منو

صفحه اصلی

اخبار

زنگ مدرسه در میناب با حضور معاون علمی رئیس جمهور به صدا درآمد

صبح امروز با حضور معاون علمی رئیس جمهور و شهردار تهران، زنگ مدرسه در میناب نواخته شد. این مراسم در آغاز سال تحصیلی جدید برگزار شد.

به گزارش خبرنگار ایلنا، در این مراسم، معاون علمی، فناوری و اقتصاد دانش بنیان رئیس جمهور، سخنانی را ایراد کرد.

متن این سخنرانی به شرح زیر است:

ما معلم‌ها یک عادت قدیمی داریم. اول کلاس، اسم بچه‌ها را می‌خوانیم؛ یکی‌یکی. و از گوشه و کنار کلاس صدایی می‌آید: «حاضر».

امروز اول مهر است و من فکر می‌کنم اگر قرار بود در مدرسه شجره طیبه حضور و غیاب کنیم، به اسم‌هایی می‌رسیدیم که دیگر کسی از پشت نیمکت جوابشان را نمی‌دهد. اسم را می‌خواندیم و کلاس ساکت می‌ماند. دوباره می‌خواندیم و باز هم سکوت.

فکر نمی‌کنم برای یک معلم، صدایی سنگین‌تر از سکوت بعد از نام یک شاگرد وجود داشته باشد.

نهم اسفند سال گذشته، مدرسه شجره طیبه میناب در حالی که کودکان در آن حضور داشتند هدف حمله آمریکا و رژیم صهیونیستی قرار گرفت و ۱۶۸ نفر در این مدرسه جان باختند. کودکانی که هیچ نسبتی با جنگ نداشتند، معلمانی که سلاحشان کتاب و تخته بود و خانواده‌هایی که بعضی از آنها برای بردن فرزندانشان آمده بودند.

من این جنایت را صریح و بی‌هیچ ملاحظه‌ای محکوم می‌کنم. هیچ جنگی، هیچ اختلاف سیاسی و هیچ محاسبه نظامی نمی‌تواند مرگ کودکی را که پشت نیمکت مدرسه نشسته توجیه کند.

مدرسه باید امن‌ترین جای جهان بعد از خانه باشد. مادری که صبح فرزندش را راهی مدرسه می‌کند باید مطمئن باشد چند ساعت بعد دوباره او را در آغوش خواهد گرفت. این ابتدایی‌ترین حقی است که باید برای هر کودک، در هر نقطه‌ای از جهان، محترم باشد.

اما عددها همه حقیقت را نمی‌گویند. عدد می‌گوید چند نفر رفتند، اما نمی‌گوید با هر کدامشان چه جهانی رفت.

جای خالی یک کودک به اندازه یک نیمکت نیست؛ به اندازه تمام آینده‌ای است که قرار بود روی آن نیمکت بنشیند. به اندازه همه صبح‌هایی که قرار بود از خواب بیدار شود، همه اول مهرهایی که قرار بود بزرگ‌تر شده باشد، همه امتحان‌هایی که قرار بود از آنها بترسد، همه نمره‌هایی که قرار بود برایشان خوشحال یا ناراحت شود، همه دوستی‌ها و قهرهای کودکانه و همه رؤیاهایی که هنوز حتی فرصت نکرده بود برای کسی تعریفشان کند.

یکی شاید قرار بود پزشک شود، یکی مهندس، یکی معلم، یکی معمار، یکی هنرمند. و یکی شاید هنوز وقتی از او می‌پرسیدند «می‌خواهی چه‌کاره شوی؟» شانه‌هایش را بالا می‌انداخت و می‌گفت: «نمی‌دانم.»

و چه پاسخ زیبایی است «نمی‌دانم» وقتی یک کودک آن را می‌گوید؛ چون یعنی هنوز همه راه‌های دنیا پیش روی او باز است.

درد شجره طیبه، درد راه‌هایی است که پیش از آنکه انتخاب شوند، ناتمام ماندند.

من امروز نمی‌خواهم فقط به‌عنوان یک مسئول با شما حرف بزنم. امروز بیش از هر چیز می‌خواهم معلم باشم.

سال‌های زیادی از زندگی من در دانشگاه و کلاس درس گذشته است و معلمی یک خصوصیت عجیب دارد؛ بعد از مدتی دیگر نمی‌توانی شاگردت را فقط به چشم امروز او ببینی، ناخواسته فردایش را هم می‌بینی.

گاهی دانشجویی روبه‌رویت می‌نشیند، یک سؤال می‌پرسد، روی مسئله‌ای سماجت می‌کند و تو پیش خودت می‌گویی: این جوان یک روز کار بزرگی خواهد کرد. شاید خودش هنوز نداند، اما معلم یک جرقه را می‌بیند و بعد سال‌ها منتظر می‌ماند تا ببیند این دانه چه خواهد شد.

من خودم درد از دست دادن شاگرد را چشیده‌ام. چهار نفر از دانشجویان من نیز شهید شدند. بعد از آن فهمیدم صندلی خالی یک شاگرد فقط یک صندلی خالی نیست.

آدم نگاهش می‌کند و با خودش می‌گوید اگر بود، امروز کجا بود؟ چه می‌ساخت؟ چه مقاله‌ای می‌نوشت؟ چه مسئله‌ای را حل می‌کرد؟ روزی خودش استاد می‌شد؟ خانواده تشکیل می‌داد؟

هیچ‌وقت نمی‌فهمیم.

شاید یکی از دردناک‌ترین شکل‌های سوگ همین باشد؛ سوگ اتفاق‌هایی که هرگز اتفاق نخواهند افتاد. ما برای انسانی که رفته گریه می‌کنیم، اما برای تمام زندگی‌ای که می‌توانست داشته باشد و نداشت هم گریه می‌کنیم.

این است معنای شجره طیبه برای من؛ اینجا سرزمین آینده‌های ناتمام است.

و شاید امروز در میان ما مادری باشد که هنوز کیف فرزندش را نگه داشته است؛ دفتری که آخرین صفحه‌اش نیمه‌کاره مانده، مدادی که دیگر تراشیده نشد، لباسی که دیگر پوشیده نشد.

مادرها وقتی بچه‌شان را راهی مدرسه می‌کنند یک جمله ساده می‌گویند: «مواظب خودت باش.» انگار می‌شود با سه کلمه تمام مراقبت دنیا را دور یک کودک پیچید.

تلخی ماجرا این است که گاهی نمی‌شود. گاهی یک مادر تمام مراقبت دنیا را در صدایش می‌گذارد، اما دنیا به اندازه دل یک مادر مراقب نیست.

من نمی‌دانم چگونه می‌شود با پدر و مادری درباره آینده حرف زد که بخشی از آینده خودش را به خاک سپرده است. هیچ سخنرانی، هیچ مقام و هیچ عنوانی برای چنین دردی کافی نیست. در برابر پدر و مادری که فرزندش را از دست داده، آدم فقط یک انسان است و گاهی تنها کاری که می‌تواند بکند این است که سرش را پایین بیندازد.

اما اگر امروز فقط برای گریستن آمده باشیم، حق این بچه‌ها را کامل ادا نکرده‌ایم.

آنها دانش‌آموز بودند و دانش‌آموز یعنی انسانی که رو به آینده دارد. پس یاد آنها نیز باید رو به آینده داشته باشد.

ما حق نداریم آخرین تصویر بچه‌های شجره طیبه را تصویر آن روز بگذاریم. داستان آنها نباید در همان صبح تمام شود. ادامه این داستان را باید در زندگی بچه‌هایی بنویسیم که امروز دوباره به مدرسه آمده‌اند؛ با درس خواندن، با علم، با ساختن و با ایران.

من به آینده این کشور امیدوارم. نه آن امیدی که فقط در سخنرانی‌ها خوب به نظر می‌رسد. امید من حاصل سال‌هایی است که پای تخته ایستاده‌ام.

من جوان ایرانی را دیده‌ام؛ ذهنش را دیده‌ام، کنجکاوی‌اش را دیده‌ام، سرسختی‌اش را دیده‌ام. دیده‌ام وقتی همه می‌گویند «نمی‌شود»، می‌پرسد: «چرا نمی‌شود؟» و گاهی همین سؤال ساده، آغاز ممکن شدن چیزی است که همه ناممکن می‌دانستند.

من امروز به بچه‌های همین شهر نگاه می‌کنم و نمی‌دانم بیست سال دیگر چه کسانی میان آنها خواهند بود. اما یک چیز را می‌دانم: ممکن است یکی از دانشمندان بزرگ آینده ایران همین حالا در یکی از این کلاس‌ها نشسته باشد. ممکن است یکی از بهترین پزشکان آینده کیفش را کنار پایش گذاشته باشد. ممکن است یک مهندس، یک هنرمند، یک معلم یا یک کارآفرین بزرگ امروز هنوز مشق بنویسد.

ما نمی‌دانیم کدام کودک آینده را تغییر خواهد داد و دقیقاً به همین دلیل وظیفه داریم از آینده همه کودکان مراقبت کنیم.

و اینجا می‌خواهم دعوتی هم داشته باشم؛ از استادان دانشگاه، از نخبگان و پژوهشگران جوان، از بازیگران و هنرمندان و از ورزشکاران نام‌آشنای این کشور.

بیایید به مدرسه شجره طیبه.

نه فقط برای دیدن، برای چند ساعت ماندن در کنار این بچه‌ها. یک کلاس برگزار کنید، از تجربه‌تان بگویید، با آنها گفت‌وگو کنید، به سؤال‌هایشان پاسخ بدهید و بگذارید کودکی در میناب از نزدیک ببیند مسیرهایی که امروز شاید فقط در رؤیایش می‌بیند، واقعی و دست‌یافتنی‌اند. استادی از دانشگاه می‌تواند از علم بگوید، یک نخبه جوان از راهی که از مسئله و تلاش گذشته، یک ورزشکار از شکست و دوباره برخاستن و یک هنرمند از رؤیا، تخیل و ساختن.

شاید همین چند ساعت، مسیر زندگی یک کودک را عوض کند.

دوست دارم شجره طیبه به جایی تبدیل شود که چهره‌های علمی، فرهنگی، هنری و ورزشی ایران برای آمدن به آن احساس مسئولیت کنند؛ جایی که بهترین‌های امروز کشور کنار بچه‌هایی بایستند که می‌توانند بهترین‌های فردای ایران باشند.

شاید نتوانیم آینده‌هایی را که در این مدرسه ناتمام ماندند بازگردانیم، اما می‌توانیم کمک کنیم هیچ استعداد و هیچ رؤیایی در اینجا، فقط به‌خاطر فاصله از فرصت‌ها، ناتمام نماند. بچه‌های عزیز، شاید امروز یکی از سنگین‌ترین اول مهرهای این شهر باشد. بعضی از همکلاسی‌ها و دوستان شما دیگر کنار شما نیستند. بعضی خانواده‌ها امشب وقتی بچه‌ها از مدرسه برمی‌گردند، صدای باز شدن در را نخواهند شنید.

این حقیقت تلخ است؛ خیلی تلخ.

اما یک حقیقت دیگر هم وجود دارد: شما هستید.

شما باید درس بخوانید، سؤال کنید، تجربه کنید، اشتباه کنید، دوباره تلاش کنید، بزرگ شوید و بسازید. شما باید آن‌قدر خوب زندگی کنید که ثابت کنید آینده این سرزمین را نمی‌شود با یک موشک متوقف کرد.

افتخار یک ملت این نیست که هیچ‌وقت زخمی نشده باشد. افتخار یک ملت این است که زخم، او را از ساختن بازندارد. ما برای عزیزانمان گریه می‌کنیم، نامشان را فراموش نمی‌کنیم، اما اجازه نمی‌دهیم داغ، آخرین کلمه داستان ما باشد.

دوباره کتاب را باز می‌کنیم، دوباره کلاس را روشن می‌کنیم، دوباره پای تخته می‌ایستیم و دوباره آینده را می‌سازیم.

پاسخ ما به مرگ، زندگی است.

پاسخ ما به ویرانی، ساختن است.

و پاسخ ما به آینده‌های ناتمام شجره طیبه باید این باشد که نگذاریم آینده هیچ کودک دیگری ناتمام بماند.

و می‌خواهم سخنم را همان‌گونه تمام کنم که آغاز کردم؛ با حضور و غیاب.

ما معلم‌ها اسم شاگردانمان را می‌خوانیم و منتظر می‌مانیم کسی بگوید: «حاضر.»

امروز بعضی نام‌ها را که بخوانیم، دیگر از پشت نیمکت پاسخی نمی‌آید. این سکوت تا همیشه با ما خواهد ماند. اما شاید از امروز پاسخ را نباید فقط از یک نیمکت انتظار داشته باشیم.

اگر نامشان را خواندیم و کودکی در میناب به دانشگاه رسید، یعنی حاضرند.

اگر نامشان را خواندیم و جوانی از همین شهر مسئله‌ای از مسائل ایران را حل کرد، یعنی حاضرند. اگر نامشان را خواندیم و ایران یک قدم جلوتر رفت، یعنی حاضرند.

آنها امروز پشت نیمکت‌هایشان نیستند، اما می‌توانند در فردای این سرزمین حاضر باشند. پس امروز، در اول مهر، نامشان را یک بار دیگر در دل خود می‌خوانیم و این بار ما پاسخ می‌دهیم:

حاضر.

تا وقتی کودکی در این سرزمین کتابی را باز می‌کند، شما حاضرید.

تا وقتی معلمی پای تخته می‌ایستد، شما حاضرید.

تا وقتی جوان ایرانی برای فردای این کشور رؤیا می‌بیند، شما حاضرید.

و تا وقتی ایران برای ساختن آینده خود ایستاده است، شما حاضرید. ما برایتان گریه می‌کنیم، اما می‌سازیم.داغداریم، اما متوقف نمی‌شویم.

شما فرصت نکردید ایران فردا را ببینید؛ ما ایران فردا را چنان خواهیم ساخت که شایسته رؤیاهای شما باشد. و روزی که تاریخ نام شما را بخواند، ایران با سربلندی پاسخ خواهد داد:

حاضر.

روح دانش‌آموزان، معلمان و همه شهدای مدرسه شجره طیبه شاد، یادشان جاودان و آینده ایران سربلند باد.

والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته.

#حسین افشین #شهدای مدرسه #علیرضا زاکانی #سال تحصیلی #مدرسه میناب
منبع: ایلنا اقتصادی