چهارشنبه 01 مهر 1405

ارز دیجیتال
ارزهای خارجی
بورس
طلا و سکه
انرژی و فلزات

یدالله بهزاد کرمانشاهی، شاعر کرمانشاهی در یادها

22:00 - 1405/07/01 فرهنگی
2005کلمه 11 دقیقه
یدالله بهزاد کرمانشاهی، شاعر کرمانشاهی در یادها
به گزارش اطلاعات آنلاین
یدالله بهزاد کرمانشاهی، شاعر معاصر و قصیده‌سرای برجسته، در اشعار خود به موضوعاتی چون دفاع مقدس و ترغیب جوانان به دفاع از میهن پرداخت.

سیدمسعود رضوی


خزان‌ها بود و توفان‌های حسرت در دل و جانم


تو ناگاه ‌آفریدی صد بهاران در زمستانم


استاد شاعر فقید، یدالله بهزاد کرمانشاهی،از اجلّه شعرای معاصر میهن و از بهترین قصیده سرایان است که به قول مهدی اخوان ثالث:استثنایی است در این گونه و طرز...؛ او در هنگامه دفاع مقدس، با سرودن اشعار میهنی ونیز ترغیب جوانان کرمانشاه و کُرد به دفاع در برابر بعثیان،یادگاری از ادبیات والای حماسی را به ارمغان آورد. متن زیر ادای احترام به اوست.


شاعری از اقلیم استغنا


دانشوران و هنرآفرینان و مردمان معنوی ما نیز آموخته بودند که می‌توانند با بلند نظری و بی‌اعتنایی به ثروت و شوکت و اقتدارات دنیوی، برای خود جهانی مستغنی و متمایز خلق کنند که در آن با تکیه بر تختِ فقر و تاج معنا و لشکرِ علم و صولتِ اخلاق و فضایل دیگر، مردم را مفتون کنند و چنان احترامی برانگیزند که رشک پادشاهان و حکومتگرانِ مستبد و بی‌فرهنگ باشد.


این گونه، در تاریخ و فرهنگ این سرزمین، اقلیمی از استغنا و بی‌نیازی، بر بنیادهایی معنوی و زیباشناسانه خلق می‌شد و شوکت فردوسی و عرفانِ عطار و حکمت سعدی و شور مولانا و جهان رندانة حافظ و هزارتوی معنوی بیدل و میهن پرستی بهار و نوجویی نیما و گرم زبانی امید، هزار برابر وسیع‌تر و پرشکوه‌تر از دربار فرمانروایان کوته‌نظر و بی‌فرهنگ و خود خدا انگاری بود که همچون قطاری از بلاهت و ستم، از پی هم می‌آمدند و می رفتند و جز اندکی از آنها، هیچ گاه نصیبی از احترام و محبت مردم نداشتند.


مرحوم یدالله بهزاد کرمانشاهی، یکی از شاعران همین سلسله بود و نگارندة این سطور، در اواسط دهة ۶۰، نخستین بار نام وی و یکی از اشعارش را در هنگام تحصیل در دانشکدة ادبیات و زبان‌های خارجی علامه طباطبایی، از زبان ادیب فاضل دکتر فرهاد طهماسبی شنیدم. غزل ـ قصیده‌ای زیبا بود و با آنچه در مقدمة این نوشته آوردم تناسبی کامل دارد:


چو به خانه‌ام بیایی و به خوانِ من نیایی


به که گفت می‌توانم که تو مهربان مایی؟


دلِ من به شِکوِه گوید: که به سفرة گدایان


شَهِ ما نمی‌نشیند ز غرور پادشایی


درِ خانه را به رویت چو به شوق می‌گشایم


تو به روی من خدا را، درِ غم چه می‌گشایی؟


ننهاده‌ام بر این خوان، ز حرام آب و نانی


اگرت هوایِ زهد است و خیالِ پارسایی


به حرام نیز اگر دل، کَشَدت به وام گیرم


میِ کهنه ساغری چند،‌ ز واعظی ریایی


به کجا برم شکایت، به که گویم این حکایت


که ز دوست باز ماندم به گناهِ بی‌نوایی...


همین آشناییِ کوتاه کافی بود که به جست  و جویش روم.


خاطره دیدار


هنوزم از خاطر نرفته است که دهة ۶۰ که هنوز حال و هوای جنگ و موشکباران از کرمانشاه رخت بر نبسته بود، به اتفاق دوستی دانشگاهی به آن شهر و به دیدار استاد شاعر بزرگوار زنده یاد یدالله بهزادکرمانشاهی رفتیم. با دوست صاحبدل عازم شدم، پرسان پرسان شماره تلفن و سپس نشانی خانه یدالله بهزاد را یافتیم و به دیدنش رفتیم. سهل و ساده و صمیمی بود. تندرست و شمرده، با تأمل و تأنی سخن می‌گفت. معلّمانه به حرف ما گوش می‌داد و پاسخی مفید و اندرزگونه می‌داد.


تفحصّی در احوال مخاطب نمی‌کرد و تنها از اینکه دانست ادبیات خوانده‌ایم و به شعر او علاقمندیم خرسند شد و سپاسگزاری کرد. معهذا بسیار فروتن بود و خود را شاعری بزرگ نمی‌دانست. سکوتی پیش آمد و برای حرف زدن، در موضوع غزلی از مولانا، نقل‌قولی از استاد شفیعی کردم و نظر ایشان را خواستم. استاد بهزاد بدون مکث و تعارف فرمود: «آنچه آقای شفیعی گفته جای بحث ندارد. ما جز تأیید موضع ایشان حرفی نمی‌زنیم و وقتی نظر ایشان چنین است شما که دانشجوی ادبیات هستید، بیاموزید و بگذرید. این را از باب احترام و منزلت و مقام او مپندارید، بلکه از حیث تعهدی که در ادبیات دارد و حرف بی‌دلیل و سخن بی‌مستند نمی‌گوید.»


مضمون سخن بهزاد و کلماتش همین بود. مردی که امید و شفیعی و شهریار و امیری و بسیاری دیگر از برجستگان شعر معاصر، او را ستوده و شعرش را فخیم و درجه اول دانسته‌اند، در باره سروده هایش بر این اعتقاد بود که دیگران باید داوری کنند و او نباید نظری بدهد شاید بعداً این اتفاق بیفتد و کسانی توجهی بکنند. عبارتی از گفته هایش، در مورد ماندگاری و گیرایی شعر جالب بود و هنوز در خاطرم مانده است: «شعر خوب مثل صخره که به پهلوی کوه چسبیده، قابل تشخیص است و می ماند، وگرنه مثل ریزه سنگ‌ها می‌غلطد و بر جای نمی‌ماند».


آوازه در انداخت که از قادسی آمد


لباس ساده و تمیز و متانت و وقار خاصی داشت. در همان ساعتِ مغتنمی که در خدمتش بودیم، در فضا و حال و هوای پایان جنگِ ایران و عراق، چکامه‌ای مؤثر برایمان خواند که هنوز طنین میهنی و زیبای کلماتش بدنم را می‌لرزاند و جانم را از عشق ایران، ایران عزیز و ورجاوند، لبریز می‌کند. بهزاد این شعر را به مناسبت بازپس گرفتن خاک میهن و پارة جانمان، خرمشهر، سروده و با کنایه بر حاکمِ بی مقدار و وهم زدة عراق آن روز، نام آن را «سردار قادسی» نهاده بود:


ایران نشود طعمة گنجشک عُقابش


صدّام به خود خندد و بغدادِ خرابش


در خواب مگردید که ایرانِ کهن را


در بست سپردند حریفان به جنابش


آوازه در انداخت که از قادسی آمد


سعدِ دگری فتح و ظفر نقشِ رکابش


زی کشور ما تاختن آورد و براین مرز


بارانِ بلا ریخت ستمکاره سحابش


تنها نه ستم کرد به ایرانی و ایران


یارانِ عرب نیز کشیدند عذابش


دانست جهان، سعد نه، بِن سعدِ لعین است


از چهرة این شِمر چو افتاد نقابش


ایرانیِ آزاده با خصم در آویخت


کاموخته بود این هنر از مام و زِ بابش


زانجا که ستمکاره نمی‌پاید و بیداد


کاخیست که بنهاد جهان پایه بر آبش


ایران چو زهر سوی بر او تاخت، به ناچار


بگریخت که از دست بشد طاقت و تابش


از یاد چنان رفت که دیگر نکند کس


نه بحث حضور و نه حدیثی زغیابش...


زندگینامه خودنوشت


از یدالله بهزاد تنها چند سطر زندگینامة خود نوشت بر جبین مجموعه اشعار «گلی بی‌رنگ» چاپ شده که برای آشنایی با وی مفید است و البته بسیار هوشمندانه و به گونه ای تحریر شده است که در سبک‌شناسی شعر وی به کار خوانندگان نکته‌سنج می‌آید:


«نویسندة این سخنان یدالله بهزاد، فرزند حسین ایوانی، به سال ۱۳۰۴ شمسی ـ نیمة بهمن‌ماه در کرمانشاه دیده به جهان گشود. پس از روزگار کودکی به دبستان و سپس دبیرستان رفت و دو سه سالی نیز به تباه کردن زندگی در دانشکدة ادبیات تهران پرداخت. آنگاه به کار دبیری دل بست و ۲۷ سال تن و جان را در این کار فرسوده کرد. سرانجام در ۱۳۵۹ به درخواست خود بازنشست شد.»


زنده‌یاد یدالله بهزاد کرمانشاهی در تاریخ پنجم فروردین سال ۱۳۸۶ شمسی درگذشت. خبر درگذشتش، کسانی را که به منزلت انسانی و مقام ادبی او آگاه بودند تکان داد.


شاعر میهنی


مرتضی کاخی درباره بهزاد گفت: «از شاعران بزرگ زبان فارسی بود. تردیدی ندارم که اگر بخواهیم دو شاعر بزرگ کرمانشاهی قرن اخیر را نام ببریم که هر دو از شاعران بزرگ زبان فارسی در قرن اخیر هستند، به ابوالقاسم لاهوتی و یدالله بهزاد کرمانشاهی می‌رسیم. بهزاد یکی از شاعران کهن‌سرای صمیمی نسبت به شعر کهن، به‌خصوص قصیدة سبک خراسانی بود.


او شیفتگی‌های خود را در این زمینه با قصیده‌ها و شعرهایی که درباره خراسان گفته نشان داده است ... بهزاد از سال‌های ۱۳۳۰ تا آخر عمرش، یعنی حدود ۵۰ سال شعر گفته است که نمی‌توان برای همه آن‌ها حکم واحدی داد. در انواع شعر، از جمله غزل، قصیده، رباعی و انواع دیگر سبک قدیم، طبع‌آزمایی کرده است. بعضی جاها هم به سبک جدید شعرهایی گفته؛ نه این که شعر نو بگوید، بلکه به این سمت تمایل نشان داده است ... بهزاد از جمله شاعرانی نبوده که با شعر نو قهر بوده باشد، او از جمله کسانی بود که دلسوز زبان فارسی هستند و نگران کاخ کهنی که از این شعر به جا مانده است و به خاطر احترام به زبان فارسی و نگرانی برای آن، به تندروی در نوآوری رو نمی‌آورند ... عشق به ایران و مردم این سرزمین، و عشق به سنّت‌ها و اصالت‌های ایرانی، از ویژگی‌های بارز شعر بهزاد هستند؛ همان ایران‌دوستی شگفتی که لاهوتی هم داشت...»


شور میهنی در بسیاری از چامه‌ها و چکامه‌های بهزاد موج می‌زند. در این زمینه به نظر می‌رسد، او تحت تأثیر آموزه‌های شاعرانه و تاریخی سه دوران قرار داشته است. نخست دوران برآمدن شعر دری و زایش سبک خراسانی در ایران قدیم، سپس عصر نوزایی در روزگار مشروطیت و تولد ملت و وطن به معنای جدید و سرانجام روزگار نو و بحران‌های بزرگ از دهه ۱۳۳۰ تا پایان جنگ عراق علیه سرزمین‌مان. افزون بر این ها، تأثیرپذیریِ بهزاد، در شکل و محتوا، از سلفِ همشهری‌اش ابوالقاسم لاهوتی به وضوح مشهود است. حتی گاهی اثر شعرهای پرولتری و بلشویکی لاهوتی را هم می‌توان در شعر بهزاد ملاحظه کرد:


این دستِ درشتِ پینه بسته


پرورده کوشش است و کار است


خونی که به گردش است در وی


خونِ شرف است و افتخار است


شعر میهنی و میهن پرستانة‌ بهزاد، برخلاف لاهوتی، با اعتقاد دینی او، خاصه علاقه‌ قلبی به امیرالمومنین علی(ع)، نیز هیچ تزاحمی نداشته و حتی مکمل هم است. در قطعات میهنی و ایرانیاتِ بهزاد، گاهی لحن اندرز می‌یابیم:


تو را می‌گویم ای فرزانه فرزند


که نعمت خواری از اِنعام ایران


یکی بگشای گوش جان و بشنو


در آفاقِ وطن پیغام ایران


تا پایان که می‌سراید:


دو عالَم گر فراموش تو گردد


فراموشت مبادا نام ایران


اما بیشتر لحن حماسی و اُرجوزه دارد که برای ایجاد شور و شرر در جان مخاطب مناسب است. این نوع شعرهای بهزاد، چون با تسلط بی‌چون و چرای وی بر اسلوب‌ها و قواعد و اوزان شعر و قدرت تصویرسازی و استعاره پردازی وی همراه بوده، اصلاً به شعارهای تند و کم عمر نمی‌ماند و برعکس، بخشی از شعرهای مانا و مهم شاعر محسوب می‌شود. از جمله در شعری به مطلع:


تیغ اگر در کف ندارم، چنگ و دندانم که هست


خصم را گو، گر سلاحم نیست ایمانم که هست


در مقطع آن آورده است:


جایگاهی نیست بهزاد از وطن خوش‌تر مرا


گو نباشد گلشن فردوس، ایرانم که هست


گاهی عشق میهنی در شهر بهزاد، رنگ باستان‌گرایی به خود می‌گیرد و این در شعر لاهوتی نیز دیده می‌شود:


اهورائیان را به هر کیش و آیین


ز خرد و کلان سر به سر دوست دارم


و در جای دیگر سراید:


تازی صحرانشین را با فسون علم و عقل


پای بند شهر و بیزار از صحاری کرده‌اند


قصه کوته، قوم ایرانی به نیمی از جهان


قرن‌ها با سرفرازی، شهریاری کرده‌اند


تأثیر دفاع مقدس بر شعر میهنی بهزاد


در بهترین قصاید بهزاد که غالباً تحت اثر جنگ هشت ساله و در دوران اوج پختگی شاعرانة وی سروده شده است ، باخطی از عشق عمیق به میهن روبرو می‌شویم که در عین زیبایی و شور،‌ آکنده از حسرت و درد است.


درد و رنجی که از دل خون گرفتة تاریخ اخیر ایران و مصائبی که بر آن رفته، بر قلم و سروده‌های شاعر غلبه کرده است.


ای بسا خاکا که با خون آبیاری کرده‌اند


خاک ما را تا ز خصمان پاسداری کرده‌اند


لاله رنگین‌تر از آن روید ز خاکِ این دیار


کش به خون خویش، یاران آبیاری کرده‌اند


برخی قصاید دیگر بهزاد، مستقیماً درباب جنگ است که آنها بیشتر صبغة‌ تبلیغی دارند و ما یک نمونه خوب آن را قبلا ذکر کردیم. یک نمونة دیگر، قطعه‌ای بسیار زیبا و مؤثر است که دو بیت مطلع و دو بیت مقطع آن چنین است:


ـ غرش میگ‌ها درگوش


گوید: ای مرد جایِ ماندن نیست


خیز و تا پای می‌دهد بگریز


کز بلایی چنین، کس ایمن نیست...


ـ نکنم زاد بوم خویش رها


که گرامی‌ترم ز میهن نیست


گو: بمان و به نامِ نیک بمیر


چند گویی که جایِ ماندن نیست؟


📡منبـع خبـر: www.ettelaat.com

اطلاعات آنلاین

🏹لـینـک کـوتـاه: halohava.top/XozCaa



بـرچـسب هـا:


اخبار مرتبط:


شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.

🗩ثبـت نظر:


بازگشت به لیست اخبار