محمد محمودهاشمی
تاریخ ایران در طول ۲۰۰ سال اخیر شاهد ظهور مردان و زنانی بوده است که برای استقلال، آزادی و آبادی این سرزمین از جان، مال و تمام هستی خود گذشتند. یکی از این افراد پرشمار شاعر پرآوازه دوره مشروطیت و پهلوی اول، میرزا محمد فرخی یزدی، است که روایت استبدادستیزی و آزادگی او هنوز در اذهان ما باقی ست. این در حالی است که هیچ کس از قبر او نام و نشانی ندارد که حتی بتواند با حضور بر سر خاکش به این شاعر مبارز ادای احترام کند. فرخی شاعری است که هنوز طنین این بیتهای شعر او درباره استبداد حاکمان قاجاری هنوز به یاد ایرانیان است: آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی دست خود زجان شستم از برای آزادی در محیط طوفانزای، ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی بیهوده نبود که در زمانه جنبش مشروطه حاکم مستبد یزد دستور داد تا لبان فرخی را دوختند. اما این شاعر پرشور فردی نبود که در برابر استعمار و استبداد سر خم کند. ایستادگی در برابر قرارداد۱۹۱۹ سالهای پرتلاطم مشروطه و در پی آن جنگ عالمگیر اول با اتفاقاتی تلخ طی شد. در طول این مدت، فرخی در کنار سایر آزادیخواهان از هر کوششی برای نجات ایران از چنگال استعمار و استبداد کوتاهی نکرد. پایان جنگ فرصتی برای نجات میهن از وضعیت نابسامان بود. وثوقالدوله در غیاب مجلس و به فرمان احمدشاه نخست وزیر شد و در پی انعقاد قراردادی با دولت بریتانیا برآمد که مشهور به قرارداد ۱۹۱۹ است. بر طبق این قرارداد مستشاران اقتصادی و نظامی انگلیس به ایران میآمدند تا اداره مملکت را برعهده گیرند. فرخی در کنار سایر رجال مستقل در برابر قرارداد ایستاد و در نهایت دولت وثوقالدوله سقوط کرد. روابط فرخی با پهلوی اول پس از چندی با کودتای ۱۲۹۹ رضاخان به قدرت رسید و دو سالی نگذشت که نخست وزیر شد. رضاخان با شکست طرحش برای برقراری جمهوری در ایران، به فکر انقراض سلسله قاجاریه افتاد و در سال ۱۳۰۴ به سلطنت رسید.در طول این مدت فرخی از مخالفان برپایی استبداد و وابستگی به سیاست انگلیس بود و در روزنامهاش که طوفان نام داشت با گرایش به سوسیالیسم و شعارهای عدالتخواهانه، جانب سیاستمدارانی چون سلیمان میرزا و مستوفیالممالک را میگرفت. اما نوشتههای تند او در روزنامه طوفان سبب شد تا چندین مرتبه روزنامه توقیف شود و حتی چند بار فرخی به زندان بیفتد. زمانی که پایههای قدرت رضاشاه محکم شد و مستوفیالممالک به نخست وزیری رسید، فرخی به گمان اینکه رجالی چون مستوفی رتق و فتق امور را به دست خواهند گرفت و رضاشاه در اداره مملکت دخالتی نخواهد کرد روابطش را با دولت پهلوی بهبود بخشید، آن چنان که به نمایندگی مردم یزد راهی مجلس هفتم شد.اما سرپرشور فرخی نمیتوانست سر سازگاری با استبداد رضاشاه داشته باشد. در مجلس هفتم او جزو اقلیت مجلس بود و از حاکمیت پهلوی اول انتقاد میکرد که این امر باعث شد که با برخی نمایندگان طرفدار رضاشاه وارد زد و خورد شود. مستوفی بعد از چندماه از ریاست دولت کنار رفت و شرایط برای ادامه زندگی فرخی در ایران سخت شد. او از ایران رفت اما چندی بعد در اثر سختی زندگی در خارج، با وساطت تیمورتاش و به امید اجازه فعالیت مطبوعاتی در کشور به ایران بازگشت، اما بر خلاف انتظارش، تحت نظر قرار گرفت و عملا امکان فعالیت مطبوعاتی از او سلب شد. تیمورتاش هم که در تحکیم پایههای قدرت رضاشاه از هیچ کوششی دریغ نکرده بود در سال ۱۳۱۲ از مناصبش برکنار و در زندان قصر سر به نیست شد. سرانجام فرخی به بهانه یک اختلاف مالی و بدهی بازداشت شد و شهربانی به بهانه توهین به مقام سلطنت برای او پرونده تشکیل داد و به این ترتیب حکومت رضاشاه فرخی یزدی را به زندان محکوم کرد و فرخی برای گذراندن محکومیت به زندان قصر تهران فرستاده شد. جنایتی مخوف وقتی مخالفان سیاسی رضاشاه به زندان و تبعید گرفتار میشدند، این به مفهوم پایان انتقام پهلوی اول از آنها نبود. بلکه زندان یا تبعید برای رجال بزرگی چون مدرس، نصرتالدوله، تیمورتاش، سردار اسعد و فرخی یزدی آغاز مسیری مخوف برای قتل بیسر و صدای آنها به دست مأموران شهربانی یا زندان بود. برخی از این جلادان که در قالب مأمور شهربانی این مأموریت را به دستور رئیس شهربانی وقت انجام میدادند نام و آوازهشان در شهربانی و زندان پیچیده بود. در زندان همه میدانستند وقتی پزشک احمدی به سلول یکی از زندانیان سرشناس میرود احتمال آن زیاد است که برای اجرای دستور رضاشاه برای کشتن بی سر و صدای زندانی با تزریق سم یا آمپول هوا باشد. گاهی اگر سم هم دیر اثر میکرد و قربانی دچار عذاب مرگ میشد، سر و صدای ناشی از جان کندن او به گوش ساکنان سلول مجاور میرسید و صحنه رعبآوری در زندان قصر به وجود میآورد. اما روحیه بالا و مقاومت فرخی یزدی در این فضای رعبآور، زندانیان دیگر و حتی زندانبانان را به شگفتی واداشته بود. او نشان داد بیدی نیست که با تندباد خفقان مستبدان بلرزد. او در همان حبس و حتی روی دیوارهای سلولش یا روی تکه کاغذ کوچک سیگار علیه استبداد پهلوی اول و در آرزوی استقلال و برقراری آزادی و عدالت در میهن، شعرهایی تند و بیپروا میسرود. از جمله آنها این غزل بود که در سال ۱۳۱۸ سرود: سوگواران را مجال بازدید و دید نیست بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست گفتن لفظ مبارک باد طوطی در قفس شاهد آیینه دل داند که جز تقلید نیست عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست هر که شادی می کند از دودهٔ جمشید نیست سر به زیر از آن بدارم من که دیگر این زمان با من آن مرغ غزلخوانی که مینالید نیست بیگناهی گر به زندان مُرد با حال تباه ظالم مظلومکش هم تا ابد جاوید نیست هر چه عریانتر شدم گردید با من گرمتر هیچ یار مهربانی بهتر از خورشید نیست وای بر شهری که در آن مزد مردان درست از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست صحبت عفو عمومی راست باشد یا دروغ هر چه باشد از حوادث فرخی نومید نیست این شجاعت بیمثال، فقط در وجود شاعر پرشوری چون فرخی یزدی یافت میشد که در اوج کشتار مخالفان در زندان، چنین بیپروا در سلول زندان قصر، رضاشاه را به ضحاک تشبیه کند. در عید سال ۱۳۱۸ فرخی شعری علیه ازدواج ولیعهد با فوزیه سرود که از زندان خارج شد و سر زبان برخی افتاد. جاسوسان شهربانی خبر را برای مختاری بردند و درنتیجه این خبر، حکم مرگ فرخی صادر شد. حکومت رضاشاه در پی خلاص شدن از شرّ روزنامهنگار و شاعر آزادیخواه و شجاعی چون فرخی یزدی برآمد و مأموران اجرای حکم تنها به دنبال فرصتی برای اجرای این جنایت بودند. ۲۵ مهر ۱۳۱۸ این مأموریت انجام شد. مدتی بود که سه سال حبس فرخی سپری شده بود اما او هنوز در زندان بود. یک روز غروب او را صدا کردند و از او خواستند اثاث خود را جمع کند. فرخی پنداشت که از زندان آزاد شده، اما برخلاف انتظارش او را به انبار زندان بردند و از سایر زندانیان جدا کردند. در این حبس مجرد لباسش را از او گرفتند و غذا به او کم میدادند تا بیمار شود و بتوانند بیدردسر کارش را تمام کنند. یکی از مأموران زندان به نام آجودان یزدی در برگه اعترافاتش در بازپرسیهای پس از شهریور سال ۱۳۲۰ از تمام این اعمال که برای کشتن تدریجی فرخی بود پرده برداشت:« فرخی را در زندان قصر به طور مجرد نگاه میداشتند. در به روی او بسته و غذایش خیلی بد بود. نمیدانم غذاها را میخورد یا دور میریخت. لباسش یک پیراهن توری و یک شلوار پارهپاره بود. مدت سه چهار ماه در آن اتاق و به همان وضع در به روی او بسته بود. هر وقت ناهار یا شام خبر میکردیم پایور میآمد در اتاقش را باز میکرد و غذای او را میدادیم. صبحها چای نمیخورد. قدری نان با آب جوش میخورد. پایور نگهبان دستور و تذکر میداد که این زندانی غذای خارج و ملاقات ندارد. نباید با کسی حرف بزند. بنیهاش کمکم تحلیل میرفت. زندانیان که برای هواخوری آمد و رفت میکردند پنهان از ما میوه و غذا به او میرساندند و اگر این کمکها نبود زود میمرد...» اما فرخی در این وضعیت اسفناک هم ساکت نماند. فریاد میکشید و با صدای بلند از سلولش علیه استبداد رضاشاه شعر میخواند. به این سبب فرمان رسید تا مأموران هرچه سریعتر کار فرخی را یکسره کنند. پزشک احمدی به سلول فرخی آمد و به بهانه اینکه فرخی بیمار است، دستور انتقال او به بهداری را صادر کرد. بنا بر خاطرات و شهادتی که فتحالله بهزادی پزشکیار زندان در دادگاه نقل کرد، فرخی را به درون حمام بهداری بردند و در حالی که شیشه پنجرههای حمام را گل اندود و در حمام را قفل کرده بودند، او را در آنجا نگهداری کردند. در ساعتی که بهزادی حضور نداشت، پزشک احمدی با مأموران داخل اتاق رفتند و با تزریق آمپول هوا فرخی را به قتل رساندند. وقتی بهزادی به بهداری بازگشت و خواست تا شام فرخی را بدهند. یکی از این مأموران گفت فرخی گفته شام نمیخواهد و خوابیده است. صبح روز بعد بهزادی به همراه چند تن دیگر برای معاینه فرخی وارد حمام بهداری شدند: « دکتر از جلو و من از عقب وارد شدیم، فرخی را دیدم که بر خلاف روزهای دیگر که در آن ساعت بیدار بود روی تخت دراز کشیده، یک پایش از تخت آویزان بود یک دست روی سینه و دست دیگر روی شکمش قرار داشت، چشمهایش از حدقه درآمده و باز بود، رنگش کبود و صورتش متورم بود. جرأت نکردم بگویم فرخی را کشتهاند اما همه آثار نشان میداد که او به مرگ طبیعی نمرده است.» به این ترتیب، روز ۲۵ مهر ۱۳۱۸ و در سن ۵۰ سالگی، صدای این شاعر آزادیخواه و مدیر «طوفان» برای همیشه خاموش شد.فرخی را به گورستان مسگرآباد بردند و در قبری بینام و نشان دفن کردند. چون فرخی خانوادهای نداشت و کسی از بستگانش در تهران زندگی نمیکرد، حتی بعد از شهریور ۱۳۲۰ هم کسی نفهمید که قبر فرخی کجاست و او در اوج غربت و مظلومانه اما سرافراز در برابر ظلم و بیعدالتی از این جهان رخت بربست. عاقبت خدمت به دیکتاتور بعد از سقوط رضاشاه و تشکیل دادگاه برای رسیدگی به اتهام مأموران شهربانی برای قتلهای سیاسی، پروندهای هم برای قتل فرخی یزدی تشکیل شد و دادستان علیه متهمان پرونده از جمله پزشک احمدی اعلام جرم کرد. در متن کیفرخواست از شهادت افراد حاضر نظیر بهزادی استفاده و ثابت شد که پزشک احمدی، باوجود انکار، در زمان قتل در بهداری زندان بوده در حالی که سایر پزشکان و بهیاران زندان را به بهانههایی از بهداری بیرون فرستاده بودند، به معاونت تعدادی از نگهبانان مرتکب قتل فرخی شده است. پزشک احمدی در بازپرسی حتی ادعا کرد که اصلا فرخی را نمیشناخته و ملاقاتی با او نداشته است و مختاری رئیس کل شهربانی و سایر عوامل قتل هم شرکت در این جنایت را انکار کردند اما اسناد دست داشتن آنها در قتل چنان مشهود بود که جایی برای انکار باقی نمیگذاشت.دادگاه پس از رسیدگی به اتهامات متهمین در ۳۰ بهمن ۱۳۲۲، پزشک احمدی را برای اثبات مباشرتش در قتل فرخی یزدی و سردار اسعد به اعدام و سایرین را به حبس محکوم کرد. پزشک احمدی حتی در پای چوبه دار هم حاضر به پذیرفتن گناه خود نشد. پس از آنکه با اجازه مأموران اجرای حکم دو رکعت نماز خواند، در حالی که طناب دار را بر گردنش انداخته بودند، خطاب به مردم حاضر در محل اجرای حکم فریاد زد:« ای مردم من قاتل نیستم، گناهم این است که دستور مافوقم را اجرا کردهام و حالا چون از همه ضعیفترم، همه چیز به گردن من افتاده است، قاتل اصلی سرپاس مختاری و رضاشاه هستند.» مأموران بیشتر به پزشک احمدی اجازه سخن گفتن ندادند و طناب دار را بالا کشیدند.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: