منو

صفحه اصلی

اخبار

جنگ چگونه برند آمریکا را فرسوده کرده است

جنگ‌های آمریکا از ویتنام تا تحولات اخیر، برند این کشور را دچار چالش‌های جدی کرده است. این روند، اعتبار اخلاقی و توان اقناع واشنگتن را با چالش روبه‌رو کرده است.

عصر ایران؛ دکتر رسول بابایی - برندسازی همواره یکی از پیچیده‌ترین ابزارهای اعمال قدرت در عرصه سیاست بین‌الملل بوده است. ایالات متحده آمریکا را در ادبیات ارتباطات راهبردی و بازاریابی سیاسی، «مادر برندهای جهان» نامیده‌اند. این تعبیر تنها منحصر به شرکت‌های فراملیتی مانند اپل، کوکاکولا، نایک یا مک‌دونالد نیست؛ بلکه هیئت حاکمه آمریکا برای نظام سیاسی، ارزش‌های اجتماعی، سبک زندگی، رؤسای جمهور و حتی توان نظامی خود اقدام به ساخت هویت برند کرده است.

در چارچوب گفتمان‌سازی بین‌المللی، جنگ‌های آمریکا پیش از آنکه در ابعاد سخت‌افزاری و در میدان نبرد آغاز شوند، در عرصه روایت‌گری و افکار عمومی کلید می‌خورند. هر پیکار نظامی دارای یک نام تجاری، یک دشمن مشخص، یک توجیه اخلاقی و یک وعده راهبردی است. واشنگتن هیچ‌گاه به‌طور رسمی اذعان نمی‌کند که جهت افزایش سهم بازار قدرت، سلطه بر منابع یا گسترش نفوذ ژئوپلیتیک وارد کارزار شده است؛ بلکه جنگ‌های خود را در بسته‌بندی‌های جذاب مانند «گسترش آزادی»، «دفاع از دموکراسی»، «مبارزه با تروریسم» و «حفظ امنیت جهانی» عرضه می‌دارد.

با این حال، جنگ سخت‌ترین آزمون برای سنجش پایداری برند یک کشور است. در شرایط صلح می‌توان با ابزارهای تبلیغاتی، تصویرسازی کرد و شکاف‌ها را پوشاند؛ اما در میدان نبرد، عملکرد واقعی در برابر دیدگان جهانیان قرار می‌گیرد و فاصله میان ادعا و عمل آشکار می‌شود. بازنمایی تصاویر کشته‌شدگان، ویرانی زیرساخت‌های مدنی و ناکامی‌های میدانی می‌توانند سرمایه‌گذاری‌های چند دهه‌‌ای در حوزه هویت برند را با آسیب‌های جبران‌ناپذیر مواجه سازند. بررسی روند تاریخی نشان می‌دهد که از جنگ ویتنام تا تحولات اخیر، چهار مؤلفه اصلی برند آمریکا شامل اعتبار اخلاقی، عقلانیت محاسباتی، قدرت برتر نظامی و اعتماد متحدان راهبردی دچار فرسایش شدید شده‌اند. همچنین موضع‌گیری‌های آشکار دونالد ترامپ درباره تصاحب منابع نفتی و وقایعی مانند فاجعه مدرسه میناب، لایه‌های تازه‌ای از این بحران هویت را نمایان ساخته‌اند.

۱. ویتنام؛ شکل‌گیری نخستین شکاف اعتبار در برندسازی سیاسی

جنگ ویتنام نقطه عطفی در تاریخ بازاریابی سیاسی آمریکا محسوب می‌شود. واشنگتن این نبرد را در قالب «دفاع از جهان آزاد در برابر نفوذ کمونیسم» روایت کرد. در چارچوب پیام‌رسانی رسمی، ارتش آمریکا برای اشغال یک کشور کوچک نرفته بود، بلکه هدف خود را نجات مردم ویتنام جنوبی معرفی می‌کرد.

در سال‌های نخستین، دستگاه تبلیغاتی دولت آمریکا با ارائه آمار رویدادها، شمار تلفات دشمن و مناطق تصرف‌شده، تصویری از پیشرفت مداوم و پیروزی قریب‌الوقوع ارائه می‌داد. اما واقعیت‌های میدان نبرد به‌تدریج ساختار این روایت را در هم شکست. طولانی شدن نبرد، افزایش تلفات انسانی و انتشار تصاویر بمباران روستاها، واقعیت دیگری را به افکار عمومی منتقل کرد.

ابعاد آسیب به برند آمریکا در فرایند جنگ ویتنام را می‌توان در چهار محور کلیدی دسته‌بندی کرد:

۱.شکاف اعتبار (صداقت):ایجاد فاصله عمیق میان ادعاهای رسمی و واقعیت‌های میدان.

۲.عقلانیت تصمیم‌گیری:زیر سؤال رفتن محاسبات راهبردی هیئت حاکمه.

۳.شکاف‌ناپذیری ارتش:شکست در برابر یک ساختار ناهمگن و نامتقارن.

۴.نقد درونی و بازسازی برند: استفاده از نهادهای مدنی و رسانه‌ای جهت خوداصلاحی.

عملیات «تت» ثابت کرد که برخلاف ادعاهای رسمی، توان عملیاتی طرف مقابل دست‌نخورده باقی مانده است. همچنین افشای رویدادهایی نظیر کشتار می‌لای، تصویر ارتش اخلاق‌مدار را فرو ریخت. در همین برهه، مفهوم «شکاف اعتبار» وارد ادبیات ارتباطات سیاسی شد که نشان‌دهنده فاصله میان گفتار دولت و مشاهدات واقعی مردم بود. این بحران، سه باور کلیدی زیر را زیر سؤال برد:

  • باور به صداقت مطلق دولت در انعکاس حقایق به شهروندان
  • باور به عقلانیت کامل ساختار تصمیم‌گیری در سیاست خارجی
  • باور به شکست‌ناپذیری قطعی ماشین جنگی آمریکا

البته آمریکا توانست بخشی از این ضربه برندینگ را از طریق ابزارهای قدرت نرم ترمیم کند. در تولیدات فرهنگی و سینمایی، جنگ ویتنام از داستان قربانیان محلی به «تراژدی روانی سربازان آمریکایی» بازتعریف شد. علاوه بر این، وجود نهادهای مستقل، رسانه‌ها و دانشگاه‌ها که به نقد عملکرد دولت پرداختند، اگرچه به سیاست رسمی آسیب زد، اما در سطحی بالاتر به برند نظام سیاسی آمریکا کمک کرد تا خود را «سامانه‌ای خوداصلاح‌گر و حقیقت‌جو» معرفی نماید.

۲. جنگ خلیج فارس؛ بازسازی موقت تصویر قدرت و فناوری

نبرد اول خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ میلادی، یک کمپین بازسازی برند برای ارتش آمریکا پس از عقد رفتارهای روانی ویتنام بود. این عملیات دارای ائتلاف بین‌المللی، مدت‌زمان کوتاه و هدفی کاملاً محدود یعنی اخراج نیروهای اشغالگر از کویت بود.

واشنگتن در این نبرد تصویری نوین از قدرتمندی خود ارائه داد: جنگ سریع، هوشمند، کم‌تلفات و مبتنی بر فناوری‌های پیشرفته. رسانه‌ای شدن تصاویر دوربین‌های هدایت‌شونده، جنگ را از یک تراژدی انسانی به یک نمایش لوکس فناوری تبدیل کرد. نمایش نقشه‌ها و عملیات‌های شبانه به‌جای تصاویر ویرانی، جنگ را از سطح زمین به اتاق‌های کنترل منتقل نمود.

پیروزی سریع در این نبرد، ذهنیت شکست‌ناپذیری را احیا کرد؛ اما در عین حال انتظارات بسیار بالایی در افکار عمومی ایجاد نمود. این ذهنیت شکل گرفت که آمریکا قادر است هر مناقشه‌ای را با سرعت بالا، دقت جراحی‌گونه و هزینه محدود به پایان برساند. همین استاندارد بالا، بعدها در معادلاتی چون عراق، افغانستان و ایران، به زیان برند نظامی آمریکا عمل کرد.

۳. افغانستان؛ ناپایداری در دولت‌سازی و خروج آشفته

حمله به افغانستان پس از رویدادهای ۱۱ سپتامبر، در ابتدا از مشروعیت بین‌المللی بالا برخوردار بود. آمریکا خود را قربانی تروریسم فراملی معرفی کرد و اقدام نظامی را در چارچوب دفاع مشروع قرار داد. فروپاشی اولیه ساختار طالبان، مجدداً برند قدرت نظامی را تقویت کرد.

اما چالش اصلی در مرحله «مدیریت پس از بحران» رخ داد. واشنگتن در ساقط کردن حکومت موفق بود، اما در ایجاد یک نظم سیاسی پایدار ناکام ماند. جنگی که قرار بود کوتاه‌مدت باشد، دو دهه به طول انجامید و هزینه‌های هنگفتی بر برند آمریکا تحمیل کرد.

مقایسه شاخص‌های برندینگ آمریکا در مقاطع مختلف جنگی نشان‌دهنده سیر تحول این آسیب‌هاست:

۱.ویتنام(۱۹۶۵):با شعار «دفاع از جهان آزاد» آغاز شد، در واقعیت عملیاتی به «جنگ فرسایشی و نامتقارن» تبدیل گردید و برآمد نهایی برند «شکست صداقت و اعتبار» بود.

۲.خلیج فارس(۱۹۹۱):با شعار «جنگ هوشمند و دقیق» مطرح شد، در واقعیت به «عملیات سریع و تکنولوژیک» دست یافت و برآمد نهایی آن «احیای موقت برند قدرت» بود.

۳.افغانستان(۲۰۰۱): با شعار «مبارزه با تروریسم» پیش رفت، در واقعیت عملیاتی به «خروج آشفته پس از ۲۰ سال» رسید و برآمد نهایی‌اش «ناتوانی در دولت‌سازی» شد.

۴.عراق(۲۰۰۳): با شعار «آزادی و دموکراسی» کلید خورد، در واقعیت با «عدم کشف سلاح و ناامنی» همراه شد و برآمد نهایی آن «فروپاشی اعتبار اخلاقی» بود.

۵.ایران (اخیراً):با شعار «بازدارندگی و امنیت» شکل گرفت، در واقعیت به «عدم دستیابی به هدف سیاسی» منجر گردید و برآمد نهایی‌اش «فرسایش عقلانیت و توان» شد.

تصاویر خروج آشفته از فرودگاه کابل در سال ۲۰۲۱ میلادی، به نماد بصری فاصله میان توان نظامی و عقلانیت سیاسی تبدیل شد. پیام واضح این رویداد به جهان این بود که آمریکا توانایی تخریب سریع را دارد، اما الزماً از ظرفیت لازم برای بازسازی و ثبات‌بخشی برخوردار نیست.

۴. عراق؛ فروپاشی برند «قدرت مسئول و اخلاق‌مدار»

تجاوز نظامی سال ۲۰۰۳ به عراق را می‌توان سهمگین‌ترین ضربه به برند بین‌المللی ایالات متحده دانست. دولت وقت آمریکا این جنگ را بر پایه چهار محور اصلی تبلیغ کرد:

۱.وجود سلاح‌های کشتار جمعی

۲.ارتباط حکومت وقت عراق با تروریسم بین‌الملل

۳.آزادسازی ملت عراق

۴.توسعه الگوی دموکراسی در منطقه

حتی عنوان عملیات یعنی «آزادی عراق» بخشی از پروژه برندسازی بود. در روزهای نخست، با بهره‌گیری از خبرنگاران همگام و نمایش سرنگونی مجسمه‌ها، پیروزی کاملی القا شد. اما با گذشت زمان، عدم کشف سلاح‌های ادعایی و بروز جنگ‌های داخلی، ساختار این روایت را کاملاً متلاشی کرد.

افشای رفتارهای غیرانسانی در زندان ابوغریب، ادعای اخلاقی آمریکا را به‌شدت مخدوش ساخت. مسئله اصلی تنها ناکامی در اداره عراق نبود، بلکه بی‌اعتبار شدن علت وجودی آغاز جنگ بود. نظرسنجی‌های بین‌المللی نشان داد که پس از این نبرد، شاخص محبوبیت و اعتماد به آمریکا در سراسر جهان و به‌ویژه در جوامع اسلامی به پایین‌ترین حد تاریخی خود رسید. تصویر آمریکا از یک «قدرت مسئولیت‌پذیر» به یک «بازیگر خودرای و بی‌ثبات‌کننده» تغییر یافت.

۵. جنگ ایران؛ چالش هم‌زمان اخلاق، عقلانیت و توان عملیاتی

کارزار نظامی اخیر علیه جمهوری اسلامی ایران در شرایطی رخ داد که برند آمریکا به دلیل تجارب گذشته، رویکردهای یک‌جانبه‌گرایانه و تحولات بین‌المللی، دچار آسیب‌پذیری پیشینی بود. در این مناقشه، واشنگتن از همان ابتدا در تعریف هدف راهبردی و ارائه روایت یکدست دچار مشکل شد.

اهداف اعلامی آمریکا به‌طور مداوم میان «رفع تهدید فوری»، «محدودسازی توان موشکی و هسته‌ای»، «حفظ امنیت متحدان» و «تغییر رفتار یا تغییر ساختار» شناور بود. ترامپ از یک سو عدم تمایل به تغییر نظام را مطرح می‌کرد و از سوی دیگر مردم را به اقدامات پس از جنگ فرا می‌خواند. این تناقض در پیام‌رسانی، اصل شفافیت برند را مخدوش ساخت.

محاسبات آمریکا و متحدانش بر این فرض استوار بود که حذف فرماندهان و سران کلیدی، به فروپاشی سریع ساختار سیاسی و گسست در زنجیره فرماندهی منجر خواهد شد. ترامپ در پایان ماه مارس اعلام کرد که جنگ ظرف دو تا سه هفته به پایان خواهد رسید. در ادبیات برندسازی، برند نه فقط با ارزیابی عملکرد، بلکه با «فاصله میان وعده داده‌شده و نتیجه محقق‌شده» ارزیابی می‌شود. وقتی وعده پیروزی برق‌آسا داده می‌شود، طولانی شدن نبرد به معنای خطای محاسباتی بزرگ تلقی می‌گردد.

تحول در برداشت‌های جهانی از برند نظامی و سیاسی آمریکا را می‌توان در چهار محور بررسی کرد:

۱.برند برتری اطلاعاتی:انتقال از تصویر «اشراف کامل» به «عدم درک جامعه و تاب‌آوری نهادی.

۲.برند حمایت از متحدان:انتقال از نقش «سپر امنیتی» به «عامل کشیده شدن منطقه به بحران.

۳.برند منابع نامحدود:افشای کمبود در ذخایر تسلیحات راهبردی و محدودیت‌های خط تولید.

۴.برند مشروعیت بین‌المللی:غلبه نگاه معامله‌گرانه و آشکار شدن انگیزه تصاحب منابع طبیعی.

تفکیک میان توان تخریب و توان تحمیل اراده سیاسی

جنگ ایران مرز میان «قدرت انهدام» و «قدرت پیروزی» را نمایان ساخت. آمریکا توانست خسارت‌های سنگینی به زیرساخت‌ها وارد کرده و برخی شخصیت‌های برجسته را هدف قرار دهد، اما پیروزی راهبردی هنگامی رخ می‌دهد که طرف مقابل رفتار خود را تغییر داده یا ساختارش متلاشی شود.

عدم فروپاشی نهادهای اصلی، بازسازی زنجیره تصمیم‌گیری و اعمال فشار متقابل بر مسیرهای انرژی و اقتصاد جهانی از سوی ایران، ثابت کرد که آمریکا اگرچه توان تخریب فوق‌العاده‌ای دارد، اما لزوماً توان تعیین برآمد سیاسی نبرد را ندارد. این مسئله ذهنیت «شکست‌ناپذیری مطلق» را که رکن اصلی برند نظامی واشنگتن بود، مخدوش کرد.

۶. آسیب به مؤلفه‌های سه‌گانه: اطلاعات، اتحاد و منابع

الف) فرسایش برند برتری اطلاعاتی

پیش‌فرض جهانی بر این استوار بود که سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا شناخت کاملی از لایه‌های اجتماعی و سیاسی ایران دارند. با این حال، سیر تحولات نشان داد که میان «داشتن داده‌های مختصات جغرافیایی» و «درک عمیق جامعه‌شناختی و تاب‌آوری نهادی» تفاوت عمده‌ای وجود دارد. اشتباه گرفتن نارضایتی‌های داخلی با میزان تاب‌آوری ساختار سیاسی در برابر حمله خارجی، یک خطای برآوردی در برند اطلاعاتی آمریکا محسوب می‌شود.

ب) آسیب به برند چتر امنیتی متحدان

یکی از ادعاهای برند آمریکا این است که پیمان با واشنگتن تضمین‌کننده امنیت است. اما کشیده شدن کشورهای منطقه خلیج فارس به بحران، اختلال در تجارت و مواجهه با تهدیدات تلافی‌جویانه، این سوال را برای متحدان منطقه‌ای ایجاد کرد که آیا همراهی با آمریکا امنیت‌آفرین است یا مخاطره‌انگیز؟ گزارش‌های رسانه‌ای نشان‌دهنده افزایش تمایل این کشورها به بازنگری در میزان اتکای مطلق امنیتی به واشنگتن است.

ج) آشکار شدن گلوگاه‌های تولید و منابع

تداوم نبرد و گزارش‌های رسمی به کنگره درباره کاهش ذخایر تسلیحات راهبردی و محدودیت ظرفیت صنایع دفاعی، تصویر «منابع نامحدود و جنگ بدون هزینه» را مخدوش کرد. وقتی آمریکا ناچار باشد به‌طور هم‌زمان در چند نقطه جهان بازدارندگی ایجاد کند، بروز کمبود در ذخایر موشکی، توان روانی برند نظامی آن را کاهش می‌دهد.

۷. ترامپ و عریان‌سازی منطق تسلط بر منابع نفتی

یکی از تفاوت‌های بنیادین دونالد ترامپ با پیشینیان خود، کنار زدن پوشش‌های اخلاقی و حقوقی از اهداف جنگی است. دولت‌های قبلی اهداف اقتصادی را در بسته‌بندی ارزش‌های والایی چون آزادی ارائه می‌کردند، اما ترامپ منطق سیاست خارجی را به یک معامله تجاری محض تقلیل داده است.

مواضع وی پس از تحولات ونزوئلا و ادعای تصاحب مدیریت نفت آن کشور، و سپس تکرار همین منطق درباره ایران و طرح موضوعاتی چون تصرف جزیره خارک یا کنترل بازار نفت برای جبران هزینه‌های جنگی، برند آمریکا را از یک «قدرت مدافع نظم بین‌الملل» به یک «بازیگر تصاحب‌کننده و معامله‌گر» تغییر داد.

مقایسه رویکرد برندسازی ترامپ با الگوی سنتی آمریکا در سه شاخص اصلی قابل تفکیک است:

۱.ادبیات توجیه‌کننده:الگوی سنتی بر مفاهیمی چون «حقوق بشر، دموکراسی و امنیت» تکیه داشت، در حالی که الگوی ترامپ بر «هزینه-فایده و تصاحب نفت» استوار است.

۲.تصویر ارائه‌شده از کشور:الگوی سنتی آمریکا را «رهبر جهان آزاد و حامی ملل» بازنمایی می‌کرد، اما الگوی ترامپ آن را یک «قدرت قوی‌تر و غنیمت‌گیر» می‌داند.

۳.بازخورد در افکار عمومی:الگوی سنتی به دنبال «حفظ ظاهر اخلاقی و توسعه نفوذ نرم» بود، در حالی که الگوی ترامپ منجر به «احیای تصویر قدرت‌های استعماری» شده است.

این صراحت کلام، ادعای «حمایت از مردم» را کاملاً بی‌اعتبار می‌سازد. از نگاه افکار عمومی جوامع هدف، کشوری که رئیس‌جمهور آن آشکارا از تصاحب ثروت ملی و منابع طبیعی سخن می‌گوید، نماد آزادسازی نیست، بلکه بازسازی‌کننده تصویر قدرت‌های استعماری قرن نوزدهم است.

۸. فاجعه مدرسه میناب؛ نقطه فروپاشی روایت «جنگ هوشمند و دقیق»

رویداد حمله به مدرسه شجره طیبه در میناب را می‌توان ماندگارترین نماد بصری و اخلاقی فرسایش برند آمریکا در این جنگ دانست. مدرسه در تمام فرهنگ‌ها رمز کودکی، بی‌گناهی و آینده است. وقتی چنین نقطه‌ای هدف قرار می‌گیرد، تمامی گزارش‌های فنی و نقشه‌های ماهواره‌ای رنگ می‌بازند.

سیر تغییر روایت‌های رسمی دستگاه‌های آمریکایی در فاجعه میناب طی پنج گام رخ داد:

۱.گام اول (انکار کامل):تکذیب انجام هرگونه عملیات و ابراز بی‌اطلاعی.

۲.گام دوم (متهم‌سازی طرف مقابل):ادعای غیرمستقیم مبنی بر خطای موشکی ایران.

۳.گام سوم (پذیرش اولیه):تایید احتمال اصابت بر اساس تحقیقات اولیه ارتش.

۴.گام چهارم (انحراف علت):تقلیل فاجعه به خطای اطلاعاتی و نفی تعمد انسانی.

۵. گام پنجم (تعویق گزارش):عدم انتشار گزارش نهایی پنتاگون جهت مدیریت بحران.

تحقیقات رسانه‌های بین‌المللی نظیر آسوشیتدپرس و گزارش‌های میدانی از تلفات گسترده کودکان، الگوی «تغییر روایت آمریکا» را به نمایش گذاشت:

۱.انکار اولیه مسئولیت

۲.نسبت دادن حادثه به طرف مقابل بدون ارائه سند

۳.تغییر موضع به وجود خطای اطلاعاتی یا عملیاتی

۴.تقلیل فاجعه به «احتمال وقوع خطا در جنگ» و به تأخیر انداختن گزارش نهایی

این جابه‌جایی در گفتار، اگرچه ممکن است هزینه‌های حقوقی کوتاه‌مدت را کاهش دهد، اما ضربه‌ای مهلک به برند صداقت و مسئولیت‌پذیری آمریکا وارد می‌سازد. میناب همان نقشی را در این نبرد ایفا می‌کند که می‌لای در ویتنام و ابوغریب در عراق ایفا کردند؛ تصویری عاری از پیچیدگی‌های سیاسی که جنگ را به یک داوری اخلاقی شفاف در افکار عمومی تبدیل می‌نماید.

۹. سازوکارهای مدیریت بحران برند و میزان کارآمدی آن‌ها

دستگاه راهبردی ایالات متحده برای مهار آسیب‌های ناشی از جنگ بر برند خود، از مجموعه‌ای از ابزارهای رسانه‌ای و ساختاری استفاده می‌کند:

  • واژه‌گزینی و نام‌گذاری نمادین روی عملیات‌ها
  • شخصی‌سازی دشمن و تفکیک میان مردم و ساختار سیاسی
  • برجسته ساختن ابعاد فناوری و حذف چهره انسانی جنگ از برنامه‌های خبری
  • مدیریت دسترسی رسانه‌ها از طریق سیستم خبرنگاران همگام
  • تبدیل تصمیمات نادرست سیاسی به خطاهای جزئی عملیاتی
  • بهره‌گیری از توان نقد درونی نهادهای مدنی برای القای خصلت خوداصلاح‌گری

با این وجود، این ابزارها در عصر حاضر با چالش‌های جدی مواجه شده‌اند. تکثر رسانه‌ای، انتشار سریع تصاویر در شبکه‌های اجتماعی و از بین رفتن انحصار خبری، مانع از تثبیت تک‌روایتی دولت آمریکا می‌شود.

از سوی دیگر، افت شدید اعتماد داخلی نیز مشهود است. براساس نظرسنجی‌های معتبر بین‌المللی نظیر مرکز تحقیقات پیو در مارس ۲۰۲۶، بیش از ۵۹ درصد شهروندان آمریکایی رویکرد نظامی علیه ایران را نادرست دانسته و ۶۱ درصد از نحوه مدیریت بحران ناراضی بوده‌اند. این ارقام نشان می‌دهد که بحران برند تنها یک مسئله فرامرزی نیست، بلکه در داخل جامعه آمریکا نیز تعمیق یافته است.

۱۰. نتیجه‌گیری؛ افول قدرت اقناع و آینده برند آمریکا

مسیر سیر تحول جنگ‌های آمریکا را می‌توان در گزاره‌های زیر خلاصه نمود:

  • ویتنام به صداقت و حقیقت‌گویی برند آسیب زد.
  • افغانستان ناتوانی در الگوسازی و ثبات سیاسی را عیان ساخت.
  • عراق مشروعیت اخلاقی و ادعای حقوق بشری را ویران کرد.
  • و جنگ ایران به‌طور هم‌زمان صداقت، عقلانیت، توان عملیاتی و ادعای اخلاقی را با چالش مواجه کرده است.

برند جنگی آمریکا بر سه پایه اصلی استوار شده بود: «جنگیدن برای هدفی اخلاقی»، «اقدام دقیق و مسئولانه» و «دست‌یابی به پیروزی سریع». در شرایط کنونی، فاجعه مدرسه میناب، ادعای دقت و اخلاق را خنثی می‌سازد و مواضع ترامپ درباره نفت، هدف اخلاقی را منتفی می‌کند؛ همان‌طور که طولانی شدن ابعاد نبرد، وعده پیروزی سریع را بی‌اعتبار ساخته است.

ایالات متحده همچنان دارای بزرگ‌ترین ماشین نظامی، توان مالی و ظرفیت فناوری در جهان است. اما تاریخ ارتباطات بین‌الملل ثابت کرده که قدرت عریان بدون پشتوانه اقناعی و اعتبار اخلاقی، توان ساختن نظم پایدار را ندارد. جهان ممکن است همچنان از ابعاد تخریبی ارتش آمریکا بیمناک باشد، اما روز به روز کمتر از گذشته به اخلاق، عقلانیت راهبردی و موفقیت نهایی آن باور دارد. آسیب واردشده از ویتنام تا میناب، دقیقاً همین زوال در قدرت اقناع و نفوذ نرم است.

#اعتبار اخلاقی #فاصله ادعاهای سیاسی #برندسازی #جنگ #آمریکا
منبع: عصر ایران