به گزارش اطلاعات آنلاین، گلستان در یکی از مصاحبههایش با یادآوری دوران دبستان و تواناییهایش در آن زمان تعریف میکند: «یک معلمی ما در کلاس سوم ابتدایی داشتیم، آقای آمیزگار، واقعاً فوقالعاده بود. در سال ۱۳۰۹ برای ما سخنرانی میکرد، سر کلاس میگفت تا وقتی توی این مملکت کلمه «به من چه، به تو چه» هست، این مملکت به جایی نمیرسد. ما مردم بدبختی هستیم. همه چیز به من هست، همه چیز به تو هست؛ به من چه، به تو چه، یعنی چه؟ آن وقت برای ما سر کلاس قصه میگفت. «شرلوک هولمز» تعریف میکرد. اصلاً یک داستان دیگری بود. پریروز، محمدعلی موحد اینجا بود. عبارتی را از اسرارالتوحید نقل کرد و تعجب کرد که من آن را خواندهام. گفتم: «چرا مزخرف میگویی؟» کتاب را آوردم، بهش نشان دادم. وقتی کتاب را باز کردم، نامه بهمنیار آن تو بود. بهمنیار که این را تصحیح کرده بود، نامهای نوشته بود به پدرم و کتاب را فرستاده بود برای او. خب، من همان موقع آن را خواندم دیگر. ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳. اینها پز دادن نیست. یا فرض کنید که تذکرةالاولیاء عطار که چاپ سنگی هم بود، خب ما کلاس پنجم بودیم که آن را میخواندیم. شعرهایی که باید میخواندیم و حفظ میکردیم، خیلی سخت بود. باید تمام قصیده سلمان ساوجی را حفظ میکردیم.
آن مدرسهی ما مدرسهی فوقالعادهای بود. یکجور عجیب و غریبی بود. کلاس پنجم ابتدایی معلم انشاء که میخواست از ما امتحان بگیرد، موضوع انشاء را داده بود: «در عفو لذتی است که در انتقام نیست.» من برای این موضوع یک قصه نوشتم. این اولین قصهای است که من نوشتم. دادم به معلم. معلم داده بود به آشیخ خلیق؛ آشیخ ابراهیم خلیق که معلم عربی من بود و میآمد خانه به من درس میداد. پدرم برای من معلم فرانسه و عربی سرخانه میآورد. خلیق این را داده بود به آقای برهان که رئیس مدرسه بود که بخواند. برهان هم خیلی آدم باسوادی و گردن کلفتی بود. سال پیشش – هی قصه توی قصه میآید – سال پیشش، ناظم مدرسهی ما برادر این آقای برهان بود که مرده بود. آشیخ ابراهیم خلیق را کرده بودند ناظم.
سال دیگر که ما به کلاس پنجم رفتیم، برای مدرسه یک ناظم دیگر آورده بودند. آشیخ ابراهیم اوقاتش تلخ شده بود و گفته بود من توی این مدرسه کار نمیکنم. برای خاطر اینکه راضیاش بکنند، مدیر مدرسه اتاق گلخانهای ته باغ را که خیلی هم بزرگ بود، داده بود، کرده بودند کلاس پنجم. فوقالعاده بود دیگر؛ تمام سقف شیشه، دیوار کلاس شیشه، دورو بر هم پلهپله گلهای شمعدانی چیده شده بود و ما هم آن وسط نشسته بودیم، درس میخواندیم. قبل از اینکه برویم به این کلاس، چادر زده بودند و ما در پاییز، زیر چادر درس میخواندیم. یک چادر گندهای بود، زیرش کلاس بود. کلاغها میآمدند گردوها را چال میکردند. ما میرفتیم گردوها را درمیآوردیم. حالا این آقای مدیر آمد انشاء مرا خوانده بود، خودش آمده بود. یادم میآید یک روز که باران میآمد و آب همینجور روی شیشه میریخت، دوروبر ما هم بوی برگ شمعدانی بود. این آقای مدیر آمد آنجا، گفت: «سید ابراهیم منشی میشود.» یعنی من. منشی هم یعنی نویسنده.
گفت: «خاک برسرش! درس درست نمیخواند اما منشی میشود!» مرد خیلی خوبی بود. میزد. کتک میزد. هر روز ما کتک میخوردیم. یادم میآید با چه تکنیکی، وقتی کف دست ما را میخواستند بزنند، میگرفتیم اینجوری، آن لحظهای که ضربت ترکه میخواست فرود بیاید، دست را یک کوچولو میآوردیم پایین. درنتیجه، ضرب ضربه گرفته میشد.»
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: