در دهه ۲۰۰۰ میلادی، شرکت نینتندو در دورانی پرچالش قرار داشت که در آن با تمام توان در برابر سلطه پلیاستیشن و حتی انتظارات هواداران خود ایستادگی میکرد. این دوران که با عرضه کنسول Nintendo GameCube همراه بود، شاهد انتشار بازیهای نمادینی همچون Super Mario Sunshine و The Legend of Zelda: The Wind Waker بود که هرچند در زمان خود با واکنشهای متفاوتی مواجه شدند، اما در نهایت نقش تعیینکنندهای در بقای این غول ژاپنی ایفا کردند.
تحلیلگران معتقدند که استراتژی نینتندو در آن سالها، نوعی مقاومت در برابر جریان اصلی بازار بود. در حالی که رقبایی مانند سونی با پلیاستیشن ۲ به دنبال جذب مخاطبان بزرگسال و ارائه گرافیکهای واقعگرایانه بودند، نینتندو با انتخاب سبکهای هنری خاص و مکانیکهای گیمپلی غیرمتعارف، مسیر خود را جدا کرد. بازی Super Mario Sunshine با محیطهای گرمسیری و مکانیک «فلاش» (FLUDD)، تجربهای متفاوت از پلتفرمرهای کلاسیک ماریو ارائه داد که بسیاری از طرفداران قدیمی را غافلگیر کرد.
از سوی دیگر، The Legend of Zelda: The Wind Waker با استفاده از سبک هنری «سل-شید» (Cel-shaded)، بحثهای گستردهای را میان منتقدان و هواداران ایجاد کرد. بسیاری در آن زمان انتظار گرافیکی مشابه دموهای فنی نینتندو را داشتند، اما این انتخاب هنری جسورانه، به بازی هویتی ماندگار بخشید که تا دههها بعد همچنان مورد ستایش قرار میگیرد.
اگرچه این رویکردها باعث شد گیمکیوب در رقابت تجاری با پلیاستیشن ۲ شکست بخورد و سهم بازار نینتندو کاهش یابد، اما همین خلاقیتها و پایبندی به استانداردهای کیفی خاص نینتندو بود که هویت این شرکت را حفظ کرد. این «لجاجت» نینتندو در برابر فشارهای بازار، در نهایت به زیربنایی برای موفقیتهای بعدی این شرکت در نسلهای آینده تبدیل شد. در واقع، نینتندو با فدا کردن موفقیت کوتاهمدت گیمکیوب، توانست روح خلاقانه خود را نجات دهد و از تبدیل شدن به یک تولیدکننده معمولی در صنعت بازیهای ویدیویی جلوگیری کند.
این دوران به عنوان یکی از مهمترین مقاطع تاریخی برای نینتندو شناخته میشود؛ زمانی که این شرکت آموخت چگونه با وجود شکستهای تجاری، با تکیه بر نوآوری و سبکهای هنری منحصربهفرد، وفاداری طرفداران خود را حفظ کرده و در نهایت جایگاه خود را در بازار جهانی تثبیت کند.