دوشنبه 13 مهر 1405

ارز دیجیتال
ارزهای خارجی
بورس
طلا و سکه
انرژی و فلزات

سرنوشت تخت شاهی در شعله‌های آتش: حکایتی از دربار سلجوقیان

20:56 - 1405/07/13 فرهنگی
1255کلمه 7 دقیقه
سرنوشت تخت شاهی در شعله‌های آتش: حکایتی از دربار سلجوقیان
به گزارش عصر ایران
داستان پیرمردی حکیم در اصفهان و پیشگویی او درباره سرنوشت سلطنت ملکشاه سلجوقی و فرزندانش، با محوریت تلاش ترکان خاتون برای حفظ جایگاه پسرش، محمود.

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ چند ماهی بود در اصفهان همه جا حرف و سخن از پیرمردی عجیب و غریب بود. شهرت داده بودند گذرش از هندوستان به اصفهان پایتخت ملک شاه سلجوقی افتاده است.

بازار شایعات در مورد او داغ تر از گرمای سوزان تموز بود. اهالی شهر می گفتند این پیرمرد که خود را حکیم می خواند. صاحب کرامات خاصی است و خرق عادت و معجزه برایش به سهولت خوردن راحه الحلقوم است.

پادکست را این‌جا بشنوید

اما واقعیت آن بود که در این چند ماه پیرمرد به احدی اجازه ورود به خانه اش را نداده بود. تنها هم نشین و همدمش شاگردی بود به نام اسد.

اما بالاخره روزی فرا رسید که حکیم عادت خود را بشکست و مهمانی را به حضور پذیرفت.

مهمان در حضور حکیم آن چنان تکلم برایش دشوار بود که حکیم خود به سخن در آمد.

زین العابدین موتمن

سرنوشت تخت شاهی در شعله های آتش

ای اسد آیا می دانی این مرد بلند قامت و تکیده کیست و از برای چه رنگ بر رخساره ندارد؟

اسد هم به حرف درآمد: تصدقتان شوم شما که به زیر و بم روزگار و احوالات بنی آدم واقفید بفرمایید.

حکیم هم ادامه داد: ایشان طغماج خان هستند. خواجه مقرب درگاه ترکان خاتون سوگلی ملکشاه سلجوقی.

این را که گفت، طغماج چشمانش گرد شد نفسش بند آمد حکیم ادامه داد: طغماج خان به سبب تکدر خاطر بانویشان ترکان خاتون به سرای ما قدم رنجه فرمودند.

از مجموعه پادکست صدای صفحه، آبروریزی در حزب به خاطر یک رابطه نامشروع را این‌جا بشنوید.

پس حتما شایعات رنگ راستی بر خود داشتند که این حکیم ناشنیده و ناسناخته ، راز سینه ناگشوده طغماج را خواند.

حکیم ادامه داد: به ایشان بگویید امشب در انتظارشان هستیم.

طغماج تشکر دست و پا شکسته ای کرد و خانه حکیم را ترک گفت.

اما سبب بار خاطر ترکان خاتون چه بود؟ مگر غیر از این بود که او سوگلی شاه سلجوقی بود و ملکشاه بیش از همه زنان دربار، او را عزیز دل می داشت. از طره تابیده موها و چاه زنخدانش گرفته تا چشمان آهووشش از او ظاهری هم چون ماه ساخته بودند. بر این ها مضاف این که ترکان خاتون صاحب قوه تدبیر آن هم از نوع اعلایش بود و همین وزن جایگاهش را در ل سلطان افزوم می ساخت.

ولی کیست که نداند بالاخره سلطان هم روزی از دنیا می رود و ریشه نگرانی ترکان خاتون همین مساله بود. ولی عهد ملکشاه، برکیارقفرزندش از زبیده خاتون بود و این بدان معنا بود که محمود پسر ترکان خاتون از تخت سلطنت و جبه پادشاهی نصیبی نخواهد برد.

اما فراموش نکردید که گفتیم ترکان خاتون صاحب قوه تدبیر برای همین وقتی به گوشش رسید که حکیمی توانا به خرق عادت و معجزه به اصفهان آمده منتظر فرصتی مناسب شد تا به دیدارش رود و از او یاری خواهد تا اسب چموش تقدیر را رام خود سازد.

سرنوشت تخت شاهی در شعله های آتش

و این فرصت مناسب خروج چند روزه ملکشاه از دربار به منظور رفتن به شکارگاه بود.

شب که ترکان خاتون و طغماج به منزل حکیم وارد شدند بوی عجیبی به مشامشان خورد بو ترکیبی از کندر و چوب درخت عرعر بود آن دو در اتاق حکیم چشمشان به آتشدان بزرگی افتاد که حکیم کنارش ایستاده بود حکیم به اشاره دست از ترکان خاتون دعوت کرد تا به سر آتش دان بیاید و او هم اجابت کرد.

سرنوشت در شعله های آتش

لختی گذشت و حکیم پرسید: بانو چه می بینید؟

ترکان خاتون انگاری حرف زدن به اراده خودش نبود و نیرویی از بیرون کلمات را بر لبانش جاری می ساخت:

جشن بزرگی است امرا و سران سپاه شاهی اطراف محمود پسرم را گرفته انداین خود من هستم که حالا محمود را در آغوش می گیرم. و در گوشش زمزمه می کنم: دیدی آخر تاج سلطنت را بر سرت گذاردم جگر گوشه ام.

اما حالا همه چیز سیاه و تاریک شد غل و زنجیر بر پای یک جوان می بینم آه او برکیارق است می خواهند به چشمانش میل بکشند و نابینایش سازند.

این را که گفت از نفس افتاد و دیگر طاقت دیدن شعله مهیب آتش را نداشت. زانوانش سست شدند و قامتش خم شد و روی زمین نشست و بعد از هوش رفت.

حکیم به حرف درآمد: رقت قلب بانوان حکایت دیروز و امروز نیست.

این را که گفت به سراغ صندوقچه چوبی در گو.شه اتاق رفت و ظرفی کوچک و کره ای را از آن بیرون آورد سر ترکان خاتون را در دست گرفت و مایل کرد و چند قطره مایع سفیدرنگ از درون ظرف کروی به داخل بینی ترکان خاتون ریخت و با چشمان نافذ خود به پیکر ترکان خاتون نگاهی انداخت و فریاد زد بر خیز برخیز

لحظه ای بعد ترکان خاتون تکانی به بدنش داد و چشمان خود را گشود و با لحنی ناله مانند گفت: طغماج برویم این جا خانه شیطان است باید فرار کرد زود باش.

این شد که طغماج و بانویش فی الفور خانه را ترک گفتند و به سوی سرای شاهی شتافتند.

ترکان خاتون

سرنوشت تخت شاهی در شعله های آتش

از خانه که بیرون زدند طغماج چند قدمی جلو افتاده بود و ترکان خاتون به دنبال اش. یکی دو گذر را که رد کردند نور ماه جان بیشتری یافت و حالا بهتر مسیر اطراف را می دیدند تا این که صدایی توجهشان را جلب کرد. سری به اطراف چرخاندند چیزی ندیدند. اما قوت صدا بیشتر شد. کلماتی بی معنا ولی حالا با وضح بیشتر شنیده می شدند. معلوم نبود ورد بودند یا هذیان.

ترس به جان ترکان خاتون و طغماج افتاد. صدا از بالای سرشان می آمد چشم که انداختند شمایل سفید رنگی را دیدند که بر لب بام خانه ای ایستاده و دستانش را از هم گشوده و کلام بلند بلند بر زبانش جاری می شود و صورتش هم پوشیده است.

وحشت ترکان خاتون و ظغماج دو چندان شد و به گام هایشان سرعت بیشتری دادند و از مهلکه گریختند.

بازگشت به کاخ

پاسی از نیمه شب که گذشت آنها به کاخ رسیدند اما از آن شب حال جسمی و روحی ترکان خاتون از مدار اعتدال خارج شد. توان از بستر بیرون آمدن نداشت. رنگ از چهره اش گریخته بود. دایم هذیان می گفت گویا تجربه آن چه را در بازی شعله های آتش در آتش دان دیده بود نمی توانست از خاطرش بزداید. چند روی که گذشت موعد بازگشت ملکشاه از شکارگاه فرارسید.

این که در پی آمدن سلطان به دربار و مشاهده وضع وخیم ترکان خاتون چه اتفاقاتی رخ خواهد داد و رشته امور بر چه منوال خواهد گذشت را دیگر اجازه بدهید بر شما آشکار نکنم.

این ها بخش هایی از کتاب جذاب آشیانه عقاب نوشته زین العابدین موتمن هست که به وقایع دوران حکومت ملکشاه سلجوقی و زندگانی خواجه نظام الملک و حسن صباح رهبر اسماعیلیان می پردازد. کتاب توسط نشر علم منتشر شده است و البته به شکل رمانی خواندنی و در قالب تاریخی روایت شده است. اما با گذشت چندین دهه از انتشار ، این کتاب هنوز یکی از محبوب ترین کتاب ها در ژانر رمان تاریخی برای خوانندگان ایرانی است.


📡منبـع خبـر: www.asriran.com

عصر ایران

🏹لـینـک کـوتـاه: halohava.top/zXVsfw



بـرچـسب هـا:


اخبار مرتبط:


شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.

🗩ثبـت نظر:


بازگشت به لیست اخبار