منو

صفحه اصلی

اخبار

زمزمه فلزی فریاد: جست‌جوی صدای گم‌شده در هذیان و کابوس

متنی شاعرانه و انتزاعی درباره جست‌جوی هویت و معنا در تاریکی و انزوا، همراه با تصاویری از کابوس، هذیان و تلاش برای یافتن نور در اعماق ذهن.

آن شب در جست‌وجوی صدای خود، کفش‌های تنهایی‌ام را پوشیدم و پیراهن خستگی‌ام را به دست بادهای سرد شب سپردم و بدین‌سان هذیان شکل گرفت و کابوس‌نوردی آغاز گردید. در انزوای اندیشناک شب می‌دویدم و لک‌لک تابناک الکل در فسفر مرگ تخدیری شعله‌ور بود. جثه کبود سایه‌ام در گودال مه‌آلود شب گرفتار بود و من از جوع جلبکان روییده در اعماق ظلمت هراسان بودم. نگاهم را در زوایای وحشت پر-تا-ب می‌کردم و چکه‌های چرک اشک از جمجمه‌ام سرازیر بود. چلپاسه‌ها از خاک تیره نموک سر برآورده بودند و تولد زالو را در حفره‌های خیس خبر می‌دادند و اضطرابی پهناور میان من و غیر من مرز وحشت ایجاد کرده بود.

در احتضار فضیلت به بی‌رنگی محض می‌رسیدم و بادِ کاواک، ناملموس‌های تاریک گناه را در کوالک‌های کافورین در سطح مردمک چشمم می‌تاراند. فواره فریاد از جگر به دهلیز حنجره نقب می‌زد و نفس‌های دودی باد گلویم را می‌سوزاند. تب‌خاله‌های هراس چونان قارچ‌های سرخ سمی بر گونه‌هایم روییده بود و سکوتی ستمناک بر لب شتک زده بود. زمزمه فلزی انتحار در دخمه مغزم پیچیده بود و طرح‌های یخ‌زده زندگی اندک‌اندک ترک برمی‌داشتند و...

خاتون خواب‌های همیشه همچنان عور با آل در الکل می‌رقصید که... معجزه نازل شد و غبار کلمات فرو نشست. در چشمه نگاه منکسرم نوری طلوع کرد و آشیانه افلاکی اوهام فرو ریخت و من در زلال آب‌های ژرفِ حقیقت دیدم: ریزش لطافت‌های فناپذیر را و ضخامت بوسه‌ها را و سقوط نماهای آهکی را. خواب پایان یافت و شب‌گریه‌ها نیز...

با خود گفتم: روی زیلوی خواب نباید ماند؛ با خفتگان خوف نباید آمیخت؛ باید بر ارتفاع نیلی دریا راند؛ باید در میان سکوت دریا خواند و در انتظار سرایش ناب، با ساقه‌های نسیم بازی کرد؛ باید با شکوفه‌های تازه لیمو به محفل زنبق‌های بی‌خواب رفت و سرخس‌های مرطوب را بویید و مهتاب پررنگ کرانه‌ها را نقاشی کرد و در اتصال اشک مجرد، ستایشگر زیبایی بود و کهربای پوست را در گرمای مهربان خورشید از اشک‌های شبانه شست‌وشو داد و صدای قدیمی خود را از کوچه‌های مرموز سه‌تار شنید.

#هذیان #ادبیات #فلسفه #هنر #خواب
منبع: اطلاعات آنلاین