اعتماد، با تجربههای مکرر و مشاهده رفتارهای صادقانه، منصفانه و مسئولانه ساخته میشود:
یکم؛
اعتماد، پایه ایجاد هرگونه ارتباط سیاسی، اجتماعی بین شهروندان با یکدیگر و با دولت است. اعتمادسازی به معنای ایجاد توافقی همیشگی ودر همه چیز میان افراد نیست. اعتماد واقعی زمانی معنا پیدا میکند که افراد، با وجود تفاوت دیدگاهها، یکدیگر را به رسمیت بشناسند و اطمینان داشته باشند که اختلافِ نظرها به دشمنی، نادیده گرفته شدن و بیعدالتی منجر نخواهد شد.
در مناسبات میان مردم و مدیریت جامعه نیز اعتماد هنگامی شکل میگیرد که شهروندان میان گفتار و کردار مسئولان هماهنگی ببینند؛ بدانند تصمیمات بر اساس ضوابط روشن و منافع عمومی اتخاذ میشود، حقوق افراد محترم شمرده میشود و صاحبان اختیار در برابر عملکرد خود پاسخگو هستند.
نکته اساسی آن است که اعتماد، سرمایهای تدریجی و انباشتی است. با رفتارهای درست و تجربههای مثبت شکل میگیرد، اما ممکن است بر اثر یک پیمان شکنی ، بیعدالتی یا تصمیم غیرمسئولانه بهشدت آسیب ببیند. به گفته سعدی علیه الرحمه: چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید دگر ره نگردد به سعیِ تو صید
دوم؛
نمونه تاثیر شگرف اعتماد سازی برای عبور از بحران، اعتمادسازی متقابل و انضباط مالی پولی در ژاپن پس از جنگ است که الگویی منحصربه فرد از تابآوری اقتصادی را پدید آورد. در سال ۱۹۴۹میلادی، دولت ژاپن با اجرای انضباط سختگیرانه توانست تورم ۷۰۰ درصدی را سرکوب کند و در گام بعدی، با توسعه شبکه گسترده پسانداز پستی و ابزار تشویقی معافیت مالیاتی ، بستر امنی برای داراییهای خُرد فراهم شد. این انباشت سرمایه، به صورت وامهای ارزان به صنایع مادر تزریق شد و ریلگذاری اصلی معجزه اقتصادی ژاپن را رقم زد.۱
از سوی دیگر، فقدان اعتماد، پدیدهای است که میتواند بنیانهای اقتصادی، اجتماعی و مدیریتی جامعه را فرسوده کند. نخستین پیامد آن، تضعیف همکاری اجتماعی است. هنگامی که افراد به یکدیگر اطمینان ندارند، هرکس بیشتر در اندیشه حفظ منافع فردی خود خواهد بود و تمایل کمتری به مشارکت در فعالیتهای جمعی نشان میدهد.
پیامد دیگر بیاعتمادی، افزایش هزینههای اداره جامعه است. در فضایی که اعتماد وجود ندارد، برای انجام هر توافقی به نظارتهای گسترده، تضمینهای متعدد و سازوکارهای پیچیده نیاز خواهد بود. روابط انسانی و اقتصادی از سادگی و روانی فاصله میگیرند و بخش قابل توجهی از توان جامعه به جای تولید و پیشرفت، صرف کنترل، مراقبت و پیشگیری از سوءاستفاده میشود. از این منظر، اعتماد فقط یک فضیلت اخلاقی نیست؛ نوعی سرمایه اقتصادی است که هزینه مبادلات را کاهش و بهرهوری را افزایش میدهد.
بیاعتمادی همچنین مشارکت عمومی را تضعیف میکند. وقتی شهروندان احساس کنند نظراتشان در تصمیمگیریها جایگاهی ندارد، و یا میان افراد در برخورداری از فرصتها و حقوق تفاوت گذاشته میشود، انگیزه کمتری برای همراهی با برنامههای عمومی خواهند داشت.
از سوی دیگر، بیاعتمادی زمینه گسترش وپذیرش شایعه، بدگمانی و دو قطبیشدن جامعه را فراهم میکند. هرگاه اطلاعات معتبر و شفاف در دسترس نباشد، روایتهای غیرمستند جای واقعیت را میگیرند وتضعیف احساس تعلق به سرنوشت مشترک شکل میگیرد. شاید مهمترین زیان بیاعتمادی، کاهش توان جامعه برای عبور از بحرانها باشد.
مواجهه موفق با بحرانهای طبیعی، اقتصادی و اجتماعی به همکاری و پذیرش مسئولیت مشترک نیاز دارد. جامعهای که سرمایه اعتماد خود را از دست داده است، حتی در برابر مشکلاتی که راهحلهای روشنی دارند، با دشواری بیشتری روبرو خواهد شد.
سوم؛
راهکارهای اعتمادسازی را می توان در نخستین گام، ایجاد تناسب میان وعده و عملکرد دانست. وعدههای بزرگ و تحققناپذیر، بیش از آنکه امید ایجاد کنند، زمینه ناامیدی را فراهم میآورند. تعهدات محدود اما عملی، ازاعتبار بیشتری برخوردارند.
دومین ضرورت، شفافیت در تصمیمگیری و عملکرد است. شهروندان باید بدانند تصمیمات عمومی بر اساس چه معیارهایی اتخاذ میشوند، منابع چگونه تخصیص مییابند و نتایج اقدامات چیست. پنهانکاری و ابهام، فضای مناسبی برای شایعه و وبد بینی ایجاد میکند؛ در حالی که اطلاعرسانی دقیق و بهموقع، امکان ارزیابی و نظارت عمومی را فراهم میآورد.
سومین راهکار، تقویت پاسخگویی و پذیرش مسئولیت است. هیچ مدیری مصون از خطا نیست، اما تفاوت مدیریت قابل اعتماد با مدیریت غیرقابل اعتماد در نحوه مواجهه با اشتباه آشکار میشود. پذیرش خطا، توضیح دلایل آن و اقدام برای جبران خسارت، نشانه ضعف نیست؛ بلکه بیانگر بلوغ و مسئولیتپذیری است.
چهارمین اصل، عدالت و پرهیز از تبعیض است. اعتماد عمومی هنگامی تقویت میشود که مردم احساس کنند قانون درباره همه یکسان اجرا میشود و فرصتها و امکانات بر اساس ضوابط منصفانه توزیع میشوند.
پنجمین ضرورت، فراهم کردن زمینه مشارکت واقعی مردم است. مشارکت نباید به حضور تشریفاتی در نشستها یا نظرسنجیهای بینتیجه محدود شود. شهروندان باید اطمینان داشته باشند که دیدگاههای کارشناسی و پیشنهادهای آنان در فرایند تصمیمگیری شنیده و بررسی میشود.
ششمین راهکار، به رسمیت شناختن نقد و گسترش فرهنگ گفتوگوست. اعتماد در فضای پرسشگری و تبادل نظر رشد میکند. مدیریت جامعه باید نقد منصفانه را فرصتی برای اصلاح بداند.
در کنار این اقدامات نهادی، نباید از نقش فرهنگ عمومی غافل شد. خانواده، مدرسه، محیط کار و رسانهها در شکلگیری عادتهای اعتمادآفرین سهم دارند. امانتداری، وفای به عهد، رعایت انصاف، احترام به حقوق دیگران و پرهیز از فریبکاری باید از ارزشهای مورد احترام در زندگی روزمره باشند. اعتماد عمومی از همین رفتارهای ظاهراً کوچک آغاز میشود و در مقیاس بزرگتر به سرمایه اجتماعی تبدیل میگردد.
چهارم؛
اعتماد، حاصل رفتارهای درست و تجربههای مثبت و تکرارشونده است. هنر اعتمادسازی در ایجاد رابطهای متوازن میان قدرت و مسئولیت، میان حق و تکلیف و میان گفتار و کردار نهفته است. جامعه برخوردار از اعتماد، جامعهای بدون اختلاف و مسئله نیست؛ جامعهای است که میتواند اختلافات خود را بدون تخریب پیوندهای اجتماعی مدیریت کند، در برابر بحرانها به جای تقابل به همکاری روی آورد و تفاوت دیدگاهها را به فرصتی برای تکامل و اصلاح تبدیل سازد.
پینوشت: Chalmers A. Johnson, MITI and the Japanese Miracle: The Growth of Industrial Policy, ۱۹۲۵-۱۹۷۵ (Stanford, CA: Stanford University Press, ۱۹۸۲), ۱۹-۲۵.