عصر ایران؛ امیر صدرا صیام- مهر که میآید، فقط فصل عوض نمیشود، حافظه هم ورق میخورد. کافی است از رادیو یا تلویزیون صدای «باز آمد بوی ماه مدرسه» بلند شود یا نغمه آشنای «همشاگردی سلام» به گوش برسد تا ناگهان چیزی درون ما بیدار شود که سالهاست خیال میکردیم فراموشش کردهایم.
انگار مهر، بیش از آنکه یک ماه تقویمی باشد، یک کلید است، کلیدی برای باز کردن درِ اتاقی در حافظه که هنوز نیمکتهای چوبی، بوی کتاب نو، مداد تراشیده، روپوش مدرسه و اضطراب زنگ اول در آن باقی مانده است. اما این خاطره، خاطرهای ساده و یکدست نیست.
برای نسل دهه پنجاه و شصت، آهنگهای مدرسهای واجد یک حس دوگانهاند، هم دلتنگشان میشویم و هم از بازگشتشان کمی دلگیر. هم با شنیدنشان لبخند میزنیم و هم تهِ این لبخند، چیزی شبیه آه وجود دارد.
چرا باید برای روزهایی دلتنگ باشیم که در بسیاری از مواقع، آرزو میکردیم زودتر تمام شوند؟
شاید پاسخ را باید در تفاوت «خاطره» و «واقعیت» جُست. مدرسه در زمان وقوع، الزاماً جای دوستداشتنییی نبود. صبحهای زود، تکلیف، امتحان، ترس از نمره، انضباط، تنبیه، صف، دیر رسیدن و نگاه جدی معلم، بخشهایی از تجربه روزمره آن سالها بود.
کودک، مدرسه را زندگی میکرد و بنابراین فشارها و محدودیتهایش را هم به همان اندازه واقعی احساس میکرد.
اما سالها بعد، وقتی آدم از مدرسه فاصله گرفته، آن تجربه نه به شکل واقعیت، که در هیئت خاطره به سراغش میآید؛ و خاطره، برخلاف واقعیت، بیرحم نیست.
حافظه، رنج را کمرنگ و جزئیات عاطفی را پررنگ میکند. به همین دلیل است که «بوی ماه مدرسه» برای ما امروز، بیشتر از آنکه درباره مدرسه باشد، درباره «کودکی» است.
موضوع اصلی این ترانهها دیگر کلاس و معلم و زنگ تفریح نیست، زمان ازدسترفتهای است که مدرسه یکی از نشانههای آن بوده.
ما در واقع برای مدرسه دلتنگ نمیشویم، برای خودمان در آن سن دلتنگ میشویم. برای نسخهای از خودمان که هنوز آیندهاش را نمیدانست، برای دوستانی که بعدها از زندگیمان رفتند، برای خانهای که شاید هنوز شکل دیگری داشت و برای جهانی که در آن، بزرگترین بحران زندگی، امتحان فردا بود.
از این منظر، این قطعات موسیقی نقش عجیبی در حافظه جمعی ما دارند. آنها صرفاً ترانههای مناسبتی نبودند، موسیقی متن یک دوره تاریخی بودند.
نسلی که بخش مهمی از کودکیاش را در دهههای پنجاه و شصت گذراند، با این صداها بزرگ شد و به همین دلیل، موسیقی برایش تبدیل به میانبری به گذشته شده است.
چند نت کافی است تا فاصله چند دهه فروبریزد و آدم دوباره خودش را پشت همان نیمکت پیدا کند. اما پارادوکس مهمتر همینجا شکل می گیرد.
ما گاهی برای «اجباری بودن» آن روزها هم دلتنگ میشویم. مدرسه، با همه سختگیریهایش، نوعی نظم و قطعیت داشت. ساعت زنگ میزد، کلاس شروع میشد، زنگ تفریح میآمد و بالاخره تعطیلی.
جهان کودکی، هرچقدر محدود، قابل پیشبینی بود. بزرگسالی اما جهان انتخابها و فقدانهاست، جهانی که در آن دیگر کسی زنگ تعطیلی را به صدا درنمیآورد.
شاید به همین دلیل است که شنیدن این ترانهها در آغاز هر مهر، هم شادیآور است و هم غمانگیز.
آنها ما را به گذشتهای برنمیگردانند که الزاما دوستش داشتیم؛ ما را به گذشتهای برمیگردانند که دیگر نداریم.
نوستالژی دقیقاً از همین فقدان تغذیه میکند. دلتنگی نه برای چیزی که کاملاً خوشایند بود، بلکه برای چیزی که دیگر امکان تجربه دوبارهاش وجود ندارد.
«همشاگردی سلام» که پخش میشود، شاید ما بیش از آنکه به مدرسه سلام کنیم، به کودکی خود سلام میکنیم؛ کودکییی که یک روز از کلاس بیرون آمد و دیگر هرگز به همان شکل برنگشت.
و چه تناقض غریبی است که گاهی دلمان برای روزهایی تنگ میشود که آن روزها، خودمان، با تمام وجود، منتظر تمامشدنشان بودیم.
شاید راز ماندگاری این ترانهها همین باشد. آنها صدای مدرسه نیستند، صدای زمان ازدسترفتهاند، صدای کودکییی که آن روزها قدرش را نمیدانستیم و امروز دیگر به آن دسترسی نداریم.
مهر که میرسد، این آوازها به ما یادآوری میکنند بعضی دلتنگیها برای گذشته نیستند، برای خودِ ازدسترفته ما هستند، برای آن کودکِ همیشه غایب درونمان.