیام شعر را ببینید چقدر زیبا و بلند و شعر چقدر برخوردار از استحکام لفظی است که حقیقتاً از لحاظ استحکام لفظی و درعین حال اینجور تصویرگری کمنظیر است؛ درِ سرای مغان را نشان میدهد و پیر را نشان میدهد و مغبچگان را نشان میدهد و چهرههایشان را نشان میدهد، حال خودش را تصویر میکند. چیز عجیبی است این تصویر و نظایر این در دیوان حافظ زیاد است. دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راهنشین باده مستانه زدند ترسیمی بسیار روشن از چیزی است که در یک مکاشفه یا الهام ذهنی یا بینش عرفانی، شاعر دارد و آن را به بهترین زبان ذکر میکند که اگر ما قبول کنیم ـ که قبول هم داریم ـ که این پیام عرفانی است و بیان معرفتی از معارف عرفانی، شاید حقیقتاً نشود به بهتر از این زبان، تصویر کرد. تصویرگری حافظ، یکی از برجستهترین خصوصیات اوست. [۲ـ] «ایهام بیان حافظ» را دربارهاش زیاد بحث شده، من تکرار نمیکنم. [۳ـ] ازجمله خصوصیات زبان حافظ، شورآفرینی است. شعر حافظ شعر پرشور و شورانگیز است. با اینکه شعر غزلی (در برخی از اشکالش که شاید صبغه غالب هم داشته باشد) شعر رخوت و بیحالی است؛ اما شعر حافظ، شورانگیز و ولولهآفرین است. ابیاتی را به یاد شما میآورم، ببینید چقدر پرتحرک و برانگیزاننده است: سخن درست بگویم، نمیتوانم دید که مِی خورند حریفان و من نظاره کنم * در نمازم، خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد * ما در پیاله، عکس رخ یار دیدهایم ای بیخبر ز لذت شُرب مدام ما * حاشا که من به موسم گل، ترک مِی کنم من لاف عقل میزنم، این کار کِی کنم این شعرها سر تا پا شور و حرکت و هیجان است و هیچ به سخن یک انسانِ بیحالِ افتاده دنیا را ترک گفته، ندارد. شعر معروف اول دیوان حافظ نمونه بارزی از همین شورآفرینی و ولولهآفرینی است: الا یا ایها الساقی، ادر کاساً و ناولها که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها [۴ـ] شعر حافظ سرشار از مضامین است؛ چه مضامین ابتکاری و چه مضامین شعرای گذشته که آنها را با بهترین بیان و غالباً از بیان خودشان، ادا کرده است. چه شعرای عرب و چه شعرای پیش از خودش مثل سعدی و چه شعرای معاصر خودش مثل خواجو و سلمان ساوجی که گاهی مضمونی را از آنها گرفته و به زیباتر از بیان خود آنها، آن را ادا کرده است. اینی که گفته میشود که در شعر حافظ مضمون نیست، ناشی از دو علت است: یکی اینکه مضامین حافظ آنقدر بعد از او تکرار و تقلید شده که امروز که آن را میخوانیم، به گوشمان تازه نمیآید. این گناه حافظ نیست، این مدح حافظ است که شعر او و مضمون او، آنقدر دست به دست گشته و همه آن را گرفتند و تقلید کردند که امروز حرف تازهای به گوش نمیآید. دوم اینکه: زیبایی و صافی سخن، آنچنانی که مضمون در او گم میشود، برخلاف بسیاری از گویندگان سبک هندی که مضامین عالی را به کیفیتی بیان میکنند که زبان سبک هندی این البته این، نقص آن سبک هم نیست، در آنجا هم در جای خود بحث دارد و نظر هست که آنجا یکی از کمالات سبک هندی است. به هر حال مضمون در شعر حافظ، آنچنان هموار و آرام بیان شده که به چشم نمیآید. [۵ـ] کمگویی و گزیدهگویی، خصوصیت دیگر شعر اوست؛ یعنی حقیقتاً جز برخی از ابیات یا بعضی از غزلیات و قصایدی که غالباً هم معلوم میشود مربوط به اوضاع و احوال خاص خودش است یا مدح این و آن است، در بقیه دیوان، نمیشود جایی را پیدا کرد که انسان بگوید توی این غزل، اگر این بیت نبود، بهتر بود؛ کاری که با دیوان خیلی از شعرا این کار میشود. انسان دیوانهای بسیار خوب را از شعرای بزرگ میخواند، میبیند توی این قصیده به این قشنگی، تو این غزل به این شیوایی، این بیت زیادی است! اگر نبود، یکدستتر بود، بهتر بود. در شعر حافظ، چنین چیزی را آدم نمیتواند پیدا کند. [۶ـ] روانی، صیقلزدگی الفاظ، ترکیبات بسیار شیرین و لحن زبان شیرین، یکی از خصوصیات استثنایی حافظ است. با اینکه کیفیت بیان او بسیار شبیه به خواجوست، اما شیرینی بیان حافظ، در مجموع دیوان، در هیچ دیوان دیگری از دیوانهای فارسی (تا آنجایی که بنده دیدم و احساس کردم)، مشاهده نمیشود. [۷ـ] بعضی حافظ را متهم کردهاند به «تکرار». تکرار حافظ، تکرار مضمون نیست، تکرار ایدهها و مفاهیم است. یک مفهوم را به زبانهای گوناگون تکرار میکند. نمیشود این را گفت تکرار مضمون که عیب است در شعر. [۸ـ] موسیقی عبارات حافظ و گوشنوازی این کلمات، خصوصیت دیگری است. شعر را وقتی که به سبک معمولی بخوانند، گوشنواز است؛ چیزی که در شعر فارسی، نظیرش کم است. خواجو همینجور است؛ بسیاری از غزلیات سعدی همینجور است؛ بعضی از مثنویات همین جور است. اما در حافظ، این یک صبغه عمومی است. کثرت ظرافتها و ریزهکاریهای لفظی، از قبیل جناسها و مراعات نظیرها و ایهام و تناسبها و ایهام و تضادها، الی ماشاءالله است که شاید انسان کمتر بتواند غزلی را پیدا کند که در آن، چند مورد از این ظرافتها و ریزهکاریها و ظریفکاریها و ترصیعهای لفظی وجود نداشته باشد: جگر چون نافهام خون گشت و کم زینم نمیباید جزای آنکه با زلفت سخن از چین خطا گفتم [۹ـ] یکی از خصوصیات شعر حافظ، روانی و رسایی است که هر کس با زبان فارسی آشنا باشد، شعر حافظ را میفهمد. شما وقتی شعر حافظ را با زبان معمولی برای آدمی که هیچ سواد هم نداشته باشد، بخوانید، راحت میفهمد؛ مثل حرفزدن معمولی: مشکلی دارم، ز دانشمند مجلس بازپرس توبهفرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟ اصلاً هیچ ابهامی و نکتهای که پیچ و خمی در او باشد، انسان مشاهده نمیکند. نوماندن زبان که یکی از ادبای معاصر ادعا میکند: «هنوز زبان غزلی ما، مدیون حافظ است» و درست است، یعنی امروز شیواترین غزل ما، غزلی است که شباهتی به حافظ میرساند. نمیگویم اگر کسی درست، نسخه حافظ را تقلید کند، بهترین غزل خواهد بود؛ نه، تطور زبان و تحول سبکها و پیشرفت شعر، یقیناً ما را به جاهای جدیدی رسانده است؛ اما در همین شعر غزلی ناب پیشرفته امروز، آنجایی که شباهتی به حافظ و زبان حافظ در او هست، انسان احساس شیوایی میکند. [۱۰ـ] به کاربردن معانی رمزی و کنایی، که هیچ شکی درش نیست؛ یعنی حتی کسانی که شعر حافظ را یکسره عاشقانه و به قول خودشان رندانه میدانند و هیچ معتقد به گرایش عرفانی در حافظ نیستند (که واقعاً جفای به حافظ است)، حتی آنها هم در مواردی، نمیتوانند رد کنند که سخن حافظ، سخن رمزی است؛ یعنی کاملا روشن است که حافظ اینجا تعبیری را به جای معنای دیگر مورد نظر خودش گذاشته است. نقد صوفی، نه همین صافی بیغش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد صافی بیغش یعنی «می»، در حالی که صوفی ادعای «می» ندارد، ادعای معنویات دارد؛ بنابراین صافی بیغش به معنای «می ناب»، یعنی عرفان ناب به کار رفته. [۱۱ـ] ازجمله چیزهایی که جا دارد در شعر حافظ روی آن کار بشود، استفاده شجاعانه از لهجه محلی است؛ حافظ در شعری با آن عظمت، با ظرافت از لهجه شیرازی استفاده کرده؛ موارد زیادی دیده میشود. این استفاده کردن «به» به جای «با»: اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم که تا امروز هم در لهجه شیرازی موجود است. یا: در خرابات طریقت، ما به هم منزل شویم کاینچنین رفتهست از عهد ازل، تقدیر ما در غزل «صلاح کار کجا و من خراب کجا»، کجا ردیف است و «با»ی قبل از ردیف، که حرف ردیف باید ساکن باشد. در حالی که در مصراع بعدی میگوید: «ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا». این به لهجه شیرازی غلط نیست: «ببین تفاوت ره از کجاست تابکجا» که الان هم شیرازیها همینجور حرف میزنند: «تابْکجا». [۱۲ـ] استفاده از اصطلاحات روزمره معمولی و از این قبیل چیزها که زیاد است. [۱۳ـ] نکته دیگر: بنده نشانههای سبک هندی را در غزل حافظ مشاهده میکنم؛ یعنی ریشههای سبک هندی را میشود فهمید و ارادت صایب و نظیری و عُرفی و کلیم (این شعرای بزرگ سبک هندی) به حافظ، احتمالاً به معنای انس زیاد اینها با زبان حافظ است و یقیناً اثر داشته که من دو تا بیت را همینطور دم دستی پیدا کردم: کردار اهل صومعهام کرد مِیپرست این دود بین که نامه من شد سیاه از او که کاملا بوی سبک هندی را میدهد. ای جرعهنوش مجلس جم، سینه پاک دار کایینهایست جام جهانبین که وای از او ادامه دارد
حافظ؛ درّ یگانه شعر فارسی
به مناسبت سالگرد حافظ، سخنرانی رهبر شهید آیتالله خامنهای در کنگره حافظ در سال ۱۳۶۷ منتشر شد. این سخنرانی به جایگاه و اهمیت حافظ در فرهنگ و ادبیات فارسی میپردازد.
منبع:
اطلاعات آنلاین