به گزارش اطلاعات آنلاین، فردوس کاویانی کوثرخیزی، بازیگر برجسته سینما، تلویزیون و تئاتر ایران، چهارم مهر ۱۳۲۰ در کرمان چشم به جهان گشود. او که دانشآموخته رشته بازیگری و کارگردانی از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود، فعالیت هنری خود را از دهه ۱۳۴۰ در تئاتر آغاز کرد و با حضور در آثار درخشانی چون فیلمهای «اجارهنشینها»، «هامون»، «سگکشی» و مجموعههای به یادماندنی «همسران» و «آژانس دوستی» به چهرهای محبوب تبدیل شد. کاویانی با توانایی بینظیر خود در ایفای نقشهای مکمل و صمیمی، توانست در دل مخاطبان جا خوش کند. او سالهای پایانی عمر را در سکوت و با رنج بیماری سپری کرد و سرانجام در نهم مهر ۱۴۰۲ در منزل خود در تهران درگذشت و در آرامگاه زرتشتیان به خاک سپرده شد.
در ادامه، بخشی از خاطرات او را در گفتگو با بولتننیوز و داستان مشکلاتش از عشق به تئاتر و آنچه در غربت بر او گذشت خواهید خواند:
«از بچگی عاشق نقش بازی کردن بودم. نه اینکه توپ و فوتبال رو دوست نداشته باشم ولی وقتی تعزیه میدیدم فکر میکردم چه کار جالبی و شیفته بازی کردن شدم. یادم هست در کرمان فقیر زیاد بود و ساعتها آنها میدیدم و بعد توی خونه ادایشان را در میآوردم. تا ششم ابتدایی صبر کردم ولی متوجه شدم تئاتری که من دنبالش هستم در تهران است برای همین پس از اتمام دوره شش ساله ابتدایی با ترفندی به تهران آمدم. چون شنیده بودم که تئاتر تهران بهتر است. برای همین یکی دو سال در تهران در پارچهفروشی کار کردم.
در امتحان بورسیه برای اعزام به خارج شرکت کردم و پس از قبولی راهی آلمان شدم. در آن زمان برای رشته تئاتر پذیرش نمیدادند من به توصیه دوستم در رشته شیمی ثبت نام کردم. نخستین روزی که من به کالج رفتم به مسئول دانشگاه جریان علاقهام به تئاتر را گفتم و تاکید کردم که مایلم تئاتر بخوانم. او همان لحظه با آکادمی تئاتر دانشگاه تماس گرفت و موضوع من را با پروفسوری که مسئول آکادمی تئاتر بود گفت. آن پروفسور گفت که همان لحظه به دفتر کار او بروم. رفتم. او سر کلاس بود و به دستیارش گفته بود که وقتی رسیدم بروم سر کلاس. وقتی وارد کلاس شدم این شخص خواست که در همان لحظه امتحان بدهم.
استرس گرفته بودم اما شروع کردم به بداهه بازی کردن؛ او تک تک هنرجویان را فرستاد تا در مقابلم بازی کنند. استرسم و تمام آن بداههها باعث شدم اتود جالبی از کار در بیاید و همین مسئله باعث شد پروفسور مرا پذیرفت، اما با توجه به این که ترم آغاز شده بود، مجبور بودم تا ترم بعد صبر کنم. در همان دانشگاه در کالج زبان شروع به خواندن زبان آلمانی کردم آنقدر در این کار جدی بودم که زبان آلمانی را بهتر از خود آلمانها صحبت میکردم به همین دلیل معلم فن بیان ما به من گفت: تو خیلی خوب آلمانی صحبت میکنی در چه رشتهای میخواهی تحصیل کنی؟
جریان را به او هم گفتم. او که پدر و مادرش کارگردان تئاتر بودند، ماجرا را برای رییس کالج تعریف کرد و رییس دانشگاه به من گفت که چون تو خیلی خوب آلمانی صحبت میکنی، ما تصمیم گرفتهایم که تو زبان آلمانی بخوانی. بنابراین نمیتوانی تئاتر بخوانی. از این موضوع کاملا به هم ریختم و برای همین از زبان آلمانی متنفر شدم و بدون آن که به کسی بگویم به برلین رفتم و در رشته تئاتر ثبت نام کردم. پس از مدتی نامهای از برادرم رسید که خبر میداد مرا از دانشگاه اخراج کردهاند و باید خاک آلمان را ترک کنم. من خیلی ناراحت شده بودم به پلیس مراجعه کردم و اعلام کردم که در دانشگاه دیگری تحصیل میکنم. اما اجازه تحصیل در رشته تئاتر را به من نمیدادند و به اجبار باید زبان آلمانی میخواندم.
در برلین در "هایم" زندگی میکردم و یک آلمانی با من هماتاقی بود. مشکلات دانشگاه مرا کلافه کرده بود. یک روز که به حمام رفتم هم اتاقیام آمد و گفت من کلیدم را جا گذاشتهام و کلیدت را بده. من آمدم دسته کلیدم را که کلید گنجهای که تمام پول و مدارکم در آن قرار داشت را جدا کنم تا به او کلید دهم. ناگهان به خودم نهیب زدم که فردوس چرا به بشریت اعتماد نمیکنی؟ دسته کلید را به او دادم و وقتی بازگشتم تمام پولهای من دزیده شده بود. به پلیس مراجعه کردم و پلیس نیز او را دستگیر کرد، اما پولهای مرا نگرفتن وقتی به این موضوع اعتراض کردم به من گفتن ما از لحاظ قانونی این فرد را دستگیر کردیم و مسئول باز پسگیری پولهای تو نیستیم.
قصه فرشهای دستبافت
دوران بیپولی سختی را در غربت میگذراندم. اما وقتی میخواستم از ایران بیایم برادرم دو تخته فرش به من داد که بیاورم. این فرشها هم ماجرایی داشتند که در نوع خود جالب هستند. من از راه زمینی به آلمان رفتم و این فرشها اسباب دردسر شده بودند. در ترکیه مجبور شدم که آنها را تحویل دهم تا برای من به آلمان بفرستند. وقتی که پول مرا دزدیدند تنها امیدم به این فرشها بود. از آنجایی که دزدیده شدن پولها موجب شده بود من بتوانم چند ماهی بیشتر در آلمان بمانم در انتظار این فرشها ماندم و وقتی که به گمرک رفتم تا فرشها را بگیرم از من ۲ هزار مارک خواستن. من که پولی نداشتم مجبور شدم چند ماه سخت کار کنم تا این پول را جور کنم. وقتی این پول را با سختی زیاد توانستم در آورم و فرشها را بگیرم از پسر خالهام خواستم که فرشها را برای من بفروشد تازه آن وقت فهمیدم که قیمت فرشها ۳۷۰۰ مارک است.
فروختن فرشها هم خودش ماجرایی بود. خریدار آلمانی فرشها یک روز پس از اینکه فرش را خرید و در ازای آن چک داد به پسرخاله من مراجعه کرد و خواست که فرشها را پس بدهد. او در میان همین صحبتها از پسر خالهام فرشهای دیگری خواست که او نیز فرشهای خود را به او فروخت و حتی از برخی از دیگر دوستانش نیز فرش گرفت و به این آلمانی فروخت و در ازای همه آنها چند چک با یک تاریخ مشخص گرفت. پسر خالهام وقتی برای وصول چکها به بانک رفت، پلیس آمد و آنها را دستگیر کرد و گفت این فرد خریدار یک کلاهبردار است که سی سال است پلیس آلمان به دنبال اوست! پس از این ماجرا تازه دوران گرفتاریهایم آغاز شد.
این اتفاقات باعث شد کلا من به آلمانیها مشکوک شوم. وقتی موضوع نامه دانشگاه و دزدیده شدن پولها را به صاحبخانهام در برلین گفتم. او به من گفت ناراحت نباش و برو از پلیس آلمان به دادگستری آلمان شکایت کن. این کار را کردم. اما پس از مدتی نامهای برای من آمد که باید ۷۲ هزار مارک برای این شکایت بپردازم. این پول مبلغ زیادی بود و من دوباره موضوع را با صاحبخانهام در میان گذاشتم. او دوباره گفت، هیچ ناراحت نباش فردا میریم اداره فقرا. همین کار را کردیم و به واسطه همین ادارهام به ۷۲ مارک کاهش یافت. البته در این مدت ویزای من تمدید میشد و من فرصت داشتم که کار کنم.
بلاهایی که در آلمان بر سر من آمد باعث شد که آلمان را به مقصد اتریش برای تحصیل در رشته تئاتر ترک کنم. پس از پذیرش پول زیادی نداشتم و از شانس بد یک تعطیلی سه روزه هم پیش آمد که کلا مقداری پول خرد برای من باقی مانده بود که در این سه روز فقط میتوانستم کمی شیر و چند شیرینی بخورم. وقتی این تعطیلات تمام شد یک راست به سمت کاریابی دانشگاه رفتم؛ باورتان نمیشود در راه جرات نگاه کردن به قصابی سر راهم را نداشتم وقتی این گوشت و چربیها را میدیدم هوش از سرم میرفت. مستقیم به کاریابی دانشگاه رفتم و گفتم فوری کار میخواهم.
خوردن چهار پرس غذا در پارلمان اتریش
فردای آن روز از کاریابی دانشگاه به من تلفن شد که به پارلمان اتریش بروم. من به مسئول آنجا گفتم کار میخواهم. نمیخواهم سیاستمدار شوم که به پارلمان بروم. آنها گفتند که باید بروم. به پارلمان مراجعه کردم و متوجه شدم که برای کار و ظرفشویی من را به پارلمان معرفی کردند. آنها چهارشنبه جلسه داشتند و به عنوان یک کار نیمهوقت میخواستند که من آنجا کار کنم. من هم قبول کردم. اما چشمتان روز بد نبیند. آنجا آنقدر کار بود که فرصت سر خاراندن هم نبود. بعد از شستن کلی ظرف تازه متوجه شدم ۹ صبح است و هنوز وقت غذا خوردن اعضای پارلمان نرسیده است.
دردسرتان ندهم. پس از تمام شدن کار مسئول آنجا از کارم راضی بود و به من گفت هر چهارشنبه برای این کار به آنجا بروم. او بعد از توضیحات گفت بیا غذا بخوریم. من که چند روز گرسنگی کشیده بودم و از صبح نیز غذاهای جور و واجور را دیده بودم، وقتی اولین پرس غذا را به من دادن آن را نخوردم بلکه بلعیدم. مسئول آنجا گفت باز هم میخوری؟ گفتم بله. پرس دوم را هم مثل اولی بلعیدم. دوباره گفت میخوری؟ گفتم بله. آن را هم سریع خوردم. دوباره پرسید باز هم میخوری گفتم اگر ممکنه؟ پرس چهارم را هم به من داد ولی گفت دیگر نمیخواهد از چهارشنبه بعد بیایی.
در اتریش هم روزگار خوبی را نمیگذارندم. به اجبار در یک لاستیکفروشی کار می کردم و فرصتی برای درس خواندن نداشتم. در وین هم در "هایم" زندگی میکردم. یک روز در هایم یکی از دوستانی را که برادر داریوش آشوری مترجم بود دیدم. با این دوست سر کلاسهای حمید سمندریان آشنا شده بودم از او سراغ ایران را گرفتم. او گفت که از زمانی که تو رفتی در ایران دو دانشگاه تئاتر باز شده همین موضوع من را هوایی کرد تا به ایران باز گردم و در ایران ادامه تحصیل بدهم.»