عصر ایران؛ مهرداد خدیر- نمایش دوبارۀ فیلم مستند « روزگار بلور» ساختۀ «امیر فرضاللهی» بهانهای است تا بار دیگر از محمد بلوری روزنامهنگار پیشکسوت یاد کنیم که به پدر حادثهنویسی ایران هم شهرت دارد.
فیلم را 5 سال قبل هم دیده بودم و عصر جمعه سوم شهریور مجال تماشای آن در خانۀ فرهنگوهنر "یک اتفاق ساده" فراهم آمد و چه جای خوبی؛ درست در میدان دکتر فاطمی و متعلق به بخش خصوصی.
این که آدمی یا آدمهایی امکانات خود را صرف هنر و ادبیات کنند جای تقدیر و تعجب دارد در روزگاری که آدمهای رسمی غرق بوروکراسیهای اداری و تبلیغات و تشریفاتاند.
نوبت قبل فیلم «روزگار بلور» را در بخش «زیر ذرهبین مستند سیوهشتمین جشنوارۀ جهانی فیلم فجر» دیده بودم و چون هم با آقای بلوری در سال 78 کار کردهام و هم خاطرات او را خواندهام و هم فیلم را یک بار دیگر دیده بودم به دنبال نکات برجستهتر بودم و در ادامه خواهم آورد که دو نکته در آن برای مخاطب امروز بسیار متفاوت است: یکی ماجرای پاکت پیشنهادی و دیگری اعزام به انگلستان است و از این حیث آفرین بر سازنده که میدانسته دنبال چیست.
اگر امیر فرضاللهی خود روزنامهنگار نبود چه بسا مجذوب موضوعاتی میشد که محمد بلوری طی 65 سال روزنامهنگاری به آنها پرداخت و برخی دستمایۀ فیلمهای سینمایی مشهوری هم شد اما مهمترین ویژگی مستند این است که وسوسه نشده و قهرمان اصلی را که خود آقای بلوری است رها نکرده چرا که هر یک از گزارشهایی که او به آنها پرداخته قابلیت طول و تفصیل دارد و برخی بر سر زبانها افتادند مانند ماجرای فلور که گفته میشد معشوقۀ برادر شاه بود و دربار او را کشت یا ماهرخ که خواسته بود قلب او را پیوند بزنند و مشهورترین دربعد از انقلاب: قتلهای زنجیرهای.
با این حال موضوع اصلی خود روزنامهنگاری است که روزنامهنگار باقی ماند و تنها یکی دو سال است که آن هم به دلایل جسمی در حال استراحت است.
فیلم از این جهت هم مهم است که نشان میدهد اگر روزنامههایی که در آنها مشغول بود مدام دستخوش تغییر مدیریت نشده بود و بلوری همچنان در خانه خود بود نسلی از روزنامهنگاران پرورش یافته بودند ولی او یکه و تنها این بار را تا 85 سالگی به دوش کشید.
مستند امیر فرضاللهی نه دربارۀ سوژههای مختلف و نه حتی خود ژورنالیسم که دربارۀ شرافت حرفهای اوست و نقشی که در کشف حقیقت ایفا کرده و تصویر یک کارآگاه/ خبرنگار هم از او در ذهن ترسیم میشود.
شکوه فیلم اما آنجاست که پاکت پنج هزار تومانی را سر کوچه کیهان رد میکند در حالی که حقوق ماهانۀ او 250 تومان ( 250 تا تک تومان) بوده و در آن لحظه ریالی در جیب نداشته و تا خانه در قصرالدشت پیاده میرود.
این یک افسانه نیست، داستان واقعی مردی است که آثار او دهه ها به چاپ رسیده و اکنون نیز در قید حیات است.
از سوی دیگر حرفه ایگری سبب نشده خود را مانند استاد فقید روزنامهنگاری "مرده شور" بداند و حاضر به همکاری با هر مطبوعه باشد بلکه طعم زندانهای کوتاهمدت ساواک و ممنوعالقلمی را هم چشیده و شاید این مورد از این جهت برای مخاطب امروزی تکاندهنده باشد که وقتی ساواک او را از نوشتن منع می کند و بیکار میشود مالک و مدیر کیهان - سناتور دکتر مصطفی مصباح زاده- او و همسرش را به انگلستان میفرستد تا هم هوایی تازه کند هم انگلیسی بیاموزد و هم بر تجربههای خود بیفزاید! احتمالا به زبان نسل تازه خواهید گفت: داریم مگر؟! نه نداریم اما سابق بر این گویا داشتیم!
در همین عصر ایران و قبل از نمایش آن فیلم در سال ۱۴۰۰ و وقتی درباره قتل بابک خرمدین نوشته بودم از محمد بلوری یاد کرده بودم بدین خاطر که اگر همچنان در مطبوعات و رسانهها قلم میزد عنوانی برای این دو ابداع میکرد چندان که «خفاش شب» و «قتلهای زنجیرهای» کار او بود و جالب این که دیشب مسعود باستانی روزنامهنگار گفت در سال ۸۸ با این که به دلایل سیاسی به زندان افتاده بود ولی هم بند چند قاتل زنجیرهای بود که موضوع بحثشان عنوانهایی بود که در مطبوعات به آنها داده بودند!
عنوان مستند هم جالب است چون «روزگار» ما را به یاد «روزنامهنگار» میاندازد و با بلور، «بلوری» را در ذهن مجسم میسازد و چنان که در مستند هم دیده میشود شفافیت و زلالی او را.
آن صحنه که تمام اعضای خانواده بزرگ او را کنار هم و در یک قاب و نشسته بر سفره ایرانی روی زمین نشان میدهد هم گویای فیلم شناسی فرضاللهی و احتمالا علاقه او به سینمای مهرجویی است و این که بلوری در کنج انزوا و تنها نیست مانند سرنوشت روزنامه نگارانی که در خود ایران هم روزگار را به پایان رساندند چه رسد به غربت بلکه خانوادهای بزرگ و شاد دارد و نشان میدهد خوشبخت زیسته و جلای وطن نکرد بلکه به تعبیر شاملو «چراغش در این خانه میسوزد و آبش از این کوزه ایاز میخورد» و نام «ایاز» را هم البته محمد بلوری بر سر زبانها انداخت و تیتر صفحۀ اول کرد!
در تمام فیلم او را در وسایط نقلیه عمومی و میان مردم میبینیم. سوژهها را در متن جامعه کشف میکرد و بال و پر میداد و مشاهدهها و شنیدههای شخص خود را از هر امر دیگر معتبرتر میدانست.
از فهم سیاسی فیلمساز است که هم حرفهای بودن او را نشان میدهد و هم دوری نگزیدن از امر سیاسی در موقع لازم را نه به مفهوم کار سیاسی بلکه هر جا که لازم یا اجتنابناپذیر بوده بود دامان خود را به سیاست، تر میکرد نه به قصد کسب قدرت و بهرهمندی از منافع مادی یا از سر ایدیولوژی خاصی که در راستای «تقریر حقیقت» و «تقلیل مرارت». مصطفی ملکیان وظیفۀ روشنفکر را این دو میداند و محمد بلوری در این فیلم نشان میدهد برای هر دو کوشیده بیهیچ ادای روشنفکری.
دنبال سوژه بوده اما تنها به چشم سوژه ننگریسته و گاه همپای او گریسته مثل ماجرای دختر مسلول (ماهرخ مستوفی) و باز هنر فرضاللهی است که با الهام از همان خاطره چشمها در طول فیلم مدام آن چشمها را به ما یادآوری میکند.
دنبال سیاست نبوده اما گزارش رفتار انسانی «زبیرم» یکی از رهبران قیام سیاهکل با ساکنان یک خانه حین درگیری با پلیس را چنان ماهرانه نوشته که توصیف مبارزان با عنوان «خرابکار» زیر سؤال رفته است. ماجرایی که دست مایهٔ فیلم «گوزنها»ی مسعود کیمیایی شد و نشان میدهد چریکهای مبارز چه دغدغههای انسانییی داشتهاند (و قابل توجه دریورینویسان برخی صفحات اینستاگرامی که شوربختانه گاه دستبهدست میشود).
فیلم برای همهگونه مخاطب جذاب است و کارگردان - فرضاللهی - هم درست مثل خود بلوری خواسته نشان بدهد اگر چه سیاسی نیست اما از سیاست، گریزی نیست و چهره و صدای ماشاءالله شمسالواعظین یادآور بهار مطبوعات در سال های 77 تا 79 است و به بهانۀ قتلهای زنجیرهای خاطرۀ روزنامههای آن دوره هم با نمایش ناموارههاشان تازه میشود. روزنامههایی که با احکام سعید مرتضوی یکی پس از دیگری از پا افتادند.
کنار دست من دختر جوانی نشسته بود و وقتی تصاویر آن دوران و نقش خاتمی را دید زیر لب گفت: خاتمی چه کارهایی کردهها! حیف شد جای بابا خالی که چقدر از آن دوره تعریف میکرد.
برخی البته انتظار داشتند فیلم به موضوعات چالشبرانگیز که محمد بلوری در متن آنها بوده هم بپردازد ولی مستندساز چنین نمیکند چون او از یک پرتره و کار حرفهای او طی ۶۵ سال فیلم ساخته و این سوژهها هر کدام قابلیت پژوهش جدا دارند.
از جمله داستان انداختن زندانیان سیاسی به دریاچۀ نمک را که آقای بلوری بر آن اصرار دارد و شواهدی ارایه میکند ولی کسانی انکار میکنند.
یا شاید جای روایت دسته اول استاد دربارۀ مرگ تختی هم خالی باشد. این که چرا تختی خودکشی کرده و همواره بیان خاطره را به خاطر آن که همسرش - شهلا توکلی- نرنجد به تأخیر میانداخت و پس از مرگ او گفته است.
مستند، نشان میدهد روزنامهنگاری بیش از آن که علم باشد مهارت است و ذوق و شم و شگرد و زیرکی میخواهد و حافظه و درد جامعه داشتن و در برج عاج ننشستن وگرنه محمد بلوری به عنوان یک چهره آکادمیک شناخته نمیشده و چه خوب که امیر فرضاللهی سراغ آکادمیسینها نرفته و اگرسخنان یک استاد شناخته شده ارتباطات را به شهادت گرفته از این روست که قاضیزاده خود روزنامهنگار است.
مهمترین آموزۀ مستند زندگی شرافتمندانه است و باز باید یادآوری کرد و چه بسا اشک در چشمان کسانی حلقه بسته باشد در کشوری که رشوه بیداد میکند و در سالهای اخیر دیدهایم چه کسانی با پیشانیهای پینه بسته و دگمههای تا بالا بسته و تسبیح در دست در ردیف اول دادگاه نشستهاند پیشنهاد هدیه 5 هزار تومانی را در روزگاری رد میکند که حقوق ماهانه او 250تومان بوده و بی شک اگر میگرفت دیگر اینی نبود که هست.
(البته در روزگار ما وقتی یک فعال رسانهای درباره «تراستی»ها میگوید به جای آنکه همه تشویق شوند درباره تراستیها یا همان امنا بنویسند که قرار بوده در تحریم، نفت بفروشند و امین مردم و دولت باشند به این فکر میکنند که او به کجا وصل است.)
فیلم اگر می خواست دُز سیاسی خود رابالا ببرد و از محمد بلوری بخواهد خود انتقادی هم داشته باشد شاید به اعتصاب دوم مطبوعات در سال 57 به ابتکار سندیکا میپرداخت که بعدها روشن شد نادرست بوده و میدان را از روشنفکران در اوج انقلاب 57 گرفت.
هر چند ماندگارترین تیتر تاریخ مطبوعات با درشتترین حروف ممکن همچنان همان است که همه میدانیم (شاه رفت) اما از تیتر «نزن سرباز» نمیتوان غافل شد که محمد بلوری بر صفحۀ نخست کیهان نشاند و پس از آن رفتار ارتش با مردم معترض در خیابانها مهربانانهتر شد.
روزگار بلور، بلوری را شفاف و زلال نمایش داده واین نویسنده که با او از نزدیک و ۲۷ سال قبل همکاری کرده گواهی میدهد حاوی هیچ اغراقی نیست.
تماشای این فیلم برای همه مفید است خاصه برای تازهواردهایی که خبر را در کامپیوتر و فضای مجازی و شبکههای اجتماعی جستوجو میکنند نه در متن و بطن جامعه.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: