عصر ایران؛ علی بهاری ـ کارل پوپر را معمولاً با دو ایده به یاد میآوریم: «ابطالپذیری» در فلسفهٔ علم و دفاع از «جامعهٔ باز» در فلسفهٔ سیاسی. اما این دو ایده در اندیشهٔ پوپر دو جزیرهٔ جدا از هم نیستند. پشت هر دو، تصویری مشترک از انسان و جهان قرار دارد: ما موجوداتی خطاپذیریم که در جهانی پر از مسئله زندگی میکنیم و تنها راه پیش رفتنمان، طرح راهحلهای موقت، آزمودن آنها و کنار گذاشتن خطاهاست. کتاب «زندگی سراسر حل مسئله است» یکی از بهترین آثار برای دیدن این پیوند است.
این کتاب مجموعهای از مقالات و سخنرانیهای پوپر است که نخستین بار در سال ۱۹۹۴ به زبان آلمانی منتشر شد و نسخهٔ انگلیسی آن در سال ۱۹۹۹ به انتشار رسید. پوپر این کتاب را دنبالهای بر کتاب «در جستوجوی دنیایی بهتر» معرفی میکند. اهمیت این اثر در این است که پوپر در آن، بخشهای مختلف دستگاه فکری خود را کنار هم میگذارد: تکامل زیستی، معرفتشناسی، فلسفهٔ علم، زبان، تاریخ، دموکراسی و جامعهٔ باز.
ساختار کتاب نیز همین مسیر را دنبال میکند. فصلهای نخست بیشتر به علوم طبیعی، مسئلهٔ ذهن و بدن، تکامل و معرفتشناسی میپردازند و در نیمهٔ دوم، بحث به تاریخ و سیاست کشیده میشود؛ از دموکراسی و فروپاشی کمونیسم گرفته تا مسئلهٔ صلح، آیندهٔ باز تاریخ و تجربهٔ شخصی پوپر از مسیر فیلسوف شدن.
زندگی یعنی حل مسئله
برای پوپر، مسئله چیزی نیست که فقط دانشمندان در آزمایشگاه با آن روبهرو شوند. زندگی از همان ابتدا با مسئله آغاز میشود. موجود زنده برای ادامهٔ حیات باید با محیط خود سازگار شود، به موانع پاسخ دهد و راههایی برای بقا پیدا کند. از این منظر، میان یک آمیب و یک دانشمند فاصلهای به اندازهای که در نگاه نخست تصور میکنیم وجود ندارد.
هر دو با مسئله مواجه میشوند و برای آن راهحلهایی ارائه میکنند. البته راهحلهای آمیب حاصل نظریهپردازی آگاهانه نیست؛ واکنشهای زیستی و رفتاریاند. در مقابل، انسان میتواند مسئله را صورتبندی کند، فرضیه بسازد، آن را به زبان بیاورد و آگاهانه در معرض نقد قرار دهد. در هر دو حالت اما یک منطق کلی وجود دارد: مسئله، راهحل موقت، حذف خطا و طرح مسئلهای تازه.
پوپر این فرایند را در قالب الگویی کلی توضیح میدهد: با یک مسئله آغاز میکنیم، راهحلی موقت پیشنهاد میکنیم، خطاهای آن را کنار میگذاریم و از دل همین فرایند به مسائل تازهای میرسیم. بنابراین دانش چیزی نیست که یکباره به دست بیاید و برای همیشه پایان کار را اعلام کند؛ هر پاسخ خوب، میتواند راه را برای پرسشهای تازه باز کند.
از همینجا یکی از مهمترین تفاوتهای نگاه پوپر با تصور سنتی از علم روشن میشود. علم از انباشت سادهٔ مشاهدات آغاز نمیشود. ما ابتدا با یک مسئله روبهرو میشویم و سپس به سراغ جهان میرویم تا ببینیم راهحلی که پیشنهاد کردهایم تا چه اندازه دوام میآورد.
انسان چه چیزی بیشتر از آمیب دارد؟
پاسخ پوپر به این پرسش را باید در نظریهٔ «سه جهان» او جستوجو کرد. جهان اول، جهان اشیای فیزیکی است؛ جهان دوم، تجربهها و حالتهای ذهنی ما و جهان سوم، قلمرو محصولات عینی ذهن انسان، مانند نظریهها، استدلالها، داستانها، فرمولها و دیگر ساختههای فکری. البته توضیح مفصلتر نظریهٔ سه جهان فراتر از این یادداشت است و انشاءالله در یادداشتی دیگر به آن خواهیم پرداخت.
زبان در این میان نقشی اساسی دارد. انسان میتواند افکار و نظریات خود را از خودش جدا کند و آنها را به صورت عینی در اختیار دیگران و حتی خودش قرار دهد. این اتفاق اهمیت زیادی دارد: نظریهای که در ذهن من است، میتواند به زبان بیاید، نوشته شود، نقد شود و حتی کنار گذاشته شود، بیآنکه لازم باشد خود من نابود شوم.
این همان معنای یکی از مشهورترین تعبیرهای پوپر است: «بهتر است نظریات ما به جای خودمان بمیرند.»
در طبیعت، موجود زندهای که پاسخ مناسبی به محیط ندهد، ممکن است از میان برود. اما انسان با زبان و نقد عقلانی میتواند پیش از آنکه خود هزینهٔ سنگینی بپردازد، خطای نظریهاش را کشف کند. اینجا تکامل زیستی به عقلانیت انتقادی پیوند میخورد.
علم، کارخانهٔ تولید یقین نیست
این نگاه، مستقیماً به فلسفهٔ علم پوپر میرسد. از نظر او، دانش انسانی همواره حدسی و موقتی است. ما نظریههایی ارائه میکنیم و سپس میکوشیم آنها را در معرض آزمونهایی قرار دهیم که بتوانند خطایشان را آشکار کنند.
به همین دلیل، پوپر «ابطالپذیری» را در تشخیص علم از غیرعلم مهم میداند. یک نظریهٔ علمی باید بتواند شرایطی را تصور کند که اگر در جهان رخ دهد، نظریه را باطل کند. نظریهای که برای هر اتفاقی توضیحی آماده دارد و هیچ رویدادی نمیتواند آن را در معرض خطر قرار دهد، از این نظر علمی نیست.
نمونهٔ معروف پوپر، مقایسهٔ روانکاوی فروید و فیزیک اینشتین است. نظریهای که بتواند هر رفتار انسانی را در چارچوب خود توضیح دهد، عملاً راهی برای شکست خوردن باقی نمیگذارد. در مقابل، یک نظریهٔ علمی جدی باید خطر کند؛ باید اجازه دهد واقعیت در شرایطی معین علیه آن شهادت دهد.
بنابراین، فروتنی فکری در مرکز فلسفهٔ پوپر قرار دارد. انسان ممکن است به حقیقت نزدیک شود، اما نمیتواند با اطمینان بگوید که آخرین کلمه را دربارهٔ آن گفته است. معرفت پیش میرود، نه از راه مصون ماندن از خطا، بلکه از راه آشکار کردن و اصلاح خطاها.
وقتی منطق علم وارد سیاست میشود
در اینجا پیوند میان فلسفهٔ علم و فلسفهٔ سیاسی پوپر آشکار میشود. اگر در علم، پیشرفت زمانی رخ میدهد که بتوانیم خطاها را کشف و اصلاح کنیم، در سیاست نیز به نهادهایی نیاز داریم که چنین امکانی را فراهم کنند. جامعهٔ خوب برای پوپر جامعهای نیست که ادعا کند یکبار برای همیشه پاسخ همهٔ مسائل را یافته است؛ جامعهای است که بتواند اشتباهات خود را بدون فروپاشی و خشونت اصلاح کند.
از همین منظر، پوپر دموکراسی را نه صرفاً به معنای «حکومت مردم»، بلکه بر اساس امکان برکناری مسالمتآمیز حاکمان توضیح میدهد. مسئلهٔ اصلی این نیست که چگونه حاکمی بیخطا پیدا کنیم؛ مسئله این است که اگر حاکم اشتباه کرد، چگونه بتوان بدون انقلاب و خونریزی او را کنار گذاشت.
در این تصویر، انتخابات و نهادهای سیاسی فقط ابزار انتخاب حاکمان نیستند؛ سازوکارهایی برای اصلاح خطاهای قدرتاند. جامعهٔ باز جامعهای است که در آن قدرت امکان نقد شدن و تغییر کردن دارد و هیچ فرد یا ایدئولوژیای خود را صاحب پاسخ نهایی نمیداند.
تاریخ از پیش نوشته نشده است
همین نگاه، پوپر را به نقد «تاریخگرایی» میرساند. او با این تصور مخالف است که تاریخ دارای قانونی قطعی و از پیش تعیینشده است و انسانها ناگزیر باید در مسیری مشخص حرکت کنند. آینده برای پوپر باز است. نمیتوان با اطمینان گفت تاریخ به کجا خواهد رفت؛ زیرا آینده به تصمیمهای انسانها، دانش تازه، خطاها و واکنشهای ما به مسائل بستگی دارد. اگر آینده باز باشد، مسئولیت ما نیز جدیتر میشود. دیگر نمیتوان همه چیز را به ضرورتهای تاریخی نسبت داد و از مسئولیت انتخابهای خود شانه خالی کرد.
به همین دلیل، خوشبینی در اندیشهٔ پوپر صرفاً یک احساس خوشایند نیست. خوشبینی یعنی باور داشته باشیم که اصلاح ممکن است و تلاش برای ساختن وضعی بهتر ارزش دارد، حتی اگر هیچ تضمینی برای رسیدن به یک وضعیت کامل وجود نداشته باشد.
این خوشبینی البته به معنای صلحطلبی مطلق و انفعال در برابر خشونت نیست. پوپر در بحثهای مربوط به صلح، از این دیدگاه دفاع میکند که گاهی برای حفظ صلح و جلوگیری از گسترش خشونت و سلاحهای ویرانگر، استفاده از زور ممکن است اجتنابناپذیر باشد. این بخش از اندیشهٔ او از بحثبرانگیزترین قسمتهای کتاب است، اما در چارچوب کلی فلسفهٔ او میتوان آن را ادامهٔ همان دغدغه دانست: چگونه میتوان از جامعهٔ باز و امکان اصلاح خطاها در برابر قدرتهای سرکوبگر دفاع کرد؟
چرا پوپر هنوز خواندنی است؟
«زندگی سراسر حل مسئله است» بیش از آنکه صرفاً مجموعهای از بحثهای فلسفی دربارهٔ علم، تکامل یا سیاست باشد، تصویری یکپارچه از انسان ارائه میکند. انسان موجودی است که با مسئله آغاز میکند، راهحل میسازد، اشتباه میکند، خطایش را اصلاح میکند و دوباره با مسئلهای تازه روبهرو میشود.
در این تصویر، علم از سیاست جدا نیست؛ هر دو بر یک فضیلت مشترک تکیه دارند: پذیرش امکان خطا. دانشمندی که نظریهٔ خود را نقدناپذیر میداند، از علم فاصله میگیرد و سیاستمداری که خود را خطاناپذیر میداند، جامعه را به سمت بسته شدن سوق میدهد.
شاید به همین دلیل است که پوپر، برخلاف بسیاری از فیلسوفان، برای ساختن جهانی بهتر وعدهٔ یک نقشهٔ کامل ارائه نمیکند. او به جای آن بر سازوکارهایی تأکید میکند که اجازه میدهند اشتباه کنیم، اشتباه خود را بفهمیم و آن را اصلاح کنیم. جامعهٔ باز نیز در همین معنا آرمانشهری کامل نیست؛ جامعهای است که امکان اصلاح خود را حفظ میکند.
«زندگی سراسر حل مسئله است» از این منظر دعوتی به دو فضیلت ظاهراً متضاد اما در واقع مکمل است: تواضع در برابر دانستههای خود و شجاعت برای تغییر آنچه نادرست میدانیم. پیام پوپر این نیست که انسان میتواند از خطا رها شود؛ بلکه این است که میتواند نهادها و روشهایی بسازد که خطاهایش را زودتر آشکار کنند و هزینهٔ اصلاح آنها را کاهش دهند.
در جهانی که پاسخهای قطعی، ایدئولوژیهای بسته و ادعاهای بیچونوچرا همچنان وسوسهبرانگیزند، شاید همین ایدهٔ ساده اما عمیق، مهمترین چیزی باشد که میتوان از پوپر آموخت: مسئلهای که امروز حل میکنیم، پایان راه نیست؛ آغاز مسئلهای تازه است.