وارد "کتابخوب" شد و گفت: عمو، یه فال بخر.
گفتم: چند؟
گفت: هرچه خودت گفتی.
گفتم: دههزار تومن خوبه؟
گفت: باشه، دههزار تومن.
دستهی فالها را گرفت طرفم. یکی برداشتم و پنجاههزار تومان دادم دستش.
دستهای هفتهشتسالهاش خشک و ترکخورده بود؛ انگار دستهای یک پیرمرد هفتاد، هشتادساله باشد، نه دستهای کودکی که باید هنوز بوی بازی و شیطنت بدهد.
از جیب عقب شلوارش یک کیف پول بیرون کشید. چنان با ژست مردانه دستبهجیب شد که دلم برایش رفت. چند اسکناس دههزارتومانی را با ادب و نزاکت گرفت طرفم.
گفتم: نمیخوام عمو!
گفت: حرف زدیم.
و چنان گفت که انگار میخواست بگوید: "مَرده و حرفش!"
گفتم: پس چهارتای دیگه برمیدارم.
با این شرط قبول کرد.
با لذت، حرکات و طرز ایستادن مردانهاش را نگاه میکردم. پنجاهتومانیاش را گذاشت وسط کیف پول مشکی اش. چشمم به قاب تلقی کیف پول افتاد؛ عکس یک زن و مرد کنار هم بود. حدس زدم پدر و مادرش باشند.
پرسیدم: حافظ رو میشناسی؟
گفت: خیلی نه، یه شاعره که قبرش تو شیرازه، اما انگار پدرمه.
تعجب کردم. گفتم: چطور؟!
گفت: خیلی وقته مُرده، اما سالهای ساله که به خیلیها مثل من نون میرسونه؛ خیلی دوست دارم یه بار برم سرِ قبرش!
چند لحظه ساکت ماندم. نمیدانستم به صورت کوچکش نگاه کنم، به دستهای ترکخوردهاش، به کیف پول مشکی مردانهاش یا به حرف بزرگی که از دهان کودکی به آن کوچکی بیرون آمده بود و یا مناعت طبعش!
زیر لب گفتم:
"بنازم مردونگیتو! که از خیلی ریشدارها،* *قدرشناستر و مردتری!"
اما ذهنم هنوز درگیر حرفش بود؛ "حافظ انگار پدرمه."
ما معمولاً حافظ را با فالهای شب یلدا، عاشقانههایش، غزلهایش و رازهایی که در بیتهایش جستوجو میکنیم به یاد میآوریم. کمتر فکر میکنیم که شعر یک شاعر، قرنها پس از مرگش، ممکن است برای کودکی که حتی فرصت درستوحسابیِ کودکیکردن نداشته، به نان تبدیل شود؛ به لقمهای که سر سفره میبرد، به پولی که در کیفش میگذارد و شاید به امیدی که برای فردا نگه میدارد.
حافظ قرنهاست که در خاک آرمیده، اما کلماتش هنوز میان مردم راه میروند؛ از خانهای به خانهی دیگر، از دستی به دستی دیگر. گاهی در مجلسی باشکوه خوانده میشوند و گاهی در گوشهی خیابان، نان شب کودکی را فراهم میکنند.
و چه تناقض تلخی! شاعری که روزگاری از عشق و رندی و راز هستی میسرود، حالا برای پسربچهای که شاید هنوز معنای بسیاری از شعرهایش را نداند، نانآور شده است؛ پسربچهای که نه از آرایههای ادبی چیزی میداند و نه از وزن و قافیه، اما معنای شعر را به شکلی عمیقتر از بسیاری از اهل ادب فهمیده است. شعر وقتی به زندگی راه پیدا کند، دیگر فقط کلمه نیست؛ میتواند نان باشد، پناه باشد و دستی باشد که از قرنها پیش، دست کودکی را میگیرد.
آن روز من یک فال خریدم، اما با حقیقتی بزرگ آشنا شدم. گاهی ارزش یک شاعر را نه منتقدان ادبی تعیین میکنند، نه دانشگاهها و نه کتابهایی که دربارهاش نوشتهاند؛ گاهی باید از کودکی پرسید که نانش را از شعر او درمیآورد.
و شاید بزرگترین ستایش حافظ همین باشد؛ اینکه پس از قرنها، کودکی هفتهشتساله در کرمان، بیآنکه غزلهایش را خوب بشناسد، او را پدر خود بداند.
و من با خودم فکر کردم: خوشا به حال حافظ که چنین فرزندی دارد؛ و خوشا به حال ادبیاتی که هنوز میتواند نان بدهد، حتی به کودکانی که سهمشان از زندگی، خیلی زودتر از موعد، مردشدن بوده است.
پاکت فال را باز کردم، حافظ گفت:
"گر چه گردآلود فقرم، شرم باد از همتم
گر به آبِ چشمه خورشید، دامن تر کنم"
کرمان. مهرماه ۱۴۰۵"علی شریفی"