امیلی سنت جان مندل
من همیشه به این فکر میکردم که چه چیزی لازم است تا کسی ناپدید شود. نه اینکه به معنای مرگ باشد، بلکه به معنای محو شدن از سوابق، از حافظه، از وجود باشد.
در رمان جدیدم، Exit Party، این مفهوم به عنوان «روح شدن» شناخته میشود و به عنوان مجازات نهایی برای کسانی که دولت آنها را تهدیدی میداند، استفاده میشود. این مجازات به این صورت است که تمام سوابق فرد از بین میرود، نامش از تمام پایگاههای داده حذف میشود و انگار هرگز وجود نداشته است.
در این بخش از رمان، شخصیت اصلی، یک مامور مخفی به نام لوئیس، در حال تحقیق در مورد یک مورد روح شدن است. او متوجه میشود که این کار به سادگی انجام میشود و هر کسی میتواند قربانی شود.
این بخش از رمان Exit Party است:
«او به آرامی در خیابان قدم میزد، سعی میکرد نامحسوس باشد. او میدانست که تحت نظر است، اما نمیدانست چه کسی یا چه چیزی آنها را تماشا میکند. او به یک کافه رفت و یک قهوه سفارش داد. در حالی که قهوهاش را مینوشید، به مردم اطرافش نگاه میکرد. آنها همه به نظر میرسیدند عادی و بیخطر باشند، اما او میدانست که هر یک از آنها میتوانند یک تهدید باشند.
ناگهان، او متوجه شد که یک مرد به او خیره شده است. مرد بلندقامت و لاغر بود و کت و شلوار مشکی پوشیده بود. او به نظر میرسید که از یک سازمان دولتی باشد. لوئیس سعی کرد از تماس چشمی با مرد خودداری کند، اما مرد به خیره شدن ادامه داد.
مرد به سمت لوئیس آمد و گفت: «خانم، میتوانم از شما سوالی بپرسم؟»
لوئیس گفت: «بستگی دارد.»
مرد گفت: «ما در حال تحقیق در مورد یک مورد روح شدن هستیم. آیا شما اطلاعاتی دارید که بتواند به ما کمک کند؟»
لوئیس گفت: «من نمیدانم در مورد چه چیزی صحبت میکنید.»
مرد گفت: «شما دروغ میگویید.»
لوئیس گفت: «من دروغ نمیگویم.»
مرد گفت: «ما میدانیم که شما یک مامور مخفی هستید. ما میدانیم که شما در حال تحقیق در مورد این مورد هستید.»
لوئیس گفت: «من نمیدانم از کجا این اطلاعات را به دست آوردهاید، اما اشتباه میکنید.»
مرد گفت: «ما اشتباه نمیکنیم. ما میدانیم که شما یک تهدید هستید.»
لوئیس گفت: «من تهدیدی نیستم.»
مرد گفت: «شما هستید. و ما قصد داریم شما را از بین ببریم.»
لوئیس میدانست که در خطر است. او میدانست که مرد قصد دارد او را روح کند. او باید راهی برای فرار پیدا میکرد.