امروز با سعدی: تو که پادشاه حُسنی نظری به بندگان کن
به گزارش عصر ایران
گرم آن قرار بودی که ز دوست برکنم دل / نشنیدمی ز دشمن، سخنان ناپسندش
خجل است سرو بستان برِ قامت بلندش
همه صیدِ عقل گیرد، خَمِ زلف چون کمندش
چو درخت قامتش دید صبا؛ به هم برآمد
ز چمن نَرُست سروی که ز بیخ برنکندش
اگر آفتاب با او زند از گزاف، لافی
مه نو چه زَهره دارد؟ که بُوَد سُم سمندش
نه چنان ز دست رفتهست وجود ناتوانم
که معالجت توان کرد به پند یا به بندش
گرم آن قرار بودی که ز دوست برکنم دل
نشنیدمی ز دشمن، سخنان ناپسندش
تو که پادشاه حُسنی نظری به بندگان کن
حذر از دعای درویش و کف نیازمندش
شکرین حدیث سعدی برِ او چه قدر دارد؟
که چون او هزار طوطی مگس است پیش قندش
بـرچـسب هـا:
اخبار مرتبط:
- ردپای مفاهیم حقوقی در گنجینه ادبیات فارسی
- خلسه در خانه ساعت
- داوود پیرنیا: باغبان گلهای شعر و ترانه
- شعر خوانی علی بخشی در <مونامه>
- امروز با حافظ: در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
- سارا هوو برنده جایزه شعر فوروارد شد
- پیام بقائی به مناسبت سالروز درگذشت قیصر امینپور؛ رفتند ولی همیشه ماندند...
- قیصر امینپور: شاعری که در حاشیه نمرد
- امروز با حافظ: دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور
- امروز با سعدی: صلح است از این طرف که تو پیکار میکنی
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: