به گزارش خبرنگار ایلنا، نمایش «شیزوفرنی+» با بهرهگیری از زبانی بدنی و فرمهای حرکتی ویژه، تلاش کرده مرزهای میان بازنمایی رئالیستی و تصاویر سورئال از روان انسان را جابهجا کند.
یکی از ابعاد این اثر، کارکرد دراماتیک حرکت سماع و تقابل آن با کنشهای مکانیکی صحنه است؛ جایی که بدن بازیگر به عنوان زبان مستقل ذهن، کشمکشهای درونی کاراکتر اصلی را بازتاب میدهد.
«کارولین خدادیان» بازیگر و طراح حرکت این اثر نمایشی که بعد از ۴۰ شب اجرا در سالن یک پردیس شهرزاد به پایان اجراهایش رسید، درباره ابعاد دراماتیک سماع، طراحی حرکت و همنشینی آن با موسیقی زنده با ایلنا گفتگو کرده است.
گفتنی است او همچنین مبدع سبک «سماع منکو» به عنوان تلفیقی از حرکات سماع و فلامنکو نیز، هست.
سماع بار معنایی مشخصی دارد؛ این فرم در نمایش «شیزوفرنی+» چگونه از یک اجرای صرفاً آیینی فراتر رفت و به یک عنصر دراماتیک و داستانی در خدمت اثر تبدیل شد؟
در درک من از حرکات آیینی، همواره ردپایی عمیق از غم، رنج و درد زیسته وجود داشته است. در جهان نمایش «شیزوفرنی+»، این حس و اندوه به رنج درونی شخصیت «پروفسور» پیوند میخورد. تلاش من این بود که این درد متراکم را نه با واژه؛ بلکه از طریق فرم و زبان بدن روی صحنه بازتاب دهم. از این منظر، سماع در این نمایش، هرگز یک ویترین یا حرکت آیینی مجرد نیست؛ بلکه مستقیماً در تاروپود شخصیت، کشمکشها و درام تنیده شده است.
مفهوم «گسست ادراک» در ذهن بیمار شیزوفرنیک پیچیدگیهای زیادی دارد. حرکات شما چه نسبتی با این گسست و آشفتگی برقرار میکند؟
این حرکات، تجسد عینیِ ذهن آشوبزدهی پروفسور هستند. صحنه نمایش در واقع به دو نیمکره یا دو ساحتِ ذهنی او تبدیل شده است؛ من در قامت «پرستار بخش چپ»، با بهرهگیری از سماع، وجه شهودی، سیال و احساسی روان او را به نمایش میگذارم و در سوی دیگر صحنه، حرکات خشک و رباتیک جریان دارد که بُعد منطقی و فیزیکی را بازنمایی میکند. این دوگانگیِ حرکتی به تماشاگر کمک میکند تا گسست ادراک و آشفتگی عمیق ذهن کاراکتر را بهصورت بصری و عینی لمس کند.
مرز باریکی میان «تصویرسازی کلیشهای از بیماری روانی» و «خلق زبان مستقل حرکتی» وجود دارد؛ چگونه به سمت یک زبان فرمالیستی و مستقل رفتید؟
این رویکرد، حاصل نگاه و هدایت دقیق کارگردان بود که اصرار داشت به دام بازنماییهای تکراری و کلیشهای از جنون و بیماری نیفتیم. کاراکتر پرستار بخش چپ با اتکا به سماع و فرم بدنی، نوعی پل ارتباطی با ذهن آشفته پروفسور میسازد. حرکتهای من بر صحنه در اصل یک کارکرد درمانی و دراماتیک دارند؛ تلاشی مداوم برای فرونشاندن همهمهها و آشوبهای ذهنی او تا بستری برای آرامش و خواب فراهم شود.
در چنین فرمی، لباس نقشی فراتر از یک پوشش دارد. دادوستد میان «طراحی حرکت» و «طراحی لباس سماع» چگونه شکل گرفت؟
سماع در این اثر، برای من چیزی شبیه به یک نبرد درونی است؛ جدالی در ناخودآگاه پروفسور برای عبور از آشوب و «کثرت» و رسیدن به نقطه «وحدت». به همین سبب، وزن، جنس و فرم لباس نقشی حیاتی در انتقال این مفهوم ایفا کرد. لباس باید آنچنان رها و هماهنگ با چرخشها عمل میکرد که حس رهایی از تکهتکهشدگی ذهن و گذار به آرامش را به تصویر بکشد. لباس و حرکت در این بخش از هم تفکیکناپذیرند و یکدیگر را کامل میکنند.
اجرای حرکت در بستر موسیقی زنده چه چالشهایی دارد و چگونه ریتم بدن را با نواخت زنده سازگار میکنید؟
وابستگی حرکت به موسیقی در اجرای زنده، مطلق است. در این شیوه نمیتوان صرفاً به یک چارچوب و میزانسن صلب و از پیش تعیینشده پایبند ماند؛ من باید در لحظه، نبض موسیقی را حس کنم و با کوچکترین تغییرات ریتم و داینامیک صوتی، کیفیت حرکتم را دگرگون سازم. بهویژه در بخش سماع، این دیالوگ لحظهای با موسیقی زنده است که به حرکت جان میبخشد و کیفیتی پویا، ارگانیک و عمیقاً احساسی خلق میکند.
بسیاری از تماشاگران این بخش حرکتی را یکی از لحظات اثرگذار و مانا در اجرا توصیف کردهاند. بهزعم خودتان دلیل این بازخورد چیست؟
نقطه قوت این بخش در آن است که از همان آغاز، مخاطب را به سفری درونروانی دعوت میکند. نمایش با قطعه خاطرهانگیز «میبینم صورتمو تو آینه» فرهاد کلید میخورد و همزمان تضاد آشکار میان حرکات حسی و سیال در چپ و اکتهای رباتیک در راست جان میگیرد. این همآمیزی موسیقی و فرم، بلافاصله دوگانگی ذهن کاراکتر را به تماشاگر منتقل میکند. سماع نیز در ادامه به نمادی از تلاش برای مهار آشفتگی و رسیدن به سکون بدل میشود؛ به باور من، همین تقابل دراماتیک میان اضطراب و جستوجوی آرامش است که در حافظه حسی تماشاگر باقی میماند.
جایگاه حرکات فرم در روایتهای نمایشی را چطور ارزیابی میکنید؟
بهنظرم حرکات فرم در روایتهای نمایشی نقش مهم و بسزایی دارند. حرکت فقط باعث زیباییشناسی و جذابیت بصری نمایش نمیشود؛ بلکه میتواند به انتقال احساس، مفهوم و فضای اثر کمک کند و گاهی حتی جایگزین بخشی از کلام شود. اگر حرکت در خدمت روایت باشد، میتواند لایههای عمیقتری به نمایش اضافه کند.
یک طراح فرم و حرکت میتواند در کنار نویسنده و کارگردان، برای چگونگی طراحی حرکات متنی هدفمند بنویسد که در خدمت اثر باشد؟
بله، قطعاً. بهنظرم طراح فرم و حرکت میتواند در کنار نویسنده و کارگردان، از ابتدا با شناخت درست متن و جهان اثر، زبان حرکتی متناسب با آن را طراحی کند. حرکت باید براساس شخصیتها، موقعیت، ریتم و مفهوم نمایش شکل بگیرد و در هماهنگی با متن و میزانسن باشد. در این صورت، فرم و حرکت به بخشی از روایت تبدیل میشوند؛ نه چیزی جدا از آن.
برای آنکه حرکات فرم از حالت تزئینی در اثر نمایشی خارج شود، چهکار باید کرد؟
بهتر است که هر حرکت، دلیل و هدفی داشته باشد. باید بدانیم این حرکت چرا در این لحظه و توسط این شخصیت اتفاق میافتد و چه چیزی به روایت اضافه میکند. وقتی حرکت از دل شخصیت، موقعیت و مفهوم نمایش بیرون بیاید، دیگر صرفاً یک حرکت زیبا و تزئینی نیست؛ بلکه تبدیل به بخشی از زبان نمایش میشود. برای من، حرکت زمانی ارزشمند است که اگر آنرا از صحنه حذف کنیم، چیزی از معنا و احساس اثر کم شود.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: