دکتر جواد حدیدی
عرفان و تصوف
یکی دیگر از جلوههای ادبیات فارسی تصوف و عرفان بود که تا اواسط قرن نوزدهم چندان مورد توجه شاعران فرانسوی واقع نشده بود؛ زیرا فرانسویان پس از سپری کردن دورههای حماسی انقلاب و در پی کشفیات پاستور و کلود برنار و دیگران، بهزیستی و شادکامی و بهبود زندگی، همه را در علوم تجربی میجستند و حتی شعر و هنر را تابع ضوابط و معیارهای علمی میدانستند و بر این باور بودند که به زودی علم بر همه دشواریها پیروز خواهد شد، بیماریها را از میان برخواهد داشت و حوادث ناگوار طبیعت، مانند زلزله و طوفان و آتشفشانیها را مهار خواهد کرد؛ اما شیفتگی و شگفتزدگی آنان دیری نپایید.
پس گروهی از آنان در نیمه دوم قرن نوزدهم به عالم کشف و شهود روی آوردند و عالم موجود را نمادی از عالم نامشهود دانستند و در این راه از عارفان ایرانی پیروی کردند. منابع کافی نیز، مانند «منطقالطیر»، «لیلی و مجنون»، «پندنامه»، «سلامان و ابسال»، «تذکرۀالاولیاء» و «مناقب العارفین» در اختیار داشتند تا بتوانند از این گنجینه گرانبها گوهری برگیرند.
نخستین شاعری که در این راه گام نهاد، ویکتور هوگو بود که در بخشهای دوم و سوم «افسانه قرون» با سروشهای غیبی درباره ذات الهی وماهیت هستی به گفتگو پرداخت. آنگاه دستهای از مرغان را در پی سیمرغ روانه کرد تا آسمانها را درنوردند و دیدار پادشاه خود را دریابند. برخی از آنان راه انکار پیمودند، برخی به شک و تردید گرفتار آمدند، و گروهی اندک به «نورالنّور» پیوستند.
شاعر دیگر لوئی آراگون یکی از بنیانگذاران مکتب سوررآلیست و یکی از پیشروان کمونیسم بینالمللی بود که نیروی عشق، گرایشهای مابعدطبیعی را در او بیدار کرد؛ چنانکه دیگر نتوانست از «این جنگل سحرآمیز» بیرون برود. پس «دیوانه الزا» را به شیوه لیلی ومجنون جامی ساخت و سرگذشت واقعی خود را لباس قصه پوشانید و داستانی نوشت گنگ و نامفهوم، سراسر وهم و خیال و «هذیان»، ولی سخت دلکش و زیبا.
الزای او لیلایی دیگر است که پرده عفاف برکشیده و رخ از اغیار پوشیده و کنج عزلت گزیده است. از دیرباز در گذشتههای دور و در زمان حال، همه او را دوست داشتهاند، و در آینده نیز دوست خواهند داشت. «مرغی است نایافتنی» که «مرغان عشق» در طلبش راه سفری دراز در پیش گرفتهاند تا:
« آسمان را قیچیوار ببرند؛
ابرها را بشکافند؛ و پروازشان، به سان تیغی،
دامن کهکشان را بدرد...»
چرا این همه شوق؟
اما این همه شور و شوق از چه بود؟ چرا بزرگترین و اصیلترین شاعران فرانسه اینچنین شیفته شاعران ایران شدند؟ و چرا پیشروان انقلاب و آشوبگران اندیشهها در سراسر قرن هجدهم از زبان ایرانیان سخن گفتند و هممیهنان خود را به پیروی از قهرمانان نامههای ایرانی مونتسکیو، و یا قهرمانان داستانهای ولتر فراخواندند؟ نزدیک به چهار قرن است که سخنوران و اندیشمندانی مانند لافونتن، مونتسکیو، ولتر، هوگو، ژید، مونترلان، آراگون و بسیاری دیگر، از خرمن ادب و فرهنگ ایران خوشهچینی میکنند. راز استقبال آنان از ادبیات فارسی در چیست؟
شاید آنچه یکی از کشیشان مبلّغ درباره ایرانیان گفته، پاسخی بدین سؤال باشد. وی که ریگوردی نام داشت، در ۱۶۴۳ به ایران آمد، در ۱۶۴۹ به فرانسه بازگشت و در ۱۶۷۳خاطرات خود را تحت عنوان «یادداشتهای زائر نامدار» به چاپ رسانید و به عمد نام خود را از روی جلد کتاب حذف کرد؛ زیرا او که برای تبلیغ آیین مسیح به ایران آمده بود، اینک به ستایشگر ایرانیان تبدیل شده بود، چندان که آنان را «ملت شریفی» میدانست که «به گونهای شگفت به فرانسویان میمانند.»
و این سخنی است که بعدها ولتر، گوبینو، ارنست رنان و دیگران نیز تکرار کردند. درواقع کشیشان و جهانگردان تصویر خود را در ایرانیان میدیدند و روحیه همزیستی و تفاهم و خوشسخنی و مهربانی ایرانیان آنان را به سوی خود میکشید.
از سوی دیگر، هر دو ملت ایران و فرانسه به شعر و ادب عشق میورزند. شعر مهمترین بخش ادبیات فارسی است. فرانسویان در این زمینه تا این حد پیش نرفتهاند؛ ولی در نثر و در داستاننویسی خوب درخشیدهاند؛ چنانکه یکی از «صادرات» عمده آنان در دورههای معاصر، آثار و اندیشههای ادبی بوده است که البته اساس آن را از دیگران میگرفتهاند. بدینگونه که افکار اقتباس شده را میپرورانند و دستکاری میکنند و از آن مکتب میسازند، و آنگاه این مکتب را به دیگران تحویل میدهند. بیشتر مکاتب ادبی نخست در فرانسه رایج شده و سپس به کشورهای دیگر راه یافته است.
ادبیات فارسی از چنین نظامی برخوردار نیست، ولی مواد اصلی آن را داراست؛ از این رو فرانسویان در دورههای مختلف به بخشهای گوناگون آن روی آوردند. در قرن هجدهم گلستان سعدی و داستانهای هندوایرانی سرچشمه نوشتههای اخلاقی و انتقادی بسیار شد. در قرن نوزدهم، عصر حماسه و دلاوری، شاهنامه فردوسی در فرانسویان روح حماسه دمید. رباعیات خیام از نیمه همان قرن الهامبخش شاعران و کامجویان گردید. گرایش به عرفان ایرانی واکنشی در برابر مادیگری و علمگرایی بود.
مشابهت
نکته دیگر، نقش دو ملت ایران و فرانسه در گسترش فرهنگ و تمدن است. ایران از دیرباز گاهواره تمدنهای آریایی و سپس اسلامی بوده و در بسیاری از موارد نقش رابط و معرف ایفا کرده است؛ چنانکه بیشتر اساطیر واندیشههای آریایی از طریق ایران به اروپا راه یافته است و مسلمانان ماوراءالنهر و شرق آسیا نیز به یاری ایرانیان به اسلام گرویدهاند.
همین نقش را فرانسه در مورد تمدنهای یونانی و رومی و مسیحی برعهده داشته است و میتوان این کشور را پلی دانست که میان دنیای کهن روم و یونان و دنیای مسیحیت و سپس دنیای معاصر برقرار شده است.
اینها همه وجوه مشترکی است که دو ملت ایران و فرانسه را به یکدیگر نزدیک میکند. شاید علت رواج زبان فرانسه در ایران، و راز استقبال فرانسویان از ادبیات فارسی در همین نهفته باشد.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: