در ماههای اخیر، اتفاقی در فضای فرهنگی ایران در حال رخ دادن است که شاید در نگاه اول پراکنده به نظر برسد: چند نمایش با محوریت اسطورهها و داستانهای شاهنامه روی صحنه رفته یا در آستانه اجراست، نشستها و دورههای شاهنامهخوانی افزایش یافتهو گزارشهایی نیز از رونق استقبال از نسخههای مختلف شاهنامه در بازار کتاب منتشر شده است. در این میان، همزمانی چند اثر نمایشی با محوریت شاهنامه، مضامین حماسی و اسطورههای ایرانی، بهشکل ویژه قابل توجه است؛ بهگونهای که در چند ماه اخیر شاهد اجرا یا آمادهشدن برای اجرای هفت اثر نمایشی، از جمله «پسران فریدون»، «آرش»، «سیاوش»، «کوروش»، «بیامان اشک»، «اژدهاک» و «بتِ گر» هستیم. البته از کنار هم گذاشتن این نشانهها نمیتوان بلافاصله نتیجه گرفت که جامعه ناگهان «شاهنامهخوان» شده است.
با این حال، همزمانی و تکرار این نشانهها را نیز نمیتوان صرفاً اتفاقهایی پراکنده در تقویم تئاتر، بازار کتاب یا برنامههای فرهنگی دانست. آنچه اهمیت دارد، نه فقط میزان فروش یک کتاب یا تعداد اجراهای یک نمایش، بلکه ظهور دوباره مجموعهای از شخصیتها، روایتها و نمادهای اسطورهای در عرصه عمومی است؛ و همین مسئله پرسش مهمتری را پیش روی ما میگذارد: چرا در این مقطع، شاهنامه و جهان اسطورهای ایران دوباره به موضوع روایت، اجرا، خوانش و گفتوگو تبدیل شدهاند؟
شاید برای فهم این گرایش، باید میان «گذشتهگرایی» و «بازگشت به گذشته برای فهم اکنون» تمایز بگذاریم. آنچه امروز میبینیم لزوماً بازگشت نوستالژیک به گذشته نیست بلکه شاهدیم که جامعه در مواجهه با وضعیت اکنون، دوباره به سراغ روایتهایی میرود که پیشتر در حافظه فرهنگیاش ذخیره شدهاند و هنوز ظرفیت توضیح دادن، معنا بخشیدن و صورتبندی کردن تجربههای تازه را دارند.
اسطوره زمانی دوباره فعال میشود که زبان روزمره برای توضیح وضعیت موجود، به اندازه کافی توانمند نباشد. انسانها در دورههای بحران فقط به دنبال اطلاعات بیشتر نیستند؛ به دنبال روایتهایی هستند که بتوانند تجربه پراکنده و گاه هولناک اکنون را درون یک چارچوب معنادار قرار دهند. اسطوره یکی از قدیمیترین فناوریهای فرهنگی برای انجام همین کار است.
شاهنامه از این منظر فقط مجموعهای از داستانهای کهن نیست؛ مجموعهای از موقعیتهای انسانی است: جنگ و صلح، فقدان و بازسازی، خیانت و وفاداری، قدرت و مسئولیت، مرگ و تداوم، خانه و سرزمین، نسل و جانشینی. رستم، سیاوش، آرش، فریدون و دیگر شخصیتها صرفاً قهرمانان یک جهان دور نیستند؛ هر نسل میتواند آنها را دوباره از منظر مسئلههای خودش بخواند. شاید به همین دلیل است که اکنون «آرش» فقط آرش شاهنامه نیست، «سیاوش» فقط سیاوش افسانهها نیست و «فریدون» فقط یک شخصیت تاریخی اسطورهای نیست. هر کدام میتوانند به ظرفی برای اندیشیدن به تجربه امروز تبدیل شوند. جامعه الزاماً به گذشته بازنمیگردد؛ بلکه گذشته را دوباره به کار میگیرد تا درباره اکنون حرف بزند.از همین منظر، افزایش جلسات شاهنامهخوانی نیز اهمیت پیدا میکند.
برگزاری چنین نشستهایی در کتابخانهها، مراکز فرهنگی و دانشگاهها، از جمله نمونههایی است که نشان میدهد شاهنامه در حال خارج شدن از موقعیت «متن ادبی کلاسیک» و تبدیل شدن به موضوع گفتوگو، آموزش و بازخوانی جمعی است. برای نمونه، در شهریور امسال کلاسهای شاهنامهخوانی و بازخوانی اسطورههای ایران در برنامههای فرهنگی کتابخانهها برگزار شده است.
حتی در حوزه سیاست فرهنگی نیز نشانهای از این تغییر دیده میشود. فراخوان رویداد ملی «همچون فردوسی» با هدف اقتباس، بازخوانی و بازآفرینی خلاقانه شاهنامه در تئاتر منتشر شده و بخش دانشجویی نیز برای آن در نظر گرفته شده است. این یعنی شاهنامه فقط قرار نیست حفظ و تکرار شود؛ قرار است دوباره روایت شود.و شاید همین نکته مهمترین بخش ماجرا باشد.
میراث فرهنگی زمانی زنده است که بتواند در ذهن و زندگی نسل جدید دوباره معنا پیدا کند. اگر شاهنامه فقط در کتابخانه بماند، تبدیل به میراثی تاریخی میشود؛ اما وقتی وارد صحنه تئاتر، گفتوگوی دانشگاهی، کتابفروشی، کلاس کودک و فضای عمومی میشود، از «متن» به «تجربه فرهنگی» تبدیل میشود.
بنابراین گرایش اخیر به شاهنامه را نمیتوان صرفاً نوعی نوستالژی یا بازگشت احساسی به گذشته دانست. شاید بتوان آن را نشانهای از تلاش جامعه برای پیدا کردن زبانهایی دانست که با آنها بتواند درباره خود، سرزمین، فقدان، امید و آینده حرف بزند. از همین زاویه، موج شاهنامهخوانی را میتوان نوعی تراپی فرهنگی جامعه نیز دانست؛ نه به معنای درمان روانشناختی، بلکه به معنای بازگشت به کهنالگوهایی که در ژرفای اسطورههای ما حضور دارند. جامعهای که جهان آشفته جنگ را تجربه کرده، در بازخوانی این روایتها به سراغ بخشی از طرحوارههای کهن فرهنگی خود میرود؛ طرحوارههایی درباره تابآوری، فقدان، بازسازی، تعلق، ایستادگی و تداوم. شاهنامه در چنین لحظهای فقط یک متن ادبی یا میراث تاریخی نیست؛ میتواند یکی از منابع فرهنگی برای بازیابی معنا و ترمیم پیوندهای گسسته با خود، دیگری و آینده باشد.
شاید جامعه امروز بیش از آنکه به دنبال قهرمانان گذشته باشد، به دنبال روایتهایی برای تداوم و معنا دادن به رنج امروز باشد. شاهنامهخوانی در چنین لحظهای لزوماً به معنای جستوجوی گذشته برای دانستن اینکه «آن روزها چگونه بودهاند» نیست؛ بلکه تلاشی است برای دیدن خود در آینه روایتهای کهن و یافتن آنچه هنوز میتواند به فهم امروز کمک کند.
در جهانی که جنگ و آشفتگی، ترکهایی بر شیشه معنای زندگی روزمره انداخته است، بازخوانی اسطورههای ایرانی که ملهم از طرحوارههای فرهنگی و شناختی ایرانی برای پایداری در مواقع سخت است شاید راهی باشد برای دوباره دیدنِ پیوستگیهایی که گاه در هیاهوی بحران از دست میروند. و این شاید تفاوت میان «احیای میراث» و «زنده شدن میراث» باشد. شاهنامه زمانی زنده میشود که دیگر فقط قصهای درباره رستم و سیاوش و آرش نباشد؛ زمانی که بتواند درباره ما، درباره اکنون ما و درباره امکان ادامه دادن نیز چیزی بگوید.