منو

صفحه اصلی

اخبار

قدرت نظامی و پیروزی سیاسی: تجربه‌های تاریخی و بحران کنونی

استاد دانشگاه تهران برتری نظامی و هزینه‌های جنگ را عوامل تعیین‌کننده در تقابل‌های سیاسی بین کشورها عنوان کرد.

به گزارش ایلنا، تقابل ایران و آمریکا بار دیگر مسئله نسبت میان قدرت نظامی و توانایی دستیابی به اهداف سیاسی را در کانون توجه قرار داده است؛ مسئله‌ای که در کنار اهمیت اهرم‌های ژئوپلیتیکی و نقش دیپلماسی، چشم‌انداز تحولات پیش رو را با پرسش‌های مهمی روبه‌رو می‌کند. پرسش‌هایی از جمله اینکه آیا برتری نظامی آمریکا می‌تواند به پیروزی سیاسی در برابر ایران منجر شود؟ آیا تنگه هرمز به اهرمی مؤثر برای تغییر موازنه چانه‌زنی تبدیل شده است؟ و آیا بازگشت به تفاهم‌نامه اسلام‌آباد می‌تواند راهی برای خروج از بن‌بست کنونی باشد؟

تجربه تاریخی سیاست خارجی ایالات متحده نشان می‌دهد که فاصله میان پیروزی نظامی و موفقیت راهبردی گاه بسیار زیاد است. آمریکا در برخی جنگ‌ها، مانند جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱، توانست به اهداف نظامی مشخصی دست یابد؛ اما تجربه ویتنام، عراق و افغانستان دشواری تبدیل برتری نظامی به نظم سیاسی پایدار را نیز آشکار کرده است.

در بحران ایران و آمریکا، اهمیت ژئوپلیتیکی تنگه هرمز، فشارهای اقتصادی، اختلاف بر سر برنامه هسته‌ای و شکست آتش‌بس اولیه، مجموعه‌ای از محاسبات پیچیده را پیش روی دو طرف قرار داده است. تفاهم‌نامه اسلام‌آباد که در ژوئن ۲۰۲۶ با میانجی‌گری پاکستان شکل گرفت، نتوانست به توافقی پایدار تبدیل شود؛ بااین‌حال، همچنان می‌تواند مبنایی برای تلاش‌های دیپلماتیک تازه باشد.

در این گفت‌وگو، فردین قریشی، استاد روابط بین‌الملل دانشگاه تهران، ابعاد تاریخی و راهبردی این بحران را بررسی می‌کند.

برای تحلیل بحران کنونی ایران و آمریکا، ابتدا باید به یک پرسش بنیادی پاسخ دهیم؛ آیا در نظام آنارشیک بین‌الملل، قدرت نظامی در نهایت حرف آخر را می‌زند؟

آنارشی در روابط بین‌الملل به معنای فقدان هرگونه قاعده یا غلبه هرج‌ومرج مطلق نیست. منظور این است که در نظام بین‌الملل، برخلاف نظام سیاسی داخلی، مرجع مرکزی مستقلی وجود ندارد که بتواند به‌طور تضمین‌شده اراده خود را بر همه دولت‌ها تحمیل کند. به همین دلیل، قدرت و امنیت جایگاه مهمی در محاسبات دولت‌ها دارند.

اما از آنارشی بین‌المللی نمی‌توان نتیجه گرفت که قدرت نظامی تنها عامل تعیین‌کننده است. قدرت ملی ابعاد متعددی دارد؛ از توان نظامی و اقتصادی گرفته تا فناوری، دیپلماسی، مشروعیت، انسجام داخلی، موقعیت جغرافیایی و توانایی ایجاد ائتلاف.

به همین دلیل، در رویارویی آمریکا و ایران باید میان سه مفهوم تمایز قائل شویم؛ پیروزی نظامی، موفقیت راهبردی و توافق سیاسی. ممکن است کشوری در میدان نبرد برتری داشته باشد، اما نتواند به اهداف سیاسی خود برسد. همچنین ممکن است بازیگری که از نظر نظامی ضعیف‌تر است، با افزایش هزینه‌های تقابل برای طرف مقابل، بخشی از اهداف خود را تأمین کند.

در بحران جاری، پرسش اصلی فقط این نیست که کدام طرف قدرت نظامی بیشتری دارد؛ بلکه باید دید هر طرف تا چه اندازه می‌تواند منابع و ظرفیت‌های خود را به نتایج سیاسی پایدار تبدیل کند.

تاریخ سیاست خارجی آمریکا چه درس‌هایی درباره فاصله میان برتری نظامی و پیروزی سیاسی به ما می‌دهد؟

تجربه آمریکا یکدست نیست و باید از تعمیم‌های ساده پرهیز کرد. در جنگ ویتنام، واشنگتن از نظر فناوری، قدرت هوایی و منابع نظامی برتری قابل توجهی داشت، اما نتوانست این برتری را به نتیجه سیاسی مطلوب تبدیل کند. اراده طرف مقابل، ساختار جنگ، مشروعیت سیاسی و هزینه‌های ادامه درگیری، محاسبات نظامی آمریکا را با محدودیت مواجه کرد.

در جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱، ائتلاف به رهبری آمریکا توانست نیروهای عراق را از کویت خارج کند. این تجربه نشان داد که وقتی هدف نظامی مشخص و محدود باشد و ائتلاف مناسبی شکل بگیرد، قدرت آمریکا می‌تواند به نتیجه‌ای روشن منجر شود. در مقابل، تجربه عراق پس از سال ۲۰۰۳ و افغانستان نشان داد که سرنگونی حکومت یا پیروزی اولیه در میدان نظامی، لزوماً به ایجاد نظم سیاسی پایدار نمی‌انجامد.

بنابراین، درس مهم تاریخ این است که موفقیت نظامی زمانی برای آمریکا به موفقیت راهبردی تبدیل می‌شود که با هدف سیاسی روشن، هزینه قابل تحمل و چشم‌اندازی عملی برای وضعیت پس از جنگ همراه باشد. این تمایز برای تحلیل بحران فعلی ضروری است. البته نباید قدرت نظامی آمریکا را دست‌کم گرفت، اما در عین حال نباید فرض کرد که برتری نظامی آمریکا، تحقق همه اهداف سیاسی واشنگتن را تضمین می‌کند.

با توجه به این تجربه‌ها، آیا می‌توان گفت ایران قادر است بدون برخورداری از برابری نظامی با آمریکا، موازنه چانه‌زنی را تغییر دهد؟

بله؛ اما باید میان موازنه نظامی و موازنه چانه‌زنی تفاوت گذاشت. در روابط بین‌الملل، بازیگر ضعیف‌تر لزوماً برای اثرگذاری بر محاسبات بازیگر قدرتمندتر به برابری نظامی نیاز ندارد. موقعیت جغرافیایی، ظرفیت‌های اقتصادی، توان ایجاد هزینه و فرصت‌های دیپلماتیک می‌توانند به ابزارهای مؤثر چانه‌زنی تبدیل شوند.

تنگه هرمز نمونه مهمی از این وضعیت است. اهمیت این گذرگاه فقط به جغرافیای آن محدود نمی‌شود؛ بخش مهمی از تجارت جهانی نفت و گاز طبیعی مایع در شرایط عادی از این مسیر عبور می‌کند. اختلال در کشتیرانی می‌تواند بر قیمت انرژی، هزینه بیمه و حمل‌ونقل و محاسبات دولت‌های مصرف‌کننده اثر بگذارد. این موقعیت به ایران ظرفیت اثرگذاری بر محاسبات منطقه‌ای و بین‌المللی می‌دهد. اما ظرفیت اثرگذاری با تضمین پیروزی راهبردی یکسان نیست.

اگر استفاده از یک اهرم، هزینه‌های قابل توجهی برای طرف مقابل ایجاد کند، ولی هم‌زمان اقتصاد خود بازیگر را نیز تحت فشار قرار دهد و کشورهای دیگر را به موضعی خصمانه‌تر سوق دهد، نتیجه نهایی ممکن است با هدف اولیه فاصله داشته باشد. بنابراین، سؤال اساسی این است که ایران چگونه می‌تواند موقعیت ژئوپلیتیکی خود را به امتیازهای مشخص و پایدار تبدیل کند؛ نه اینکه صرفاً هزینه بحران را افزایش دهد.

پس تنگه هرمز هم فرصت است و هم محدودیت؟

دقیقاً. تنگه هرمز می‌تواند برای ایران اهرم مهمی ایجاد کند، اما استفاده از آن نیازمند محاسبه دقیق هزینه و فایده است. از یک طرف، اهمیت جهانی این گذرگاه موجب می‌شود که اختلال در آن فقط مسئله‌ای دوجانبه نباشد. کشورهای واردکننده انرژی، دولت‌های ساحلی، شرکت‌های کشتیرانی و بیمه‌گران نیز از پیامدهای آن متأثر می‌شوند. همین امر می‌تواند فشار بین‌المللی برای پایان‌دادن به بحران را افزایش دهد.

از طرف دیگر، اختلال طولانی در عبور کشتی‌ها می‌تواند به اقتصاد ایران هم آسیب برساند و کشورهایی را که درباره سیاست آمریکا اختلاف دارند، به موضع مشترک‌تری در دفاع از آزادی کشتیرانی نزدیک کند. بنابراین، هرمز را باید یک اهرم چانه‌زنی دانست، نه ابزاری که استفاده از آن به‌طور خودکار پیروزی را تضمین کند.

ارزش یک اهرم راهبردی در این است که بتوان آن را به نتیجه سیاسی تبدیل کرد. اگر ابزار فشار نتواند به تعهدات روشن و منافع ملموس منجر شود، ممکن است هزینه استفاده از آن از فایده‌اش بیشتر شود.

در چنین شرایطی، آیا ایران باید تا دریافت امتیازهای اساسی از بازگشایی کامل تنگه هرمز خودداری کند؟

این پرسش به یکی از دشوارترین مسائل مذاکرات مربوط می‌شود؛ ترتیب اجرای تعهدات و نگرانی طرفین از واگذاری یک‌جانبه اهرم‌های فشار. ماه گذشته برخی گزارش‌ها نشان می‌داد که مذاکره‌کنندگان در حال بررسی راه‌حلی مرحله‌ای هستند که در آن بازگشایی تنگه هرمز با پایان محاصره اقتصادی آمریکا و احتمال دسترسی ایران به دارایی‌های مسدودشده پیوند بخورد. اما هیچ‌یک از دو طرف نمی‌خواهد نخستین بازیگری باشد که بدون دریافت امتیاز متقابل، اهرم خود را واگذار می‌کند.

از نظر راهبردی، نگرانی درباره امتیازدهی یک‌جانبه قابل فهم است. اما حفظ اهرم با استفاده نامحدود از آن تفاوت دارد. اگر یک ابزار فشار، هزینه‌های فزاینده‌ای برای خود بازیگر ایجاد کند و به امتیاز ملموسی منجر نشود، کارایی آن کاهش می‌یابد. راه منطقی‌تر، طراحی ترتیباتی است که در آن اقدامات دو طرف به یکدیگر متصل باشند. برای مثال، اقدامات قابل سنجش در حوزه امنیت دریایی می‌تواند با اقدامات متناظر اقتصادی همراه شود. در چنین الگویی، هیچ طرف مجبور نیست پیش از مشاهده اجرای تعهدات طرف مقابل، همه اهرم‌های خود را واگذار کند. البته موفقیت این روش به جزئیات توافق، امکان راستی‌آزمایی و وجود سازوکار معتبر برای رسیدگی به نقض تعهدات بستگی دارد.

تفاهم‌نامه اسلام‌آباد چه جایگاهی در این معادله دارد؟ آیا بازگشت به آن می‌تواند اهداف ایران را تأمین کند؟

به نظر من، تأکید بر بازگشت به چارچوب اسلام‌آباد از نظر راهبردی قابل دفاع است؛ اما بازگشت صرف به متن قبلی، بدون رفع کاستی‌های اجرایی آن، برای تأمین منافع پایدار ایران کافی نیست. تفاهم‌نامه ۱۴ ماده‌ای اسلام‌آباد با هدف توقف عملیات نظامی، بازگشایی تنگه هرمز و آغاز مذاکرات برای توافق نهایی تنظیم شده بود. در آن، موضوعاتی نظیر رفع محاصره دریایی آمریکا، تسهیل صادرات نفت ایران، آزادسازی دارایی‌های مسدودشده و آغاز مذاکرات درباره پرونده هسته‌ای مطرح شده بود؛ اما بسیاری از مسائل دشوار به مرحله مذاکرات نهایی موکول شده بودند.

این ویژگی دو وجه دارد. از یک سو، تعویق مسائل دشوار می‌تواند امکان توقف درگیری و آغاز مذاکره را فراهم کند. از سوی دیگر، اگر تعهدات اولیه به اندازه کافی دقیق نباشند، اختلاف بر سر تفسیر و ترتیب اجرای آنها می‌تواند کل توافق را با مشکل مواجه کند. تفاهم‌نامه به دلیل اختلاف بر سر تنگه هرمز و سایر موضوعات و مبهم‌بودن برخی مفاد، در معرض فرسایش قرار گرفت. بنابراین، پیشنهاد من این است که اسلام‌آباد به‌عنوان چارچوب مرجع مذاکرات حفظ شود، اما بازگشت به آن با اصلاحات اجرایی همراه باشد. بازگشت به چارچوب قبلی، بدون حل اختلاف‌های مربوط به اجرا، ممکن است همان بحران را در زمانی دیگر بازتولید کند.

مهم‌ترین اصلاحاتی که باید در تفاهم‌نامه اسلام‌آباد انجام شود، چیست؟

چهار مسئله اهمیت ویژه دارد. نخست، «رفع ابهام از تعهدات». باید روشن باشد که هر طرف دقیقاً چه اقدامی را، در چه زمانی و با چه معیار قابل سنجشی انجام می‌دهد. دوم، «تعیین ترتیب اقدامات متقابل». اگر یک طرف ابتدا تعهد خود را اجرا کند، باید سازوکاری وجود داشته باشد که اجرای گام بعدی طرف مقابل را قابل ارزیابی کند. اختلاف بر سر این ترتیب، یکی از موانع اصلی مذاکرات بوده است. سوم، «راستی‌آزمایی و حل اختلاف». توافق باید مشخص کند که اجرای تعهدات چگونه بررسی می‌شود و اختلاف درباره تفسیر مفاد از چه مسیری حل خواهد شد. چهارم، «تضمین‌های حقوقی و سیاسی». امضای یک سند به‌تنهایی اجرای آن را تضمین نمی‌کند. باید روشن شود که تعهدات در چه قالبی پذیرفته شده‌اند و در صورت تغییر محاسبات سیاسی یا نقض توافق، چه سازوکاری برای رسیدگی وجود دارد.

این مسائل فقط به تعهدات یکی از طرفین مربوط نیست؛ یک توافق پایدار باید تعهدات هر دو طرف را روشن کند. اگر توافق از نظر سیاسی جذاب باشد اما از نظر اجرایی مبهم بماند، احتمال بازگشت بحران همچنان بالا خواهد بود.

آیا بازگشت آمریکا به تفاهم‌نامه اسلام‌آباد به‌خودی‌خود پیروزی دیپلماتیک ایران خواهد بود؟

خیر. صرف بازگشت به میز مذاکره یا پذیرش دوباره یک چارچوب، به‌تنهایی پیروزی دیپلماتیک محسوب نمی‌شود. موفقیت زمانی معنا دارد که مذاکره به تعهدات قابل اجرا و منافع مشخص منجر شود. اگر بازگشت به اسلام‌آباد به کاهش پایدار خطر درگیری، رفع عملی محدودیت‌های اقتصادی، امکان واقعی صادرات نفت، دسترسی مؤثر به دارایی‌های مسدودشده و ایجاد مسیر روشن برای حل اختلاف هسته‌ای منجر شود، می‌توان از دستاورد دیپلماتیک سخن گفت.

اما اگر طرفین فقط به چارچوب قبلی بازگردند، بدون آنکه درباره ترتیب اقدامات، نظارت و ضمانت اجرا توافق کنند، احتمال دارد همان اختلاف‌ها دوباره ظاهر شوند. باید میان «حفظ چارچوب مذاکره» و «پذیرش بی‌قیدوشرط متن قبلی» تفاوت گذاشت. حفظ چارچوب می‌تواند تصمیمی عقلانی برای جلوگیری از بن‌بست کامل باشد؛ اما پذیرش متن بدون اصلاح کاستی‌ها ممکن است فرصت دستیابی به توافقی پایدارتر را از بین ببرد.

پرونده هسته‌ای چه نقشی در این مذاکرات دارد؟ آیا بهتر است ابتدا اختلاف‌های مربوط به هرمز و تحریم‌ها حل شود و سپس مذاکرات هسته‌ای آغاز شود؟

این مسئله به اختلاف دو طرف بر سر ترتیب مذاکرات مربوط می‌شود. از دیدگاه ایران، منطقی است که پیش از پذیرش تعهدات جدید، درباره رفع فشار اقتصادی و امنیتی اطمینان حاصل کند. از دیدگاه آمریکا، برنامه هسته‌ای ایران یکی از موضوعات اصلی مذاکرات است و واشنگتن می‌خواهد از ابتدا به آن بپردازد. به عبارت دیگر ایران خواهان رسیدگی اولیه به امنیت دریایی و رفع برخی محدودیت‌های اقتصادی است؛ در مقابل، آمریکا بر ضرورت کاهش معنادار ظرفیت غنی‌سازی اورانیوم تأکید دارد.

اگر هر طرف اصرار کند که طرف مقابل باید پیش از آغاز هر گفت‌وگویی همه امتیازهای اصلی را واگذار کند، احتمال بن‌بست افزایش می‌یابد. راه‌حل می‌تواند طراحی یک توافق مرحله‌ای باشد؛ به‌گونه‌ای که اقدامات اولیه در حوزه امنیت دریایی با اقدامات متناظر اقتصادی همراه شود و سپس مذاکرات هسته‌ای در چارچوبی روشن و قابل راستی‌آزمایی ادامه یابد. این رویکرد به معنای کم‌اهمیت‌دانستن پرونده هسته‌ای نیست. پایداری توافق در این حوزه به روشن‌بودن تعهدات، امکان راستی‌آزمایی و وجود سازوکاری برای حل اختلاف‌های فنی و سیاسی وابسته است.

آیا فشار اقتصادی آمریکا می‌تواند ایران را به پذیرش خواسته‌های واشنگتن وادار کند؟

فشار اقتصادی می‌تواند هزینه تصمیم‌های یک دولت را افزایش دهد، اما رابطه میان فشار و امتیازدهی خطی و تضمین‌شده نیست. فشار ممکن است به مصالحه منجر شود؛ اما در شرایطی دیگر، بی‌اعتمادی را افزایش دهد یا هزینه سیاسی عقب‌نشینی را بالا ببرد. نباید تصور کرد که تحریم‌ها و محاصره اقتصادی برای ایران بی‌اثرند. این محدودیت‌ها می‌توانند هزینه‌های قابل توجهی بر اقتصاد کشور تحمیل کنند. در مقابل، اختلال در بازار انرژی و افزایش هزینه‌های حمل‌ونقل نیز برای آمریکا و سایر اقتصادها هزینه دارد. پرسش اساسی این است که آیا فشار به توافقی قابل دوام منجر می‌شود یا به تقابلی فرسایشی. اگر مسیر روشنی برای کاهش فشار در برابر تعهدات مشخص وجود نداشته باشد، سیاست فشار ممکن است به جای حل بحران، آن را طولانی‌تر کند.

نقش انتخابات آمریکا در محاسبات واشنگتن چیست؟ آیا ملاحظات انتخاباتی می‌تواند دولت آمریکا را به مصالحه سوق دهد؟

سیاست خارجی آمریکا از سیاست داخلی آن جدا نیست. انتخابات، افکار عمومی، قیمت انرژی، وضعیت اقتصادی، اختلاف‌های حزبی و ارزیابی دولت از هزینه‌های جنگ می‌توانند بر زمان‌بندی و دامنه مصالحه اثر بگذارند، اما فشار انتخاباتی الزاماً به انعطاف منجر نمی‌شود. گاهی دولت برای نشان‌دادن دستاورد دیپلماتیک به توافق تمایل پیدا می‌کند؛ گاهی هم برای پرهیز از متهم‌شدن به عقب‌نشینی، موضع سخت‌تری اتخاذ می‌کند. لذا انتخابات تنها یکی از متغیرهای مؤثر است و نباید آن را کلید قطعی پیش‌بینی رفتار واشنگتن دانست. برای تحلیل دقیق‌تر باید اهداف امنیتی آمریکا، وضعیت بازار انرژی، مواضع متحدان، هزینه‌های اقتصادی بحران و اختلاف‌های داخلی دولت را نیز بررسی کرد.

کشورهای منطقه چه نقشی در حل بحران دارند؟ آیا اختلاف منافع آنها می‌تواند فرصت دیپلماتیکی برای ایران ایجاد کند؟

منافع دولت‌های منطقه یکسان نیست. برخی بیش از همه نگران امنیت کشتیرانی و استمرار صادرات انرژی‌اند؛ برخی دیگر از گسترش جنگ و افزایش حضور نظامی در منطقه نگران هستند. ممکن است این دولت‌ها هم‌زمان خواهان آزادی کشتیرانی و کاهش تنش باشند. این تفاوت‌ها برای دیپلماسی ایران فرصت ایجاد می‌کند، اما تنها در صورتی که به راهبردی روشن تبدیل شود. اگر ایران بتواند نشان دهد که توافق پیشنهادی آن، امنیت دریایی و ثبات اقتصادی منطقه را تقویت می‌کند و در عین حال منافع مشروع ایران را هم تأمین می‌کند، امکان جلب حمایت یا کاهش مخالفت برخی بازیگران افزایش می‌یابد.

در مقابل، اگر دولت‌های منطقه احساس کنند که امنیت مسیرهای تجاری به‌طور مستمر در معرض تهدید قرار دارد، ممکن است موضع سخت‌تری اتخاذ کنند؛ حتی اگر در موضوعات دیگر با سیاست آمریکا اختلاف داشته باشند. به همین دلیل، گفت‌وگو با کشورهای ساحلی خلیج فارس درباره امنیت دریایی، مدیریت حوادث و سازوکارهای کاهش سوءبرداشت باید بخشی از راهبرد دیپلماتیک ایران باشد.

اگر قرار باشد یک نقشه راه برای خروج از بن‌بست کنونی پیشنهاد کنید، مهم‌ترین اولویت‌های آن چیست؟

من پنج اولویت را پیشنهاد می‌کنم؛ نخست، حفظ چارچوب اسلام‌آباد به‌عنوان مبنای مذاکره، بدون آنکه متن فعلی غیرقابل اصلاح تلقی شود. دوم، تدوین جدول زمانی روشن برای اجرای تعهدات متقابل. هر اقدام باید معیار مشخصی برای تحقق داشته باشد و اجرای آن قابل ارزیابی باشد. سوم، تبدیل وعده‌های اقتصادی به اقدامات عملی؛ از جمله روشن‌کردن وضعیت صادرات نفت، محدودیت‌های مالی و دسترسی به دارایی‌های مسدودشده. چهارم، ایجاد سازوکاری معتبر برای راستی‌آزمایی، مدیریت اختلاف و رسیدگی به نقض تعهدات؛ به‌گونه‌ای که هر اختلاف به‌سرعت به بازگشت نظامی به تقابل منجر نشود. پنجم، تعریف شاخص‌های موفقیت پیش از نهایی‌شدن توافق. این شاخص‌ها باید شامل کاهش پایدار خطر جنگ، بهبود قابل سنجش وضعیت تجارت و صادرات، روشن‌شدن تعهدات هسته‌ای و ایجاد ترتیبات قابل دوام برای امنیت دریایی باشند.

توافق بایستی از سطح بیانیه سیاسی فراتر برود و به ترتیباتی تبدیل شود که اجرای آن در عمل امکان‌پذیر باشد.

آیا این رویکرد به معنای محدودکردن اهداف ایران یا عقب‌نشینی از مواضع اصولی آن نیست؟

لزوماً چنین نیست. در سیاست خارجی باید میان اهداف نهایی و ابزارهای دستیابی به آنها تفاوت گذاشت. یک کشور می‌تواند اهداف راهبردی خود را حفظ کند، اما برای رسیدن به آنها از ابزارهای مرحله‌ای و انعطاف‌پذیر بهره ببرد. اصرار بر تحقق همه خواسته‌ها در یک مرحله، در شرایطی که طرف مقابل نیز اهرم فشار دارد، ممکن است احتمال توافق را کاهش دهد. در مقابل، اولویت‌بندی اهداف می‌تواند دستیابی به مهم‌ترین منافع را ممکن سازد و زمینه را برای مذاکرات دشوارتر فراهم کند. این به معنای چشم‌پوشی از منافع ملی نیست؛ بلکه به معنای تفکیک اهداف حیاتی از اهداف قابل مذاکره و ابزارهای موقت چانه‌زنی است.

سیاست‌گذاری مؤثر باید هزینه و فایده هر گزینه را در کوتاه‌مدت و بلندمدت بررسی کند. گاهی حفظ یک موضع حداکثری، بدون امکان تحقق عملی آن، می‌تواند هزینه‌هایی ایجاد کند که با منافع مورد انتظار تناسب ندارد.

در نهایت، با چه معیارهایی می‌توان گفت ایران در این بحران به موفقیت راهبردی رسیده است؟

موفقیت راهبردی را نباید صرفاً با یک بیانیه، یک عقب‌نشینی لفظی یا بازگشت طرفین به میز مذاکره سنجید. باید چند شاخص را هم‌زمان بررسی کرد. آیا خطر بازگشت جنگ کاهش یافته است؟ آیا ایران می‌تواند صادرات نفت و روابط اقتصادی خود را به شکل قابل پیش‌بینی‌تری احیا کند؟ آیا دسترسی به دارایی‌های مسدودشده در عمل ممکن شده است؟ آیا ترتیبات امنیت دریایی روشن و قابل دوام‌اند؟ آیا پرونده هسته‌ای در چارچوبی قابل راستی‌آزمایی پیش می‌رود؟ و آیا توافق از سازوکار اجرایی کافی برای دوام برخوردار است؟

اگر پاسخ به این پرسش‌ها مثبت باشد، می‌توان از دستاورد راهبردی سخن گفت، حتی اگر همه اختلاف‌های سیاسی ایران و آمریکا حل نشده باشند. اما اگر توافق صرفاً به توقف کوتاه‌مدت درگیری منجر شود و اختلاف‌های اقتصادی، هسته‌ای و امنیتی بدون راه‌حل باقی بمانند، باید آن را تنفسی موقت دانست، نه حل پایدار بحران.

و نکته نهایی؟

در مجموع باید عرض کنم درس تاریخ سیاست خارجی آمریکا این است که برتری نظامی به‌تنهایی تضمین‌کننده پیروزی سیاسی نیست؛ درس بحران کنونی برای ایران هم این است که افزایش هزینه‌های طرف مقابل، به‌تنهایی موفقیت راهبردی را تضمین نمی‌کند. برای ایران، مسیر واقع‌بینانه آن است که ظرفیت‌های ژئوپلیتیکی و دیپلماتیک خود را به توافقی تبدیل کند که امنیت را تقویت کند، منافع اقتصادی ملموس داشته باشد و احتمال تکرار بحران را کاهش دهد.

#سیاست بین الملل #قدرت نظامی #تنگه هرمز #ایران #آمریکا
منبع: ایلنا سیاسی