در عین حال جالب است که در میان گریزپاترین بچهها نیز، گریز از مدرسه به صورت عملی و فعلیّتیافته دیده نمیشود و یا آمار آنچنان نادر و کمیاب است که قابلیّت ذکر ندارد.
این حسّ دوگانه از دو چیز است: بچهها میدانند که تحصیل آموزشگاهی اولین و منحصرترین پلّکان ترقی و پیشرفت شخصی است؛ نیز خوب دریافتهاند که تکراریترین اتفاق فعلا در زندگیشان همان مدرسهرفتن و تبعات آن است. پس شور و شوق را چه جایی است؟ آیا نمیتوان به اینهمه زحمت و تکلیف که برای دانشآموزان فراهم و تحمیل کردهایم، مراتب شور و شوق را هم بیفزاییم و واقعا نام خانهی دوم را زیبندهی مدارس کنیم؟
اگر بچهها در خانهی اول خود در امنیت روانی به سر میبرند، باید در خانهی دوم نیز همین حس را داشته باشند.
اگر بلندمدت میاندیشیم، باید سندهای چشمانداز در نظام آموزش و پرورش، فراتر از بستهبندی دانشآموزان در قالب محفوظات و روزمرّگیهای آموزشی باشد، و حتماً باید نگاه یکسونگرانهی کنکورمحوری و دانشگاههدف، به نگاه جامع شهروندپروری و مهارتآموزی برای احساس خوشبختی و خوشحالی تبدیل شود.
متأسفانه در سالیان اخیر و در رقابت مدارس غیر دولتی، دبستانها نیز به سکّوی پرتاب ناگزیر به دانشگاه به هر قیمتی(!)، تبدیل شدهاند.
باید دوباره به سیاههی اهداف در این سنین دقتکنیم: اهداف رفتاری در سنین دبستان چه چیزهایی هستند؟ اگر سخن از شور و شوق به میان آوردیم و لازمهی یک تحصیل دلنشین با خاطرههای ماندنی را محیط شوقآور مدرسه دانستیم، پس میباید مراتب شور و شوق را فراهم آوریم؛ آنگونه که در آستانهی مهرماه، مهر مدرسه در دلشان موج افکنَد. آیا الان چنین است!؟
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: