منو

صفحه اصلی

اخبار

زمزمه‌ای با غزل‌های حافظ: وقتی گل در بر و می در کف، سلطان جهان غلام می‌شود

در این بخش از «امروز با حافظ»، به سراغ یکی از شورانگیزترین غزل‌های لسان‌الغیب رفته‌ایم. غزلی که در آن شاعر با زبانی رندانه، لذت حضور معشوق را بر هر مقام دنیوی برتری می‌دهد و مجلسی آراسته به ماه رخ دوست را به تصویر می‌کشد.

گُل در بَر و مِی در کَف و معشوق به کام است
سلطانِ جهانم به چُنین روز، غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلسِ ما، ماهِ رخِ دوست، تمام است

در مذهبِ ما، باده، حلال است ولیکن
بی‌رویِ تو ای سَروِ گُل‌اندام، حرام است

گوشم همه بر قولِ نی و نغمهٔ چنگ است
چشمم، همه، بر لعلِ لب و گَردشِ جام است

در مجلسِ ما، عِطر میامیز که ما را
هر لحظه، زِ گیسو‌یِ تو، خوش‌بوی مشام است

از چاشنیِ قند مگو هیچ و زِ شِکَّر
زآن رو که مرا از لبِ شیرینِ تو، کام است

تا گنجِ غمت در دِلِ ویرانه‌، مقیم است
همواره مرا کویِ خرابات، مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است؟
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است؟

مِی‌خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وآن کس که چو ما نیست در این شهر، کدام است؟

با محتسبم، عیب مگویید که او نیز
پیوسته، چو ما در طلبِ عیشِ مدام است

حافظ! منشین بی‌مِی و معشوق، زمانی
کایَّامِ گُل و یاسمن و عیدِ صیام است

#شعر عرفانی #حافظ شیرازی #دیوان حافظ #ادبیات کلاسیک #غزل فارسی
منبع: عصر ایران