منو

صفحه اصلی

اخبار

سرنوشت مینیاتورهای خیام و داستانی از فراموشی و انکار

داستان تلخ یک هنرمند و مینیاتورهای ارزشمندش که پس از سال‌ها تلاش، به دست یاری نامحرم سپرده شد و در نهایت، هنرمند با اندوه فراوان درگذشت و آثارش به فراموشی سپرده شد.

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ سال 1316 خورشیدی تهران حسین خان بهزاد با زلف افشان و چشمان خمار میشی رنگ، بر سیگار اشنوی به ته رسیده پک جانانه ای زد و روی استکان به امان خدا رهایش کرد. قلموی مینیاتوری را با ظرافت روی بوم می رقصاند گاه گداری سرش را بالا می گیرد و از پنجره ی بخار رگفته زمستانی به بیرون نگاهی می اندازد.

کم کم متوجه غروب قریب الوقوع خورشید می شود. بلند می شود تا کمی نفت در چراغ بریزد. شولایش را روی شانه هایش بالا می کشد. یاد ایام شیرینی افتاده که در مسافرخانه شمس العماره با میرزاده عشقی می نشستند و گل می گفتند و گل می شنیدند.

پادکست را این‌جا بشنوید

حیف که عمر میرزاده عشقی به دنیا نبود و تاوان مخالفت با رضا خان سردار سپه را با مرگ تلخ خود داد و غم رفتنش را تا ابد برای حسین خان به یادگار گذاشت.

سفارش چشمگیر

عزیزه خانم هم سر و کله اش پیدا می شود و می گوید: حسین اقا این یادداشت رو اکبر اقا نوکر دکتر اسفندیاری تو کوچه داد دستم بدم به شما

حسین با کنجکاوی نه چندان زیاد یادداشت را بلند خواند:

حضور حسین خان بهزاد عزیزبا امتنان بسیار علاقه مند تازه کردن دیدار هستمقدم رنجه بفرمایید به کلبه احزان

فردای آن روز، عزیزه خانوم یک ظرف حلوای خانگی داد دست حسین خان و راهیش کرد سمت شمرون. حسین خان سر خیابان ناصر خسرو سوار درشکه شد و فکری بود که قصد دکتر اسفندیاری از این دیدار چیست. شاید سفارش کار نقاشی برایش داشته باشد و در این دوران تنگدستی کمک حالی باشد.

حدسش درست بود دکتر به مانند سال های پیش که رفت و‌ آمدشان بیشتر بود از او به گرمی استقبال کرد و با آب و تاب همیشگی درخواست و پیشنهادش را مطرح کرد:طراحی مینیاتوری متناسب با رباعیات خیام و بعد فروش آن به یک موزه خارجی و تقسیم سود

نقاش چیره دست یک حساب سر انگشتی کرد و گفت این کار هفت هشت سالی طول خواهد کشید. دکتر حرکتی کرد که معنیش می شد این ها هیچ مهم نیست.

آخر سر قرارشان شد هزینه های زندگی و مواد نقاشی این مدت همه بر دوش دکتر اسفندیاری باشد و حسین خان بهزاد فقط بر روی نگار گری خود متمرکز باشد

از مجموعه پادکست صدای صفحه،یک ماجرای عاشقانه برای پدر خانم هنرپیشه را این جا بشنوید.

حدس اولیه در ست بود این پروژه 8 سال تمام به طول انجامید و در این مدت رضا شاه سرنگون شد و ایران چند سالی در اشغال قوای متفقین بود تا این که بالاخره در میانه دهه 1320 ، جنگ بین الملل تمام شد و ایران نفسی کشید و نقاشی های بهزاد هم تمام شد 110 تابلو حاصل کار بود.

به چند هفته نکشید که دکتر اسفندیاری با مسوولیت نظارت بر امور دانشجویان ایرانی در آمریکا راهی ینگه دنیا شد. تابلو ها را هم برد تا در آن جا عکس هایی از آن ها بر روی کتابی چاپ شود و تابلو ها هم جداگانه به فروش برسد.

اما روز ها ، هفته ها ، ماهها و البته سال ها گذشتند و خبری نشد که نشد .حسین خان بهزاد چند باری جسارت کرد و نامه هایی را خطاب به دکتر اسفندیاری به سفارت ایران در واشنگتن فرستاد اما دریغ از حتی یک جواب.

مدتی گذشت و حسین خان را آمریکایی ها برای سفری به آن دیار دعوت کردند. او هم شال و کلاه کرد و رفت . آن قدر تحویلش گرفتند که داشت یادش می رفت که بد نیست سراغی هم از دکتر اسفندیاری و تابلو ها بگیرد.

بالاخره روزی او را نیویورک گیر آورد و کشید کنار و گفت:مرد مومن احترام نان و نمک به جا اما قرارمان چه شد.دکتر اسفندیاری هم در آمد خیلی ریلکس و خونسرد گفت:عزیز جان هزینه چاپ در آمریکا بسیار گران است تا چاپ هم نکنیم تابلو ها را که نمی توانیم به امان خدا بدهیم برود. می توانیم؟ ملتفت باش عزیز جان.

حسین خان در آن لحظه از خدا فقط طلب صبر می کرد که مبادا کاری کند بی آبرویی پیش آید.این شد که خداحافظی سردی از دکتر کرد و تمام

سال ها گذشت و 21 مهر سال 1347 فرا رسید.مینیاتوریست قصه ما آن قدر در پی درد قدیمی و لعنتی سوزش معده بی تاب شد که با اصرار از دکترش مجوز تزریق مورفین گرفت تا شاید درد بی خیالش شود. درد بی خیالش شد اما به بهای جانش.به همین راحتی به خواب ابدی رفت.هر چه کردند به هوش نیامد که نیامد و بردندنش ابن بابویه کنار مرادش میرزاده عشقی به خاک امانتش دادند.

تنها فرزندش یعنی پرویز خان بهزاد با یادآوری آن روز نفرین شده می گوید لحظه آخری در میانه بی حالی ناشی از تزریق مورفین انگاری به استاد الهام شده بود که دیگر رفتنی است دست مرا گرفت و با سرانگشتان ظریفش ضرب گرفت:پرویز جان تابلو های خیام از یادت نرود.

اما آخر دست پرویز به کجا بند بود دستش کوتاه بود و خرما بر نخیل کار به جایی کشید که دکتر اسفندیاری حتی وجود تابلو ها را منکر شد.فایده نداشت کار خورده بود به دیوار سنگی.

مرگ دلخراش

چند سالی که گذشت در ایران انقلاب شد و مدتی بعد دکتر اسفندیاری بنا به دلایلی به زندان افتاد . خب زندان است و بی تابی .در آن ایام حبس دیوارها آن قدر بر روحش سنگینی کردند که پیش یکی از هم بند ها اعتراف کرد که 110 تابلوی با ارزش در خانه اش دارد که ارزشی برابر جواهر دارند.

غافل بود از آنکه این هم بندی یک ساواکی سابق است و آمار خانه و کاشانه دکتر را مو به مو دارد.

دو سه سالی گذشت هم دکتر از بند ازاد شد هم آن ساواکی سابق.

تا اینکه یک روز تابستانی شد آن چه نباید. یکی از همسایه های دکتر در خانه شمرون متوجه شد مدتی است خبری از دکتر نیست که نیست. با چند نفر دیگر از اهالی محل جمع شدند از دیوار پریدند رفتند داخل .بوی جسد بی داد می کرد. جنازه متعفن دکتر غرق در خون جلوی در آشپزخانه افتاده بود. نیمی از سرش متلاشی شده بود.

خانه مشخصا مورد سرقت قرار گرفته بود و هر چه در در اتاق ارسی بود برداشته و برده بودند.

ساواکی از خدا بی خبر را دو سه روز بعد در حالی که به صحنه جنایت بازگشته بود تا چرخی بزند دستگیر کردند اما تابلو ها پیدا نشد که نشد.

البته بخش مهمی از دیگر آثار استاد در نگار خانه بهزاد در کاخ سعد آباد در معرض بازدید عموم قرار دارد.

#دکتر اسفندیاری #مینیاتور #حسین بهزاد #خیام #هنر
منبع: عصر ایران