پیدایش مدرسه جدید در ایران تنها تغییر شیوه درس دادن نبود؛ با پرسشی درباره آینده کشور همراه شد: چه باید آموخت تا بتوان جهان را بهتر شناخت و زندگی را سامان داد؟ برای پاسخ دادن به این پرسش، کسانی ایستادگی کردند تا مدرسه جایی در زندگی ایرانیان پیدا کند.
مدرسه پا گرفت. به شهرها و روستاها رفت، در خاطره نسلها جا باز کرد و اول مهر را به یکی از قرارهای آشنای زندگی ما بدل ساخت. اما ساختن مدرسه با بالا رفتن دیوارهایش تمام نمیشود. هنوز هم میتوان کلاسی داشت که کودک در آن چیزی بفهمد و کلاسی که تنها ساعتهایش بگذرند.
تفاوت این دو را از نمای ساختمان نمیشود تشخیص داد.آموزش و پرورش را می توان «وسیعترین فصل مشترک دولت و ملت» دانست. برای فهم این تعبیر، کافی است به رفتوآمد هرروزه میان خانه و مدرسه نگاه کنیم. خانواده صبح فرزندش را به کلاس میسپارد و عصر، از حرفهای او درمییابد روزش چگونه گذشته است: آیا درس را فهمیده، آیا دوستی پیدا کرده، آیا توانسته سؤالی بپرسد؟ کیفیت یکی از مهمترین نهادهای کشور، هر روز در همین روایتهای کوتاه به خانه مردم میرسد.
بسیاری از ما نخستین تصویر ایران را روی نقشه دیوار کلاس دیدیم؛ نام شهرهایی را یاد گرفتیم که هنوز به آنها نرفته بودیم و شعرهایی خواندیم که نسلهای پیش از ما نیز خوانده بودند.
اما ایرانِ مدرسه تنها در نقشه و کتاب نبود. در صدای همکلاسیهایی با لهجههای گوناگون هم بود؛ در داستانی که معلم از زادگاهش میگفت و در دوستیهایی که گاه از سالهای مدرسه فراتر رفت. زبان فارسی راه گفتوگوی ما میشد و تجربههای متفاوتی که از خانه با خود آورده بودیم، به آن گفتوگو چیزی میافزود.
البته هر کودکی چنین خاطرههایی از مدرسه نمیبرد. ممکن است ساختمان و کتاب و برنامه برقرار باشد، اما دانشآموز جرأت نکند بگوید چیزی را نفهمیده است. ممکن است برای مدرسه بنای تازه بسازیم، بیآنکه معلم فرصت شناخت شاگردانش را داشته باشد یا خانوادهها بتوانند درباره زندگی آن مدرسه سخن بگویند. مدرسه به ساختمان نیاز دارد؛ پس از ساخت آن نیز باید دید چه کسانی در ساختن فضای یادگیری سهم دارند.
اگر مدرسه فصل مشترک دولت و ملت است، حضور مردم در آن نباید پشت درِ کلاس تمام شود. خانوادهای که از دشواریهای فرزندش خبر دارد، معلمی که راه بهتری برای آموختن میشناسد و کسانی که برای مدرسه محلهشان وقت و سرمایه گذاشتهاند، هرکدام چیزهایی میدانند که میتواند به کار آن مدرسه بیاید. شنیدن این صداها کمک میکند مسئولیت عمومی آموزش به زندگی واقعی کودکان نزدیک شود.
امسال سخن گفتن از مدرسه با یاد کودکان مدرسه میناب همراه است. پس از آنچه بر آن کلاس گذشت، امنیت مدرسه را نمیتوان پیشفرض خاموش بحث آموزش دانست.
برای خانوادهای که صبح دست فرزندش را جلوی در مدرسه رها میکند، امنیت معنایی روشن دارد: اینکه بتواند چشمبهراه بازگشت او باشد. یاد میناب از ما میخواهد این انتظار ساده را در مرکز هر سخنی درباره آینده مدرسه نگه داریم.
کودکی که به سلامت به کلاس میرسد، باید فرصت آموختن هم داشته باشد. دو دانشآموز ممکن است کنار هم بنشینند و یک کتاب را باز کنند، اما بیرون از مدرسه امکانات یکسانی نداشته باشند. یکی پس از کلاس کسی را دارد که در درس کمکش کند؛ دیگری شاید با پرسشی بیپاسخ به خانه برگردد و فردا نیز از ترسِ عقب ماندن دست بلند نکند. معلمی که فرصت شناخت شاگردانش را داشته باشد، این سکوت را میبیند. مدرسه باید به او وقت و امکان چنین توجهی بدهد.
پیشتر در یادداشتی نوشته بودم که آبادانی ایران را باید در پرورش انسانهای خردورز، دانا و راستپیشه جست. اکنون بیش از پیش به این فکر میکنم که کودک این واژهها را چگونه در مدرسه زندگی میکند؟ خرد را وقتی تمرین میکند که بپرسد «چرا؟» و پاسخ او جدی گرفته شود. دانش زمانی برایش معنا پیدا میکند که به فهمیدن جهان کمک کند. راستی را نیز در رفتار منصفانه با خودش و در وفای ما به قولهایی که درباره مدرسهاش میدهیم، میشناسد.
در شعری قدیمی، تصویری از مکتب مانده است:درس ادیب اگر بود زمزمه محبتیجمعه به مکتب آورد طفل گریزپای راقرار نیست کودک جمعه هم به کلاس برود. زیبایی تصویر در میلِ بازگشت اوست: اینکه در مدرسه چیزی باشد که دلش برای آن تنگ شود. چنین میلی با محبت معلم جان میگیرد؛ با امنیت کودک، فرصت آموختن و با همراهی خانواده دوام میآورد.زنگ اول مهر، هرکدام از ما را به نیمکتها، دوستیها و معلمهایی بازمیگرداند که هنوز به یادشان داریم.
کودکان امروز تازه دارند خاطره مدرسه خود را میسازند. روزی برای برپا شدن مدرسه ایستادگی کردند.اکنون سهم ما این است که کودکان در آن ایمن باشند، صدایشان شنیده شود و آموختن را دوست بدارند. قصه ایران در مدرسه است؛ در مدرسهای که هنوز باید هر روز ساخته شود.
پینوشت منابع: در تدوین این یادداشت از دو متن نعمتالله فاضلی، «مرگ مدرسه یا مرگ سوژه؟» و «مدرسه بهمثابه زندگی» استفاده شده است. روایت تاریخی آغاز متن به پژوهش محمدحسین شریفی ساعی متکی است. تعبیر «فصل مشترک دولت و ملت» از یادداشت غلامعلی حداد عادل و اشاره به «خرد، دانش و راستی» از یادداشت نویسنده در شماره هفتم مجله «گفتوگوی اجتماعی» آمده است.