به گزارش خبرنگار ایلنا، در حاشیه تاریک بازار کار ایران، گروهی از کارگران نه با قراردادهای رسمی، نه با پوشش بیمه و نه با امید به حقوق ثابت، بلکه با تقلا برای یافتن کار روزانه و جستوجوی سرپناهی موقت، زندهمانی میکنند. گروه کثیری از این کارگران برای تامین نان شب، مجبور به مهاجرت میشوند. مهاجرت در این شرایط غمبار، محرومیت را تشدید میکند.
برای بخشی از این طبقه کارگر غیررسمی که حالا اغلب به سنین سالمندی رسیدهاند، مفاهیمی چون «بازنشستگی» و «آسودگی» به واژگانی بیمعنا تبدیل شده است.
اقتصاد نابرابر، آنها را از چرخه حمایتهای اجتماعی طرد کرده و سالمندیشان را با بیخانمانی، گرسنگی و حذف تدریجی اقلام ضروری از سفره عجین کرده است. اما تبعات این بیثباتی ویرانگر تنها به حاشیههای پایتخت محدود نمیماند؛ بار اصلی بازتولید فقر در خانوادههای فرودست، مستقیماً بر دوش زنانی آوار میشود که در روستاهای دورافتاده، همزمان با مدیریت کمبودها، چشمانتظار نانآورانی هستند کهدر خیابانهای تهران به دنبال نان خشک و خالی میگردند.
ما برای درک بیشتر اوضاع مهاجران پایتخت، راهی خیابانهای جنوب شهر شدیم. در ورودی یکی از مناطق کمبرخوردار جنوب تهران، شش پیرمرد کارگر روی زمین خاکی نشستهاند. سه نفر سکوت کردهاند، دو نفر از تجربه زندگیشان میگویند و نفر دیگر با تأییدهای گاهوبیگاه، همراهیشان میکند. روایتهایشان از یک رنج مشترک خبر میدهد؛ زندگی مردانی که از مناطق محروم و روستاهای مرزی برای پیدا کردن کار به تهران آمدهاند، اما سهمشان از ثروت پایتخت، نه شغل پایدار و سرپناه، کهخوابیدن در یکی از پایانههای مسافربری جنوب تهران و یک کولهپشتی پر از نان خشک بوده است.
در این روایتها، فقر فقطعدد و رقم نیست؛ فقر خود را در ناتوانی در خرید یک جفت کفش، حسرت خرید شیر، فقدان بیمه و شرم سنگینی نشان میدهد که یک کارگر را از تماس تلفنی با خانوادهاش بازمیدارد.
کولهپشتی قرمزی که تمام دنیای یک کارگر است
در میان این شش پیرمرد، مردی حدوداً ۶۰ ساله با چهرهای شکستهتر از سن واقعی، جلب توجه میکند؛ بیشتر دندانهای جلوی دهانش ریخته و آثار سالها کارِ یدی روی دستهایش پیداست.
او شش ماه پیش، برای چندمین بار در عمر کاری خود، از یکی از روستاهای مرزی، به امید پیدا کردن لقمهای نان به پایتخت آمدهاما در این مدت نه کار ثابتی یافته و نه سرپناهی دستوپا کرده است. روزها خیابانهای شهر را متر میکند تا شاید کارِکارگری پیدا شود و شبها به ترمینال جنوب پناه میبرد. زیپ کولهپشتی قرمز و چرکمردهاش را که باز میکند، تمام دارایی زندگیاش نمایان میشود؛ کیسهای نان خشک که تنها اندوخته و خوراک اوست. خانوادهاش تصور میکنند او در تهران مشغول کار است و شرم ناشی از دستِ خالی، آنقدر سنگین است که مانع ارتباط او با خانوادهاش شده است. مرد ۶۰ ساله میگوید:
زن و بچهام خیال میکنند اینجا کار و باری دارم، اما آنقدر شرمندهام که حتی رویم نمیشود زنگ بزنم و حالشان را بپرسم. روزها خیابانهای شهر را متر میکنم به امید اینکه کاری پیدا شود و شبها در ترمینال جنوب روی زمین میخوابم. تمام دارایی و زندگی من همین کولهپشتی قرمز است و تنها خوراکم همین تکه نان. نه بیمهای دارم، نه بازنشستگی و نه هیچ حمایتی.
کنار او پنج پیرمرد دیگر نشستهاند؛ سکوتِ سنگین سه نفر از آنها و تکان دادن سر و زمزمهی «دقیقاً» از سوی نفر چهارم، بیش از آنکه نیاز به توضیح داشته باشد، از تجربۀ مشترک این طبقه محرومخبر میدهد.
غریب در وطن
پیرمرد دیگری که بین ۵۰ تا ۶۰ سال سن دارد، رشته کلام را به دست میگیرد. لباسهای مندرسش نشان میدهد که مدتهاست توان خرید پوشاک نداشته است. خودش میگوید دو سال است نتوانسته حتی یک جفت کفش یا شلوار بخرد؛ او به خرید لباس نو حتی نمیتواند فکر کند.
فشار معیشتی در روایت او پیش از هر چیز در سفره دیده میشود. گوشت و مرغ مدتهاست جایی در غذای او ندارند و حالا حتی خرید شیر نیز به کالایی لوکس و دستنیافتنی تبدیل شده است. او از افزایش قیمت شیر از ۳۰ هزار تومان به ۱۳۰ هزار تومان میگوید؛ تورمی که خرید یکی از سادهترین و ضروریترین اقلام غذایی را برای کارگران روزمزد غیرممکن کرده است.
او که از مناطق محروم مرزی آمده، با رویکردی انتقادی از تلخی سرنوشت مردانی میگوید که در روزهای سختی، از آنها به عنوان نیروهای حاضر در خط مقدم یاد میشد، اما در اقتصادِ مبتنی بر سوداگریِ امروز، سهمشان از زندگی به بیکاری و بیخانمانی رسیده است:
زنجیرۀ فقر از خیابانهای پایتخت تا زنانِ روستا
روایت این شش پیرمرد کارگر، صرفاً داستان چند بیخانمان در گوشهای از تهران نیست؛ تصویری است از بخشی از نیروی کاری که سالها در پایینترین لایههای بازار کار فعالیت کرده، اما در نهایت از بسیاری از سازوکارهای حمایت اجتماعی، بیمه و تأمین دوران سالمندی بیبهره مانده است. پشت این بیخانمانی، مجموعهای از عوامل به هم پیوسته قرار دارد؛ از توسعه نامتوازن و تمرکز فرصتهای شغلی و امکانات در پایتخت تا محرومیت مناطق کمبرخوردار و گسترش اشتغال بیثبات و روزمزدی. در چنین شرایطی، نبود بیمه و حقوق بازنشستگی، به معنای از دست رفتن حداقل امنیت اقتصادی کارگر در سالهای سالمندی است.
پیامد این وضعیت نیز به خود کارگر محدود نمیماند. وقتی درآمد خانواده ناپایدار است و پشتوانهای برای دوران بیکاری یا سالمندی وجود ندارد، بار تأمین زندگی به دوش اعضای دیگر خانواده منتقل میشود؛ بار مضاعفی که در خانوادههای فرودست، اغلب بر دوش زنان قرار میگیرد. زنان در چنین شرایطی، علاوه بر مسئولیت مراقبت از فرزندان و مدیریت هزینههای خانه، ناچارند بخشی از تبعات بیکاری و بیثباتی اقتصادی همسران خود را نیز تحمل کنند؛ آن هم در مناطقی که خود از فرصتهای شغلی و حمایتهای اجتماعی کمتری برخوردارند.
در میان همه روایتهای این شش مرد، تصویر یک کولهپشتی قرمز پر از نان خشک شاید بیش از هر چیز دیگری وضعیت را توضیح دهد. مردی که برای پیدا کردن کار به تهران آمده، اما پس از شش ماه، تمام داراییاش را در همان کولهپشتی حمل میکند و شبها به جای خانه، روی زمین پایانه میخوابد. این تصویر، پرسشی جدی درباره سرنوشت کارگرانی ایجاد میکند که سالها کار کردهاند، اما سهمی از امنیت شغلی، بیمه و تأمین دوران سالمندی نداشتهاند.
اما این بیپناهی فقط در میان کارگرانی که از مناطق محروم ایران به تهران آمدهاند دیده نمیشود. در لایههای پایین بازار کار شهری، مهاجرانی حضور دارند که برای فرار از ناامنی و محدودیتهای زندگی در افغانستان، مرزها را پشت سر گذاشتهاند و حالا در مقصد با شکل دیگری از ناامنی مواجهاند؛ ناامنیای که این بار نه از جنگ و خشونت، بلکه از فقر، تورم و کار بدون پشتوانه قانونی ناشی میشود.
اینجا حقمان را میخورند
برای بسیاری از زنان مهاجر افغانستانی، عبور از مرزها پایان یک بحران نیست؛ بلکه نقطه آغازین مواجهه با ساختار پیچیدهای از فشارهای اقتصادی و استثمار است. زنانی که برای فرار از ناامنی مطلق و محدودیتهای زندگی در افغانستان، به ایران پناه آوردهاند، حالا در حاشیههایی مانند یکی از مناطق کمبرخوردار جنوب تهران، با چهره دیگری از خشونت روبهرو هستند: فقر، تورم و مناسبات نابرابر اقتصاد غیررسمی.
در شرایطی که بحران معیشت، طبقه کارگر را به شدت تحت فشار قرار داده، فرودستان مهاجر به عنوان آسیبپذیرترین لایه این طبقه، نه تنها از کمترین حمایتهای اجتماعی محروماند، بلکه فقدان اوراق هویتی و بیپناهی، آنان و اعضای خانوادهشان را به نیروی کاری ارزان و بیدفاع برای کارفرمایان سودجو تبدیل کرده است.
روایت این زنان، در یک عصر معمولی و در گوشهای از فضای سبز یکی از محلههای کارگرنشین در حاشیه شهر بزرگ تهران شکل گرفت؛ جایی که بیش از ۱۲ زن به همراه تعدادی از دخترانشان دور هم جمع شده بودند تا ساعتی را در کنار هم بگذرانند؛ حقی ساده و بدیهی که اگر در سرزمین مادری خود میماندند، احتمالاً از آن محروم میبودند. گفتوگو از زندگی روزمره آغاز شد و خیلی زود به سفرهای رسید که کوچکتر شده، کاری که دستمزدش پرداخت نشده و خانوادهای که میان ترس از بازگشت و دشواری ماندن گرفتار است.
برای خانوادههای کارگر و مهاجر ساکن در این محدوده، خط فقر با تبعیض و طردشدگی اقتصادی گره خورده است. آنها از طرحهای حمایتی دولتی مانند کالابرگ محرومند و در بازاری رها شدهاند که تهیه اقلام ضروری در آن به دلیل جنگ و تحریم، روزبهروز دشوارتر میشود.
یکی از این زنان، در حالی که نگرانی از تأمین غذای خانواده در صدایش پیداست، وضعیت را اینگونه توصیف میکند: ما کالابرگ نداریم و هیچ حمایتی شامل حال ما نمیشود. تازه مجبوریم اقلام خوراکی را گرانتر از بقیه تهیه کنیم. خرج زندگی هر روز بیشتر میشود. با این گرانیها، گوشت و مرغ دیگر بهطور کامل از سفره ما حذف شده است.
وقتی مدرک نداری، حقِ اعتراض هم نداری
فشار معیشتی بر این زنان فرودست، تنها به کوچک شدن سفرهها محدود نمیشود. بخش تاریکتر در بازار کار غیررسمی رقم میخورد؛ جایی که همسران، برادران و فرزندان این زنان به عنوان کارگرانی بیحقوق، با دستمزدهای معوقه و سوءاستفادهی ساختاری کارفرمایان مواجهاند. نداشتن مدارک شناسایی و نداشتن قرارداد کتبی، به ابزاری در دست کارفرما بدل شده تا قدرت چانهزنی این کارگران را به صفر برساند. یکی از زنان حاضر در جمع، میگوید:
پسر و برادرم از پارسال حدود ۲۰۰ میلیون تومان از کارفرمایشان طلبکارند. کار کردهاند، اما کارفرما دستمزدشان را نمیدهد. حالا که پولمان را خواستهایم، کارفرما میگوید: «چون مدرک ندارید، بروید ثابت کنید اینجا کار کردهاید! پولی به شما نمیدهم و اگر ناراحتید برگردید کشورتان!» وقتی مدرک نداری، دستت برای شکایت بستهتر است. از همین موضوع علیه ما استفاده میکنند. شما تصور کنید ۲۰۰ تومان پارسال، حدودا معادل ۴۰۰ میلیون امسال است، اما حتی اصل پول را به ما نمیدهند، خسارتبابت تاخیر در پرداخت پیشکش!
صدای اعتراض از گوشهوکنار این جمع بلند میشود. خواسته آنها صدقه یا کمکهای خیریه نیست؛ آنها خواستار ابتداییترین حق یک کارگر، یعنی «دستمزد نیروی کار فروختهشده» هستند. یکی دیگر از زنان با لحنی خسته میگوید:
مهاجرت برای این زنان، انتخابی آزادانه نبوده است. آنها از یک ناامنی جانی گریختهاند، اما در مقصد به چرخه بیرحم ناامنی شغلی و اقتصادی پرتاب شدهاند. با این حال، فاصله میان روایت آنها و روایت آن شش پیرمرد کارگر، آنقدرها هم زیاد نیست.
در هر دو روایت، مهاجرت، پایان بیپناهی نیست.مسئله، زندگی گروهی از کارگراناست که برای پیدا کردن کار از محل زندگی خود جدا شدهاند، اما در مقصد نیز از حداقلهای امنیت شغلی و اقتصادی بیبهره ماندهاند.
در یک سو، کارگر سالمندی قرار دارد که تمام داراییاش را در کولهپشتی قرمز حمل میکند و خانوادهاش هنوز تصور میکنند او در تهران کار و باری دارد؛ در سوی دیگر، زنانی نشستهاند که میگویند «پول کارمان را میخواهیم، نه صدقه» و میان ترس از بازگشت و دشواری ماندن گرفتار شدهاند.
کارگر روزمزد ایرانی ممکن است بدون بیمه و بازنشستگی به سالمندی برسد و کارگر مهاجر افغانستانی ممکن است حتی برای مطالبه دستمزد خود امکان اعتراض نداشته باشد. در این میان، بار این ناامنی اقتصادی تنها بر دوش خود کارگر نمیماند و به خانوادههایی منتقل میشود که باید با درآمدهای ناپایدار، تورم و نبود حمایت اجتماعی، زندگی را سرپا نگه دارند.
همهی این روایتها از یک ناامنی مشترک خبر میدهد که آمریکا بر سر هر دو کشور آوار کرده است: مهاجرت به تهران که قربانی جنگ و تحریم است لزوماً به معنای رسیدن به زندگی بهتر نیست؛ وقتی کار بیثبات و حمایت اجتماعی غایب باشد و دستمزد به حق مسلم کارگر تبدیل نشود، پایتختبرای مهاجران، شکل دیگری از بیپناهیست....
گزارش: گلیتا حسینپور اصفهانی