گفتگوی حاضر با استاد مسجدجامعی درباره همین موضوع مهم است. مقدمه در ماههای اخیر، مجموعهای از تحولات پیدرپی در روابط ایران با کشورهای آمریکای لاتین رخ داده است: پرو روابط دیپلماتیک خود با ایران را قطع کرد؛ پس از آن کلمبیا در سپتامبر ۲۰۲۶ رسماً به روابط دیپلماتیک با تهران پایان داد؛ همزمان آرژانتین و شیلی سفارت خود در تهران را تعطیل کردند، هرچند روابط دیپلماتیک دو کشور همچنان برقرار مانده است. این توالی، این پرسش را پیش میکشد که: آیا با مجموعهای از تصمیمهای مستقل مواجه هستیم، یا باید آنها را در چارچوب تغییری گستردهتر در فضای سیاسی و دینی آمریکای لاتین بررسی کرد؟ یکی از زمینههای مهم این تحولات، روی کار آمدن جریانهای راستگرا در شماری از کشورهای منطقه است. با این حال، «راستِ» آمریکای لاتین صرفاً راست سیاسی یا اقتصادی نیست، بلکه راستی عقیدتی و دینی است. در این میان، گسترش «اونجلیکالیسم» و بهویژه جریانهای «مسیحی صهیونیستی» اهمیت ویژهای پیدا میکند. مواضع آشکار برخی شخصیتهای سیاسی منطقه در حمایت از اسرائیل و صهیونیسم، ازجمله رئیسجمهوری آرژانتین، یکی از نمودهای این تغییر در فضای سیاسی آمریکای لاتین است. نقطه آشکار این تحول را میتوان در موضع خاویر میلی ـ رئیسجمهوری آرژانتین ـ دید که در مارس ۲۰۲۶ با صراحت اعلام کرد: «افتخار میکنم که صهیونیستترین رئیسجمهوری جهان هستم»! اهمیت این مساله زمانی بیشتر میشود که رشد کمّی و کیفی کلیساهای اونجلیکال و افزایش وزن اجتماعی و سیاسی آنها را نیز در نظر بگیریم. این جریان تنها یک نیروی دینی نیست، بلکه از شبکههای گسترده اجتماعی، آموزشی و سیاسی برخوردار است و با توجه به جایگاه انجیلیها در ساختار سیاسی ایالات متحده، بهویژه در دولت ترامپ، احتمال تداوم و گسترش تأثیر آن در سالهای آینده وجود دارد. اونجلیکالیسم پیوند عمیقی با تحولات دینی و اجتماعی آمریکا دارد و عملا در خدمت منافع و سیاست آمریکاست. از سوی دیگر، آمریکای لاتین همواره برای واشنگتن از اهمیت راهبردی ویژهای برخوردار بوده است. از این منظر، گسترش اونجلیکالیسم در این منطقه را نمیتوان کاملا مستقل از سیاست و نفوذ آمریکا بررسی کرد. در کنار آن، ضعفهای تاریخی و نهادی کلیسای کاتولیک نیز زمینه مساعدی برای پیشروی کلیساهای اونجلیکال (انجیلی) فراهم آورده است. بعد دیگری از مساله به تصویری بازمیگردد که برخی جریانهای انجیلی از ایران ارائه میکنند. در این روایت، ایران نه صرفاً مخالف اسرائیل یا صهیونیسم، بلکه کشوری «ضدیهودی» معرفی میشود. مقابله با چنین تصویری تنها از مسیر دیپلماسی رسمی ممکن نیست و نیازمند دیپلماسی عمومی و دینی فعالتری است. ارتباط با یهودیان غیرصهیونیست و بهویژه جامعه یهودیان ایران، معرفی سابقه دیرینه حضور یهودیان در ایران، میراث تاریخی آنان، اماکن و آرامگاههای منسوب به پیامبران و مقدسین بنیاسرائیل و جایگاه ایران و پادشاهان هخامنشی در عهد عتیق، میتواند بخشی از این روایت متفاوت باشد. در کنار آن، گفت وگو با طیفهای معتدلتر اونجلیکال نیز میتواند در چارچوب سیاستی بلندمدت مورد توجه قرار گیرد. گفت وگوی حاضر با دکتر محمد مسجدجامعی در مؤسسه مطالعات راهبردی اسلام معاصر (مرام)، در پی بررسی همین مجموعه عوامل و نسبت میان آنهاست. *** آیا به نظر شما تحولاتی را که به برخی از آنها اشاره شد، میتوان در قالب یک روند منطقهای تحلیل کرد، یا هر کشور دلایل خاص خود را دارد؟ در این میان، البته باید به نقش اونجلیکالها نیز توجه کرد؛ زیرا نوعی مقارنت معنادار میان این تحولات و افزایش نفوذ آنان دیده میشود. -کشورهای منطقه آمریکای لاتین از جهات مختلف شباهتهای فراوانی با یکدیگر دارد و این امر مختص امروز نیست. حتی در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، زمانی که کوبای فیدل کاسترو کشوری بسیار انقلابی بود و در مجموعه آمریکای لاتین تا حد زیادی پذیرفته شده بود. علت این امر، نوعی اشتراک تاریخی، زبانی، عاطفی و در مجموع، فرهنگی میان کشورهای این منطقه است. حتی نویسندگان و شاعران آنها و فضای داستانها و ادبیاتشان نیز به یکدیگر بسیار نزدیک است. از این رو، آمریکای لاتین را میتوان به یک اعتبار، مجموعه نسبتاً بههمپیوستهای دانست که فضای فرهنگی مشترکی بر بخش بزرگی از آن حاکم است؛ چه در کشورهایی که اکثریت جمعیت را بومیان و سرخپوستان تشکیل میدهند و چه در کشوری مانند اروگوئه که بخش عمده جمعیتش از مهاجران اروپایی تشکیل شده است. به همین دلیل، تحولاتی که در این منطقه رخ میدهد، غالباً نوعی همزمانی و مشابهت دارد. در مساله روابط با ایران نیز کموبیش چنین وضعیتی دیده میشود. اقداماتی که در زمینه محدودکردن یا قطع روابط با ایران صورت گرفته، در فاصله زمانی نسبتاً کوتاه بهویژه پس از جنگ رمضان، آغاز و تشدید شده و آخرین نمونه آن در مورد کلمبیاست. اینکه علل این تحولات چیست، خود بحث مفصلی دارد؛ اما اجمالا میتوان گفت یکی از مهمترین عوامل در این تصمیمهای متوالی، کلیساهای اونجلیکال هستند. چند سال پیش در کتاب «مسیحیت انجیلی» که در آن زمینههای پیشروی کلیساهای اونجلیکال در جهان معاصر را بررسی کرده بودم، اشاره کردم که در میان مناطق مختلف جهان، شاید هیچ منطقهای به اندازه آمریکای لاتین ظرفیت توسعه و گسترش کلیساهای اونجلیکال را نداشته باشد. این کتاب در سال ۱۳۹۸ توسط انتشارات روزنامه اطلاعات منتشر شد و اخیراً نیز چاپ جدیدش عرضه شده است. دلایل این گسترش متعدد است که در ادامه به آن میپردازیم. بنابراین در پاسخ کوتاه به سؤال شما باید گفت اقداماتی که در این کشورها در قبال ایران صورت گرفته، عمیقاً تحت تأثیر فضای دینی و سیاسی و فرهنگی کموبیش مشترک قرار دارد و در این میان، کلیساهای انجیلیِ فعال در آمریکای لاتین، نقشی تعیینکننده دارند. آمریکای جنوبی از نظر تاریخی و از آغاز گسترش مسیحیت در این قاره، عمدتاً سرزمینی کاتولیک بوده است. با این حال، بر اساس آمارهای موجود، امروز شاهد نوعی پسروی کاتولیسیسم در برابر رشد کلیساهای تبشیری یا اونجلیکال هستیم. علت این تحول چیست؟ چه نقاط ضعفی در کلیسای کاتولیک وجود دارد که سبب میشود افراد به طور فزاینده از آن فاصله بگیرند و به سوی کلیساهای انجیلی حرکت کنند؟ همچنین، در کنار کلیساهای انجیلی، آیا ادیان یا مذاهب دیگری نیز وجود دارند که کاتولیکها به سوی آنها گرایش پیدا کنند؟ -در حال حاضر، مهمترین رقیب کلیسای کاتولیک در آمریکای لاتین، عملا همین کلیساهای اونجلیکال هستند. البته در مناطق دیگر جهان وضع به این صورت نیست؛ برای مثال، در آفریقای سیاه، علاوه بر حضور اونجلیکالها که از رقبای کلیسای کاتولیک بهشمار میآیند، جریان جدیدی نیز با عنوان «کمتیسم» شکل گرفته است؛ جریانی که حدود دو یا سه دهه از پیدایش آن میگذرد و بهویژه در دهه اخیر، با تأکید بر «هویت آفریقایی»، بیشتر مطرح شده است. منظورم این است که در آفریقای سیاه، کلیساهای اونجلیکال تنها رقیب کلیسای کاتولیک نیست و جریانهای دیگر نیز حضور دارند؛ اما در آمریکای لاتین، عملا مهمترین رقیب کلیسای کاتولیک، همان کلیساهای انجیلی هستند. برای اینکه روشن شود چرا چنین وضعیتی پدید آمده، ابتدا باید موقعیت کلیسای کاتولیک در آمریکای لاتین را بررسی کنیم و این مساله تا اندازهای نیازمند یک بحث تاریخی است و اینکه اساساً کلیسای کاتولیک چگونه و توسط چه کسانی وارد آمریکای لاتین شد. اروپاییهایی که وارد قاره آمریکا شدند، عملا بخشهای وسیعی از آن را به استعمار کشیدند؛ استعماری بسیار خشن و پرهزینه برای جمعیت بومی. بر اساس برخی آمارها، از زمان ورود اروپاییها حدود ۶۰میلیون بومی و سرخپوست در سراسر قاره آمریکا کشته شدند. در بخش جنوبی عمدتاً اسپانیاییها و پرتغالیها حضور یافتند و در بخش شمالی نیز انگلیسیها، آلمانیها و دیگر اروپاییان وارد شدند. کاهش جمعیت بومی ابعاد بسیار وسیعی داشت؛ بخشی از آنان در جنگها کشته شدند و شمار بیشتری نیز بر اثر بیماریهایی از میان رفتند که اروپاییان با خود آورده بودند و بومیان در برابر آنها ایمنی نداشتند. اما بحث ما فعلا درباره آمریکای جنوبی است. کسانی که به این منطقه آمدند، عمدتاً اسپانیایی بودند و در بخشی که امروز برزیل است، پرتغالیها حضور داشتند. آنان دین خود را نیز همراه آوردند و در بسیاری از موارد، بهویژه در دو سه قرن نخست حضورشان، پذیرش آیین کاتولیک اجباری بود و بومیان میبایست آن را بپذیرند. کلیسای کاتولیکی که به آمریکای جنوبی منتقل شد، طبیعتاً همان صورت اروپایی کاتولیسیسم بود؛ یعنی الهیات، مفاهیم دینی، هنر، آداب و رسوم و حتی شیوه عبادت، همگی در چارچوب الگوی کاتولیکیِ اروپایی قرار داشت. منظورتان این است که پذیرش آیین کاتولیک با زور و فشار نظامی انجام میشد و اگر کسی نمیپذیرفت، ممکن بود کشته شود؟ -بله. کسانی که نمیپذیرفتند، در موارد فراوانی بهعنوان دشمن تلقی کشته میشدند! این وضعیت در سراسر آمریکای لاتین وجود داشت؟ -به طور کلی چنین بود؛ البته در مناطق تحت استعمار اسپانیا شدت بیشتری داشت و در قلمرو پرتغالیها، ظاهراً کمتر بود. بومیان و سرخپوستان این مناطق، پیش از ورود اروپاییها، برای خود آداب و رسوم، سنتها، اعتقادات و مراسم خاص خود را داشتند. در مقابل، آیین کاتولیکی که به این مناطق آورده شد، دقیقاً صورتی اروپایی داشت و اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، صورتِ اسپانیایی و پرتغالی کاتولیسیسم بود؛ زیرا حتی در خود اروپا نیز کاتولیسیسمِ رایج در شبهجزیره ایبریا (یعنی اسپانیا و پرتغال)، با اشکال کاتولیسیسم در شمال و مرکز اروپا تفاوتهایی داشت. بنابراین آنان با نوع خاصی از آیین کاتولیک وارد این سرزمینها شدند؛ آیینی که از نظر مفاهیم، آداب، مناسک و شیوه دینداری، با جهان فرهنگی بومیان فاصله زیادی داشت. حتی اگر بومیان با حسننیت کامل و بدون مقاومت نیز میخواستند این دین را بفهمند و به آن عمل کنند، بسیاری از مفاهیم و مناسکش برایشان نامأنوس و دشوارفهم بود؛ زیرا با ساختارهای فرهنگی و اعتقادی پیشین آنان تفاوت بسیار زیادی داشت. ممکن است مصادیقی را ذکر بفرمایید؟ -بومیان این منطقه در چارچوب تمدنها و نظامهای فرهنگی کاملا متفاوتی زندگی میکردند؛ برای مثال، تمدنهای بزرگی مانند «آزتکها» و«اینکاها» وجود داشتند که آثار باقیمانده از آنها نشاندهنده سطح بالای تمدنی، معماری و فرهنگیشان است. با این حال، نوع اعتقادات آنان، تصوری که از طبیعت و بهویژه از خورشید داشتند و نیز شیوه عبادت، مناسک و مراسمشان، با آیین کاتولیک تفاوت بسیار زیادی داشت. شاید در کمتر منطقهای، آیین کاتولیک به اندازه آمریکای لاتین با چنین فاصلهای از زمینه فرهنگی و اعتقادی بومی، مواجه شده باشد؛ حتی در مقایسه با چین. در چین، «مسیحیت» نخستین بار از طریق ایران وارد شد و بعدها نیز در قرون پانزدهم، شانزدهم و هفدهم، اروپاییان آن را گسترش دادند. البته چینیها نیز عمدتاً در چارچوب سنتهای بودایی و دیگر سنتهای بومی خود میاندیشیدند و مفاهیمی مانند خدا، پیامبر، کتاب مقدس و آداب دینی به معنایی که در ادیان ابراهیمی (اسلام، مسیحیت و یهودیت) وجود دارد، برایشان تازگی داشت. به همین علت گسترش آیین کاتولیک در چین نیز با مشکلاتی مواجه بود؛ اما با این حال، کاتولیسیسم در چین بهمراتب قابلفهمتر و قابلجذبتر از آمریکای لاتین بود. اگر بخواهم خلاصه کنم، حتی در مواردی که مردم بومی آمریکای لاتین آیین کاتولیک را با صداقت و صمیمیت پذیرفته بودند، بسیاری از مفاهیمش همچنان برایشان چندان قابلفهم نبود؛ زیرا یک دین زمانی برای یک جامعه به طور عمیق قابلفهم میشود که با مجموعهای از ساختارهای فکری، تصورات فرهنگی، ویژگیهای شخصیتی و حتی ساختار زبانی آن جامعه نوعی تناسب داشته باشد. مسئله اصلی در آمریکای لاتین تا حد زیادی همین فاصله میان این دو جهان فرهنگی بود. ادامه دارد
افزایش نفوذ مسیحیت انجیلی و تغییر روابط کشورهای آمریکای لاتین با ایران
تحولات اخیر در روابط ایران با کشورهای آمریکای لاتین همزمان با افزایش نفوذ جریانهای راستگرای مذهبی و مسیحیت انجیلی در این منطقه رخ داده است. این تحولات، که شامل قطع روابط دیپلماتیک و تعطیلی سفارتها میشود، ممکن است تحت تاثیر سیاستهای آمریکا و حمایت از اسرائیل باشد.
منبع:
اطلاعات آنلاین