منو

صفحه اصلی

اخبار

درگذشت علی تک‌زارع، موزیسین و سازنده سه‌تار یارآوا

علی تک‌زارع، موزیسین، شاعر و سازنده سه‌تار و تنبور، از اعضای گروه یارآوا، در ۱۳ شهریور درگذشت. او از سال ۱۳۷۲ با مُهر «واله» در زمینه ساخت ساز فعالیت می‌کرد.

به گزارش خبرنگار ایلنا، علیرضا تک‌زارع، موزیسین، سازنده ساز، شاعر و از اعضای گروه موسیقی یارآوا، در تاریخ ۱۳ شهریور دارفانی را وداع گفت و خبری از این فقدان در رسانه‌ها منتشر نشد.

اعضای گروه بزرگ «یارآوا» چندین یادداشت و دلنوشته از دوستان و نزدیکان او درباره این هنرمند، در اختیار ایلنا قرار داده‌اند.

علیرضا تک‌زارع متولد سال ۱۳۴۵ در اصفهان بود. او فراگیری نواختن سه‌تار را از سال ۱۳۷۲ نزد فرهود امیرانی آغاز کرد و از همان سال، ساخت سه‌تار را نیز نزد داریوش النجری و با راهنمایی فرهود امیرانی آموخت.

تک‌زارع در سال ۱۳۷۳ یادگیری نواختن تنبور را در محضر محمد ذوالنوری آغاز کرد و از سال ۱۳۷۲ تا پایان عمر خود در زمینه ساخت سه‌تار و تنبور با مُهر «واله» فعالیت داشت.

او همچنین سالیان طولانی به‌عنوان یکی از اعضای کمیته اجرایی با گروه موسیقی یارآوا همکاری کرد و در فعالیت‌ها و پروژه‌های این گروه حضور داشت.

در پروژه «صدای سکوت برف» و کنسرت «برف» نیز اشعاری از علیرضا تک‌زارع دستمایه خلق آثاری با آهنگسازی مهدی جلالی قرار گرفت که توسط گروه موسیقی یارآوا اجرا شد.

در ادامه یادداشت‌ها و دلنوشته همکاران و دوستان او، ارائه شده است؛

محمد ذوالنوری:

تلفن که زنگ می‌خورد و روی صفحه نوشته بود «تک‌زارع»، تحت هر شرایطی برمی‌داشتم و پرانرژی می‌گفتم: سلام علی‌آقا. او هم فوراً می‌گفت: سلام سید، دلم هواتو کرده بود، دوست داشتم صداتو بشنوم.

فوراً می‌فهمیدم که علی یا سازی ساخته و یا حال ویژه‌ای پیدا کرده و الان کلامش یا شاعرانه‌ست یا عاشقانه.

می‌گفت: سید، حالم خوش نیست، خواستم بهت زنگ بزنم. من سعی می‌کردم پرانرژی باشم و سر حرف بیارمش. می‌گفت: شما چطورین؟ من می‌گفتم: مثل همیشه خوب، توپ! عالی، فوق‌العاده!

فوراً می‌خندید و از من به‌خاطر این کلام تعریف می‌کرد و می‌گفت: انرژی گرفتم. و بعد من می‌دونستم در این شرایط حتماً یه اثر هنری به‌وجود آمده. من می‌دونستم که وقتی حال و حالتش این‌جوریه که خیلی خودمونی داره باهام حرف می‌زنه، حتماً شعری به شیرینی و حال‌وهوای اشعار سهراب سپهری برام داره…

علی گاهی شعری که خودش سروده بود را می‌خوند، گاهی هم نقدی می‌کرد یا خاطره‌ای تعریف می‌کرد و گاهی هم می‌گفت: کی وقت داریند سازی که ساختم را بیاورم چک کنید؟

ساز می‌ساخت؛ تنبور و سه‌تار. تنبورهاش را بیشتر می‌پسندیدم. راستش خودشم خیلی بیشتر ساخت تنبور رو دوست داشت. خیلی وقت پیش بود، شاید سی سال پیش، که هنرجوی تنبور من شده بود، ولی هیچ‌وقت نواختن براش جدی نمی‌شد. شاید هم چون قبل‌ترش به سازسازی و کار با چوب پرداخته بود و علاقه‌ی بیشتری به آن داشت.

می‌گفت: می‌آورم و قیمت‌گذاری کن. می‌دانست من منصفانه قیمت‌گذاری می‌کنم. وقتی قیمت روی سازش می‌ذاشتم، می‌گفت: کمتر بدیم، من راضی‌ترم. با اینکه من همیشه در قیمت‌گذاری حواسم به هنرجو هست، ولی باز علی سعی می‌کرد کمترش کند

علی لطیف بود، چه در کلام و چه در رفتار، بسیار بخشنده، ساده و بی‌آلایش، دوست و رفیق، مهمان‌نواز و خوش‌مشرب، هنرمند در شعر و کار با چوب و ساخت ساز،

کمک‌حال و همکار و عاشق…

فرهود امیرانی:

علی تک‌زارع از آن دسته آدم‌هایی بود که بیشتر به فکر دیگرانند تا خودشان، تا جایی که لج آدم را در می‌آورد! انگار به دنیا آمده بود که مشکلات دیگران را حل کند.

به دلیل آشنایی‌اش با امور فنی و تعمیرات، اغلب جعبه‌ابزار در دست مشغول انجام کار برای دیگران بود: بی‌هیچ چشم‌داشتی.

سال‌ها پیش که مغازه‌ی کوچک لوازم موسیقی و تعمیرات در ستارخان راه انداخت اینقدر به مشتری‌ها تخفیف می‌داد و برای دریافت پول خجالت می‌کشید که برایش صرف نکرد و مغازه را واگذار کرد.

بجز سه‌تار و تنبورهایی که با نام «واله» می‌ساخت، در خلق کارهای زیبای چوبی بسیار با دوق بود و اگر قدر ذوق و هنرش را می‌دانست می‌توانست زندگی مرفهی داشته باشد.

اگر از کسی محبتی می‌دید تا همیشه خود را مدیون می‌دانست و قدرشناس بود. با وجود توانایی‌هایش بسیار نجیب و فروتن بود و این فروتنی بقدری زیاد بود که برخی «بزرگی‌اش» را ندیدند (تازه پس از درگذشتش فهمیدم که دستی هم بر شعر داشت).

علی تک‌زارع به راستی «واله» بود و مثل عاشق‌ها زندگی کرد. او از ان دسته آدم‌ها بود که اکنون دیگر مدت‌هاست کمیاب‌اند و افسوس که او هم رفت.

آقای تک‌زارع دوست داشتنی! همیشه در یاد مایی.

منیژه صهبایی:

علی، بعضی آدم‌ها از زندگی ما نمی‌روند؛ فقط شکل حضورشان عوض می‌شود. تو برای ما فقط سازنده‌ی ساز نبودی؛ واله فقط یک گالری نبود، خانه‌ای بود برای خنده‌های ما، برای ساعت‌هایی که میان سازها، شعرها و حرف‌های بی‌پایان گم می‌شدیم.

هر گوشه‌اش خاطره‌ای از تو بود؛ صدای سازها، دست‌هایی که با عشق می‌ساختند و آن مهربانی آرامی که همیشه با تو بود.

تو شعر می‌نوشتی و ساز می‌ساختی؛ انگار می‌خواستی چیزی از خودت، برای ماندن در این دنیا بسازی. و چه زیباست که بعضی آدم‌ها، حتی وقتی دیگر کنارمان نیستند، از خودشان صدا، شعر و خاطره به جا می‌گذارند.

هنوز آن شعری که برای تولدم نوشتی در ذهنم مانده: «روزی به انتها خواهد رسید و در آن شعرهایم را به گستردگی زمان، تقدیم کودکی خواهم کرد».

شاید نمی‌دانستی، اما خودت هم شعری شدی

که زمان نمی‌تواند تمامش کند. و حالا، میان تمام شعرهایی که از تو مانده،

این چند سطر بیشتر از همیشه به تو شبیه‌اند: «روزی خواهد رسید که من پسِ شعرهایم پنهان شده‌ام، گویی به انتها شده است درد من و من درمان شده‌ام…»

شاید آن روز رسیده باشد؛ شاید دردهایت جایی دور، میان سکوت و موسیقی، آرام گرفته باشند. اما برای ما، تو هنوز در واله نشسته‌ای، میان سازها و شعرها؛ و هنوز صدایت از لابه‌لای خاطره‌ها می‌آید.

بعضی آدم‌ها نمی‌روند؛ در چیزی که ساخته‌اند، در شعری که نوشته‌اند، و در قلب دوستانشان ادامه پیدا می‌کنند.

واله هنوز برای من بوی خاطره می‌دهد؛ و هر بار که صدای‌سازی می‌آید، انگار بخشی از تو در جایی از جهان نواخته می‌شود….

علی؛

تو ادامه داری…

مهدی جلالی

حالا شاید خیلی دیر باشد؛

برای خیلی چیزها…

برای گفتن خیلی از حرف‌ها،

برای یادآوری خیلی از خاطره‌ها،

و برای تشکر از تو رفیقی که بیش از بیست‌وپنج سال، بخشی از زندگی و موسیقی ما بودی.

تو فقط یک دوست و همکار قدیمی یارآوا نبودی؛ سازساز بودی، شاعر بودی، و دستی داشتی که هرچه را لمس می‌کرد، زیباتر و ماندگارتر می‌کرد.

هنر دستت هنوز در یارآواست.

در سازهایی که ساختی، در وسایل چوبی‌ای که برای بچه‌های یارآوا خلق کردی، در چیزهایی که شاید امروز عادی به نظر برسند، اما رد دست تو را با خودشان دارند.

شعرهایت هنوز در پروژه‌ی «برف» نفس می‌کشند،

و صدای گرم و ماندگارت، که نقش زیبایی بر تن موسیقی من زده، در آن موسیقی روح و معنا دمیده است.

تو یکی از مهم‌ترین و فعال‌ترین اعضای کمیته‌ی اجرایی یارآوا بودی. سوای از کارهای معمول اجرایی، جزو انگشت‌شمار اعضایی بودی که کارهای فنی را که امثال من تنها توان تماشا کردنشان را داشتیم، به سرانجام می‌رساندی.

بی‌سروصدا، دقیق، مسئول. رفاقت ما از همان اولین کارگاه سازسازی‌ات شروع شد؛

«هنرکده‌ی واله»؛ همان نامی که مُهر سازت هم بود و در آن روزگار که یارآوا دفتری نداشت، خیلی زود بدل به پاتوق بچه‌های یارآوا شد.

از آنجا تا نمایشگاه ساز یارآوا؛ نمایشگاهی که بنیاد مستضعفین در همان روز افتتاحیه جمعش کرد تا بشود سوژه‌ی اخبار نشریات موسیقی آن زمان!

تا پشت صحنه‌ی کنسرت‌های کاخ نیاوران و رودکی، تا کمک در تجهیز خانه‌ی ساز یارآوا، تا دفترهای یارآوا، و هزار گوشه و کنار دیگر…

چقدر با موتورت در سرما و گرما از این سر شهر تا آن سر شهر را گَز کردی تا به امورات یارآوا رسیدگی کنی.

همراه بودی. رفیق بودی. همکار بودی. و همیشه می‌شد روی بودنت حساب کرد.

حالا که به پشت سر نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر از یارآوا با تو گره خورده است.

چقدر از این سال‌ها، از این موسیقی، از این جمع و از این خاطرات، نشانی از تو با خود دارد.

علی تک‌زارع، در زیباترین صفحات تقویم یارآوا

و در قلب همه‌ی ما تا همیشه جا داری. و چه تلخ که این حرف‌ها را باید وقتی بگویم که دیگر صدایت را نمی‌شنویم.

به قول خودت: «سِرشکت باعث مرگت شد و زان/چه‌بسیار است حاصل‌ها بسی خیز»

حسین سلطانزاده:

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود. صحبت از یک دوست است، دوستی که سابقه‌ی سی‌ساله دارد.

لحظه‌هایی پر از خاطره؛ دوستی که علی نام دارد، آری… علی تک‌زارع. یک شیدا، یک عاشق، هنرمند و انسانی که معنی خوب بودن را برای من به کمال رساند. از روزی که در کارگاهم با او آشنا شدم، نقره‌داغ مهر و ادب و لطف علی شدم. با هم زندگی کردیم، ساز ساختیم و خاطره! بودن علی برایم صفا و مهر بود و حالا نبودنش برایم جای خالی یک دوست خوب.

منزل جدید پر از نور علی جان.. فراموشت نمی‌کنم.

ماندانا کُنت:

علی تک‌زارع، چرا باید در موردت نوشت؟ بعضی از آدم‌ها حتی اگر مدت کوتاهی هم در مسیر زندگی تو قرار بگیرند، تأثیرگذارند و فراموش نمی‌شوند. چون که الان مرده‌ای نمی‌گویم وگرنه وقتی زنده بودی شعری برای چشم‌هایت نمی‌نوشتم.

شاعرهای شکسته از درون را می‌توان از چشم‌هایشان شناخت، می‌توان تمام غم‌ها، دردها و زجرهایی را که کشیده و می‌کشند بدون اینکه بگویند و در حالی که لبخند می‌زنند فهمید. اینگونه بودی!

چشم‌هایت قلب را متأثر می‌کرد، نه اینکه ترحم‌برانگیز باشد، خیلی انسانی بود یعنی که تو رنج همه‌ی انسان‌ها را می‌فهمیدی و این دردناک می‌شود و تحملش سخت است. بعدا گاهی در گفتگو، از خاطراتت در جنگ ایران و عراق گفتی و اینکه کابوس‌های شبانه که رهایت نمی‌کرد.

حتما در این چند سال پر اتفاق، همه‌ی جنگ‌های جهان دوباره به تو هجوم آورده بودند و از کابوس‌های دور به واقعیتی روزمره بدل شده بودند!

حتما دیگر کسی با نگاه به چشم‌هایت، تو را نفهمیده بود! حتما فکر می‌کردند تو هنرمندی مجنونی! راستش را بگویم، من فکر نمی‌کنم که زندگی از تو دست کشیده باشد، تو دست کشیدی! حتما بیشتر از تحملت بود، آنچه که می‌دیدی!

حتما نگاهت را در کارهای چوبی که ساخته‌ای و در شعرهایت جا گذاشته‌ای! شاید بی‌رحمانه باشد اما فکر کنم الان رها شده‌ای!

شاید دیگر لازم نباشد از زیر این همه آوار لبخند بزنی! شاید با رفتنت، از سفیدی زمین کم شده باشد اما سیاهی‌اش برای تو تمام شد و برای ما، آنچه مانده سیاه‌تر!

سجاد خداوردی:

همه چیز از همان نخستین دیدار شروع شد؛ در کنجی دنج، درست در دل شلوغیِ بی‌پایان یک پاساژ.

سال‌ها گذشت و آن آشنایی ساده به پروژه‌های پیاپی و روزهای پرفرازونشیب همکاری گره خورد. در تمام این سال‌ها کنار یارآوا ایستادی، نه شبیه یک استاد، بلکه درست مثل یک رفیق، همکار و همراهی بی‌چشم‌داشت. در روزهای سخت که به بن‌بست می‌رسیدیم، در همان لحظه‌های آخر، دلگرمی‌مان این بود که می‌دانستیم اگر هیچ‌کس نباشد، تو هستی.

هنوز روزهای اجرای «صدای سکوت برف» از یادم نرفته؛ وقتی عوامل فنی خانه نمایش با یک «نه» قاطع تمام درها را می‌بستند، برگشتی و گفتی: «تنها چیزی که چاره نداره، مرگه.»

همین یک جمله شد چراغ راه تمام سال‌های بعد. در هر پروژه‌ای که با بن‌بست و کمبود نیرو روبه‌رو شدیم، طنین صدایت در گوشم پیچید و فهمیدم پس می‌شود راهی پیدا کرد، پس می‌شود ادامه داد و نایستاد. زمان گذشت و نوبت به «خانه ساز» رسید؛ باز هم مثل همیشه بودی، صبور و حاضر در پسِ پشت تمام دلشوره‌ها.

حالا زمان به نقطه‌ای رسیده که دیگر کنارمان نیستی، اما حقیقت این است که نبودنت هرگز در یارآوا حس نخواهد شد؛ ردپای نگاه و دستانت تا ابد بر تک‌تک سازها و لحظه‌های این گروه جاری است.

نباید فراموش کنیم مرگ، آخرین دشمنی‌ست که نابود خواهد شد.

عکس از اشکان رهبریان

#یارآوا #علی تک زارع #سه تار #تنبور #موسیقی
منبع: ایلنا هنری