سال 1998 بود و من در اواخر شب با یک کنترلر پلیاستیشن در دستان کوچکم در اتاق نشیمن نشسته بودم. تازه داشتم این بازی جدیدی را که همه همکلاسیهایم دربارهاش صحبت میکردند، روشن میکردم: Resident Evil 2. آنها گفتند باید شب آن را بازی کنی. خب، چرا که نه. یادم میآید که به سختی به ایستگاه پلیس رسیدم. سپس یک زامبی به طور غیرمنتظرهای در راهرو بیرون آمد و یک ترس ناگهانی به من وارد کرد که هنوز هم آن را به یاد دارم. کنترلر را زمین گذاشتم، بازی را خاموش کردم و دیگر هرگز آن را بازی نکردم.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: