در پهنه جغرافیایی ایران، هر ساله میلیونها دانشآموز قدم در مسیر آموزش میگذارند؛ اما این مسیر برای همه هموار نیست. شکاف عمیق امکانات، از یک مدرسه هوشمند و برخوردار در قلب پایتخت تا کلاسهای لرزان چادری یا کانکسی در مناطق مرزی و محروم نخستین تصویری است که مفهوم عدالت را به چالش میکشد.
اصل سیام قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مصوب ۱۳۵۸، دولت را به صراحت موظف کرده است که وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای تمام ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم آورد. اما عدالت آموزشی صرفاً در نپرداختن شهریه خلاصه نمیشود. عدالت حقیقی زمانی محقق میشود که دانشآموز یک روستای دورافتاده هم به همان اندازه شانس دسترسی به آموزش باکیفیت، معلم کارآزموده، فناوریهای نوین، مشاورههای تخصصی و فضایی امن برای کشف استعدادهای نهفتهاش را داشته باشد.
از سوی دیگر، با بحران کیفیت و کارآمدی در نظام آموزشی روبهرو هستیم. سالهاست نظام تعلیم و تربیت ما به تولید اسناد بالادستیِ افتخار میکند که روی برنامه درسی ملی و مفاهیمی چون تقویت هویت ملی، پاسداشت تمدن اسلام و ایران، میهندوستی، استقلال و انسجام فرهنگی پافشاری میکند. این اسناد حتی از ضرورت شکلگیری هویت حرفهای، مهارتآموزی و کارآفرینی هم سخن به میان آوردهاند. پس عارضه اصلی، فقدان قانون، سند یا آرمانهای مکتوب نیست. پرسش تلخ این است: فاصله میان آنچه روی کاغذِ بخشنامهها نقش بسته با آنچه در کف حیاط مدرسه و درون کلاسها تجربه میشود، چقدر است؟
مدرسه رسالت دارد تا دانشآموز را با هویت اصیل خویش پیوند دهد؛ او را با ریشههای تاریخی، غنای فرهنگی، ظرایف زبانی، قداست سرزمین، باورهای دینی و مسئولیتهای اجتماعیاش آشنا سازد. اما هویت، کالایی نیست که با پمپاژ محفوظات، بخشنامههای خشک و شعارهای صبحگاهی به ذهن تزریق شود. هویت باید در تجربه زیسته دانشآموز، در دیالکتیک و گفتگوی آزاد کلاس، در تمرین مشارکت مدنی، در نهادینه شدن احترام متقابل و در تعمیق احساس تعلق شکل بگیرد. همانگونه که یونسکو در چارچوب آموزش شهروندی جهانی خود تأکید میکند، تربیتِ انسان هرگز به انتقال یکسویه دانش محدود نمیشود، بلکه سه ساحتِ درهمتنیده «شناختی، اجتماعی-عاطفی و رفتاری» را توأمان هدف قرار میدهد.
در این نقطه باید با آینهای شفاف به خروجیهای خود بنگریم. گاه محصول نهایی این چرخه طولانی، جوانی است که پس از ورود به دانشگاه، چنان از ریشههای جامعه و هویت خویش احساس گسست میکند که در بزنگاههای اعتراضی، در اوج بیگانگی، پرچم و نمادهای سرزمینش را به آتش میکشد؛ یا به چنان ورطهای از بیتفاوتی میافتد که تجاوز بیگانه به خاک وطن را امری عادی یا حتی قابلتوجیه میپندارد.
بدیهی است که این آسیبها را نمیتوان به تمامی نسل جوان تعمیم داد و بیانصافی است اگر نقش نهادِ خانواده، بمباران رسانهای، هزارتوهای فضای مجازی و فشارهای خردکننده اقتصادی را نادیده بگیریم؛ اما سؤالِ اینجاست: اگر مدرسه خود را متولی اصلی پرورش هویت ملی و دینیِ مبتنی بر عقلانیت، اقناع و تناسب با اقتضائاتِ سنی میداند، آیا نباید در برابر سهم خود از این گسستِ هویتی و میزان موفقیتش در این مأموریت خطیر پاسخگو باشد؟
در نقطه مقابلِ این بیگانگی، میتوان جوانی را به تصویر کشید که آموزش، او را مستقیماً به چرخههای تولید و کار متصل کرده است. انسانی که از دلِ مهارتهای آموختهاش ارزشی خلق میکند و چنان لبریز از احساس تعلق است که حتی بر روی بستهبندی یک محصول ساده، نام و پرچم کشورش را با غرور حک میکند. این تفاوت، صرفاً تفاوتِ دو سلیقه فردی نیست؛ بلکه بازتابِ شکاف میان دو رویکرد و دوتجربه تربیتی است: یکی پرورشدهنده احساس بیگانگی و طردشدگی و دیگری خالقِ احساس تعلق و مشارکت سازنده.
بحران نظام آموزشی ما، تنها به ساحت هویت محدود نمیشود؛ آینده شغلی و معیشت دانشآموزان هم در هالهای از ابهام است. نظام آموزشی، یک انسان را از خردسالی تا جوانی، از نیمکتهای دبستان تا صندلیهای دانشگاه با خود میکشد، اما در انتهای این ماراتنِ طاقتفرسا، با فارغالتحصیلی روبهرو میشویم که گاه در آستانه چهلسالگی، همچنان فاقد یک مهارتِ شفاف، کاربردی و قابلعرضه در بازار کار است. این فقدانِ مهارت، تنها یک بحران اقتصادی نیست؛ بلکه مستقیماً به تشدید همان بحرانِ هویتی دامن میزند. جوانی که پس از سالها تحصیل، خود را ناتوان از ورود به چرخههای اقتصاد میبیند، ناگزیر احساس سرخوردگی میکند و پیوندهای تعلقش به جامعه سستتر میشود. این یک پرسش ملی است: اگر یک سیستم آموزشی نزدیک به دو دهه با ذهن و زمانِ یک انسان سروکار دارد، چرا در پایان راه، او را برای پذیرش یک نقش مولد، مستقل و ارزشآفرین آماده نکرده است؟
مدرسه حق ندارد دانشآموز را در منگنه انتخابهای محدود و مخربِ «قبولی در دانشگاه یا تحمل برچسب شکست» گرفتار کند. یکجامعه پویا بیشک به پزشک و مهندس نیاز دارد، اما برای بقا و توسعه، به همان اندازه تشنه تکنسینهای ماهر، صنعتگران، برنامهنویسان، کشاورزان مدرن، آشپزها، کارآفرینان و دهها مهارتِ عملیِ دیگر است.
آیا مرجعی هست که کلیت این ساختار عریض و طویل را روی صندلی پاسخگویی بنشاند و بپرسد: شما در برابر میلیاردها تومان بودجه عمومی و مهمتر از آن، در برابرِ میلیونها ساعت از طلاییترین سالهای عمر جوانانِ ما، برای تربیت نیروهای مولد چه کردهاید؟ حاصلِ این مسیرِ طولانی باید انسانی باشد که بیاموزد، بیندیشد، هویت خود را بشناسد، شانه زیر بار مسئولیت بدهد، مهارتی کسب کند و با کار و تولید، در برابر جامعهاش احساس تعلق داشته باشد.
وقتی خروجی ما فارغالتحصیلی است که مدرک در دست دارد اما دستش از مهارت خالی است؛ وقتی دانشآموز ما انباری از اطلاعات است اما قلبی برای تعلق ندارد؛ باید شجاعانه بپرسیم: کجای کار میلنگد؟ آیا وقت آن نیست که عیارِ موفقیت یک مدرسه را از انحصارِ نمرهها و رتبههای کنکور خارج کنیم و بپرسیم چند درصد از این خروجیها برای زیستن، تولید کردن و ساختنِ آینده کشور آمادهاند؟
شاید صبحگاهِ اول مهر، بیش از آنکه روزِ بازگشت دانشآموزان به کلاس باشد، باید روزِ بازگشتِ سیاستگذاران به یک پرسش بنیادین باشد: مدرسه برای چه؟ پاسخی که باید نه در لابهلای بخشنامهها، بلکه در کیفیتِ زندگیِ واقعی و دستهای توانمندِ نسلِ آینده متجلی شود.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: