بازخوانی حکایت سعدی در گلستان؛ روایت عشق و خطر در کلام شیرین استاد سخن فارسی
به گزارش عصر ایران
در این بخش از سلسلهمطالب «با سعدی در گلستان»، حکایتی تأملبرانگیز از عشق و مخاطرات آن را مرور میکنیم. این روایت که با خوانش مهرداد خدیر همراه شده، به توصیف انسانی میپردازد که در راه رسیدن به مقصود، جان خود را به خطر انداخته و از هیچ دشواری هراسی ندارد.
این حکایت را با خوانش مهرداد خدیر اینجا بشنوید
عصر ایران ــ یکی را دل از دست رفته بود و ترکِ جان کرده و مَطْمَحِ نظرش جایی خطرناک و مَظنّهٔ هلاک. نه لقمهای که مصوّر شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد.
چو در چشمِ شاهد نیاید زرت
زر و خاکْ یکسان نماید برت
باری، به نصیحتش گفتند: از این خیالِ مُحال تجنّب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری، اسیرند و پای در زنجیر. بنالید و گفت:
دوستان گو، نصیحتم مکنید
که مرا دیده بر ارادتِ اوست
جنگجویان به زورِ پنجه و کتف
دشمنان را کُشند و خوبانْ دوست
شرطِ مودّت نباشد به اندیشهٔ جان، دل از مهرِ جانان برگرفتن.
تو که در بندِ خویشتن باشی
عشقبازِ دروغزن باشی
گر نشاید به دوست ره بردن
شرطِ یاری است در طلب مردن
گر دست رسد که آستینش گیرم
ور نه، بروم بر آستانش میرم
متعلّقان را که نظر در کارِ او بود و شفقت به روزگارِ او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.
دردا که طبیبْ صبر میفرماید
وین نفسِ حریص را شکَر میباید
آن شنیدی که شاهدی به نهفت
با دل از دست رفتهای میگفت:
تا تو را قدرِ خویشتن باشد
پیشِ چشمت چه قدرِ من باشد؟
آوردهاند که مر آن پادشهزاده که مملوحِ نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سرِ این میدان مداومت مینماید، خوشطبع و شیرینزبان و سخنهایِ لطیف میگوید و نکتههایِ بَدیع از او میشنوند و چنین معلوم همیشود که دلآشفته است و شوری در سر دارد.
پسر دانست که دلآویختهٔ اوست و این گردِ بلا انگیختهٔ او؛ مَرکب به جانبِ او راند. چون دید که نزدیکِ او عزم دارد، بگریست و گفت:
آن کس که مرا بکشت، باز آمد پیش
مانا که دلش بسوخت بر کشتهٔ خویش
چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی؟ در قَعرِ بَحرِ مودّت چنان غریق بود، که مجال نفس نداشت.
اگر خود هفت سَبْع از بر بخوانی
چو آشفتی الف ب ت ندانی
گفتا: سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقهٔ درویشانم بلکه حلقه به گوشِ ایشانم؟ آن گه به قوّتِ استیناسِ محبوب از میانِ تلاطمِ امواج محبّت سر برآورد و گفت:
عجب است با وجودت که وجودِ من بمانَد
تو به گفتن اندر آییّ و مرا سخن بماند
این بگفت و نعرهای زد و جان به حقّ تسلیم کرد.
عجب از کشته نباشد به درِ خیمهٔ دوست
عجب از زنده که چون جان به در آورد سَلیم؟
تمام حکایت های گلستان سعدی را با متن و صدا اینجا بخوانید و بشنوید
بـرچـسب هـا:
اخبار مرتبط:
- ردپای مفاهیم حقوقی در گنجینه ادبیات فارسی
- دستگیری سارق خشن با نام مستعار «خفاش سبز» در گلستان
- بیش از ۷۰ درصد نانواییهای دولتی گلستان تمهیدات پدافند غیرعامل را اجرا کردهاند
- رسیدگی به پروندههای مالی باید با توجه به تورم سرعت بگیرد/ تأخیر در تعیین تکلیف مطالبات به زیان مردم است
- دادستانها از اختیارات قانونی خود برای صیانت از حقوق عمومی استفاده کنند
- راهاندازی گشت نظارتی در مراکز درمانی گلستان برای برخورد با دریافتهای خارج از تعرفه
- جزئیات حادثه قتل خانوادهای در گلستان
- امروز با سعدی: صلح است از این طرف که تو پیکار میکنی
- دو مدعی نفوذ در پروندههای قضایی در گلستان دستگیر شدند
- قاتل سه عضو خانواده در علیآبادکتول دستگیر شد
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: