در کتاب پاسخ به تاریخ محمدرضا پهلوی، جایی که از او در مورد فردوست میپرسند، جملهای هست که به یادگار در تاریخ مانده، پادشاه مخلوع گفت «برای نوشتن از این تراژدی قلم شکسپیر لازم است»؛ حالا برای نوشتن از آنچه بر سر فاطمه و ورزش ما گذشت، قلم جادویی سهراب و ذوق و سلیقه شاعری چون او لازم است.
چه بسا اگر شاعر بزرگ در سال ۵۹ فوت نکرده بود، برای فاطمه مرثیهای میسرود که تا ابد به یادگار بماند. مثل همان شعری که پروین برای سنگ مزارش گفت و در ادبیات ما جاودانه شد. برای دخترکی که تمام عمر زحمت کشید، تلاش کرد، عرق ریخت، تمام کمبودها و موانع را به جان خرید تا برای ایران و خانوادهاش و تمام بانوان، افتخاری بیاورد و زمانی که تمام رقبا را در مهمترین میدان قاره پشت سر گذاشته بود، زورش به خود و خودی نرسید...
دختری که با قوانین فیزیک و طبیعت جنگید، اما نتوانست با تغییر قوانین تازه -بهقول خودش در ۵ ماه اخیر و برای یک رشته از ۷ رشته- بجنگد و کسی هم نبود کمکش کند. تفاوت بین فیزیک لازم در پرتاب و پرش و دوها را جبران کرد اما درک تفاوت «تنها بودن» خلاف رقبا و اینکه حواست باشد که خودت هستی و خودت، را را نداشت! با قدرت، مدعی مدال بود اما روز آخر، پای سکو، تنها ماند و با وجود تقصیر شخصی، زورش به تنهایی نرسید. از این مرثیه تلختر سراغ دارید؟ کدام قهرمان در همین میدان، اینقدر تنها بود؟ و در نهایت، با وجود روشن بودن قوانین و ندانستن ما -قهرمان و مدیران با هم- پاداش ۲٫۵میلیارد چه توجیهی داشت؟
تمام رویاهای فاطمه برای افتخارآفرینی، سدشکنی و ثبت نام خود و خانوادهاش برای ابد در تاریخ ورزش کشور، بر باد رفت. بعد مدال تاریخی او شامل پاداش -مثل بقیه کاروان- میشد اما اگر از خودش بپرسی، قطعا ترجیح میداد به او کمک میشد و مدال تاریخی را میگرفت و نامش جاودانه میشد.
حالا که خود شاعر نیست، اشعارش که هست. یکی از اشعار سهراب را بعد از این می توان به نام و برای فاطمه خواند. شعر معروف «کفشهایم کو؟» که سهراب میگوید:
باید امشب بروم،
باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم و به سمتی بروم؛
رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند.
یک نفر باز صدا زد سهراب! کفشهایم کو؟
از این به بعد می شود جای سهراب، نوشت و خواند فاطمه! کفشهایت کو؟
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: