محتشم مؤمنی ـ اراک
از جمله غزلیات دلنشین حافظ شیرین سخن، غزلی است که تمام ابیات آن را میتوان شاه بیت و بیت الغزل دانست و مطلع آن هم این بیت زیباست: نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سکندری داند در ابیات میانی این غزل که در دیوان حافظ به تصحیح دکتر پرویز ناتل خانلری با شماره ۱۷۵ ثبت شده، بیت زیبای دیگری نیز آمده که چنین است: غلام همت آن رند عافیت سوزم که در گدا صفتی کیمیاگری داند حافظ در این بیت از کس یا کسانی یاد میکند که رندانه آتش در خرمن اسباب آسایش دنیوی زده و عاشقانه دولت فقر را پذیرا شدهاند و از رهگذر این دولت به مقام والای کیمیاگری دست یافتهاند که در گذشتههای دور عبارت بود از عملی که به وسیله آن بتوان مس را تبدیل به طلا کرد که البته آرزویی دست نیافتنی بود و حافظ نیز چنین عملی را در ردیف محالات آورده است: وفا مجوی ز کس ور سخن نمیشنوی به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش اما هر چند عمل کیمیاگری در این عرصه صورت تحقق به خود نگرفت و این عمل در حد آرزو باقی ماند، ولی در عرصهای دیگر یعنی عرفان و معرفت محقق شد و به منصه ظهور رسید که حافظ نیز در بیت مورد اشاره (غلام همت آن رند...) بدان نظر داشته است؛ یعنی تبدیلکردن مس وجود آدمیان به طلای ناب آدمیّت. به دیگر سخن، کیمیاگر حقیقی کسی است که انسانها را از حضیض ذلت به اوج عزت رسانده و دل و جان دنیا طلب و ظاهربین آنان را به مقام معنویت، عبودیت و معرفت ارتقا میدهد و دیدهای حقیقت بین و دلی آشنا با اسرار هستی به آنان میبخشد که در طول تاریخ تعداد چنین کیمیاگرانی کم نبوده اند و با نگاهی به صفحات تاریخ عرفان و ادب میتوان بسیاری از آنان را سراغ گرفت. و بیگمان بزرگمرد عرصه عشق و عرفان«شمسالدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی» مشهور به «شمس پرنده» و «شمس تبریزی»، یکی از آنان است که از «سجادهنشین باوقاری» همچون مولوی که تا پیش از ملاقات با او تمام دلمشغولیاش تدریس و تعلیم علوم ظاهری و مکتبداری بود، عارفی دلسوخته، شاعری شوریده و عاشقی دلباخته حقیقت ساخت که به تعبیر عطار نیشابوری: «آتش در سوختگان عالم زد»؛ و به تعبیر حافظ با کیمیاگری بیبدیل خود مس وجود مولوی را به طلای ناب تبدیل کرد. آری، شمس تبریزی، آن رند کیمیاگری که با تعلیمات عرفانی خود از یک فقیه و مفتی و واعظ، عارفی روشن بین ساخت که قرنهاست آثار نظم و نثر او درسآموز روندگان راه طریقت و حقیقت است. و کدام کیمیاگری برتر و والاتر از این کیمیاگری است؟ اگر کیمیاگران ظاهری بتوانند ـ که نمیتوانند ـ مس را تبدیل به طلا کنند، با تمام هنری که به خرج میدهند، در قیاس با کیمیاگران عرصه حقیقت و معنویت، هنری نمیکنند. چرا که هنر حقیقی و برتر آن است که از یک موجود خاکی و زاده عالم خاک به نام انسان، وجودی آسمانی سیرت ساخت. و شمس تبریزی، رند کیمیاگری بود که از چنین هنر والایی برخوردار بود و مولوی با این که خود فقیهی بزرگ وصاحب فتوی و کرسی تدریس و وعظ بود، درنخستین برخورد با وی، از پاسخ به سؤالی که شمس پرسیده بود درماند و از همان لحظه شیفته او شد و پس از آن، در یک خلوت به تقریب چهل روزه با او، دیده دل و جانش به عوالمی باز شد که پیش از آن از آنها بیخبر بود و با مشاهده آنها برای همیشه به قول حافظ «حلقه به گوش در میخانه عشق» شد و پشت پا به آداب و رسوم علوم ظاهری و عاری از گرما و پرتو معنویت زد. «دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن» نیز در کتاب «زندگی عشق و دیگر هیچ» که در برگیرنده متن گفتگوهای کریم فیضی با ایشان است و از سوی انتشارات اطلاعات منتشر شده است، آنگاه که سخن به شمس تبریزی میرسد، از او با عنوان «رند» یاد میکند و میگوید: «شمس یک رند است. او نمودار اندیشه رندانه در تمدن اسلامی است. رند کسی است که همه چیز میداند، ولی هیچ چیز را به تمامی قبول ند ارد، بلکه مجموع تفکر برایش مطرح است و روشنبینی خاصی در اوست و کُنه امور را میبیند، در حالی که این کُنه امور هم هیچ پایان و چشماندازی ندارد، یعنی متکی به جایی نیست. من خیال میکنم که شمس تبریزی یک رند است با تعریفی که از رند داریم.» باید دانست، همچنان که فریدون سپهسالار در رساله خود که پیرامون زندگی و احوالات مولانا نگاشته است : «تا زمان حضرت خداوندگار (مولانا) هیچ آفریده را بر حال او (شمس) اطلاعی نبود.»و در نتیجه بخش اعظمی از زندگی شمس در هالهای از ابهام قرار گرفته و بر ما پوشیده است و آنچه هم از سرگذشت او میدانیم، به تصریح دکتر محمدعلی موحد، حاصل اطلاعاتی است که: «در درجه اول از مقالات خود او و آثار پربرکت مولانا یعنی دیوان کبیر و مثنوی وفیه ما فیه و در درجه دوم از ابتدانامه سلطان ولد فرزند مولانا و در درجه سوم از رساله فریدون سپهسالار و سپس از مناقب العارفین احمد افلاکی که بر اساس رساله سپهسالار تنظیم شده است»به دست میآید. در نتیجه بیشترین دانستههای ما از شمس، مربوط به سه سال آخر زندگی او یعنی فاصله سالهای ۶۴۲ تا ۶۴۵ هجری و دوران همراهی و همنشینی اش با مولوی است. دورانی که محصول آن ظهور و بروز عارفی آسمانی به نام مولوی و به دنبال آن کتابهایی سرشار از معارف و حقایق عرفانی همچون مثنوی مولوی است که قرنهاست دل و جان عالمیان را شیفته خود کرده و هر سال بیش از پیش در کانون توجه فرزانگان و فرهیختگان و حتی عامه مردم جهان قرار میگیرد. البته در این سه سال، یک بار هم میان شمس و مولوی جدایی میافتد و آن نیز زمانی است که او از کینه و حسادت اطرافیان مولانا نسبت به خود که او را عامل کنارهگیری مولوی از مجلس درس و بحث میدانستند، احساس خطر کرده و به ناگزیر قونیه را ترک میکند؛اما پس از چندی با تقاضا و اصرار مولانا باز میگردد، ولی این بازگشت هم دیری نمیپاید و شمس بار دیگر و این بار برای همیشه قونیه و مولوی را ترک میکند و اندک زمانی بعد رخت از جهان فانی به جهان باقی میکشد و بدینگونه حیات جسمانی و دنیوی آن «رند عافیت سوز و کیمیاگر» در حالی به پایان میرسد که با تعالیم خود فرزانهای والامقام همچون مولوی را به جامعه بشری هدیه میدهد. و چه بسا حافظ که یک قرن پس از درگذشت شمس بر احوالات روحانی او و نقش بینظیرش در انقلاب روحی مولوی آگاه شده بود، در بیت مورد اشاره، گوشه چشمی هم به او داشته یا شاید به طور تام و تمام منظور نظرش همو بوده باشد. و این گونه است که غزلیات حافظ ارتباطی تنگاتنگ با تاریخ عرفان در این سرزمین دارد و در بسیاری از غزلیات او میتوان رد پایی از یک عارف دلسوخته یا سالکی شوریده را مشاهده کرد. در پایان این نوشتار، اشاره به این نکته هم خالی از فایده نیست که به تقریب تا ۷۰ سال پیش از این، همه ادیبان و مورخان بر این نظر بودند که آرامگاه شمس تبریزی در قونیه و در جوار آرامگاه مولوی است تا این که روانشاد «دکتر محمد امین ریاحی» با پژوهشهای فراوان و کنکاشی طولانی و ارائه اسناد و مدارک متقن اثبات کرد که آرامگاه شمس، نه در ترکیه و شهر قونیه بلکه در ایران و در شهر خوی قرار دارد و از آن پس در اطراف آرامگاه او فضایی که محوطهای نسبتاً وسیع و دلگشا است برای احداث بنایی آبرومند و درخور جایگاه و مقام این عارف دلسوخته در نظر گرفته شد که روند احداث و تکمیل این بنا ادامه دارد و نگارنده این سطور مفتخر است که تابستان ۱۴۰۱ در سفری به استان آذربایجان غربی، موفق به زیارت آرامگاه این رند عافیت سوز شد و بنا به توصیه حافظ از تربت او طلب همت کرد که گفت: بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد شد