چهارشنبه 01 مهر 1405

ارز دیجیتال
ارزهای خارجی
بورس
طلا و سکه
انرژی و فلزات

زنگ غم‌انگیز مدرسه در میناب؛ یادبود ۱۶۸ کودک و معلم

16:12 - 1405/07/01 اجتماعی
1004کلمه 6 دقیقه
زنگ غم‌انگیز مدرسه در میناب؛ یادبود ۱۶۸ کودک و معلم
به گزارش عصر ایران
در آغاز سال تحصیلی، زنگ مدرسه در میناب به یاد ۱۶۸ کودک و معلمی به صدا درآمد که در حادثه‌ای غم‌انگیز جان خود را از دست دادند. این رویداد، سوگ و اندوه را در سراسر کشور برانگیخت.

عصرایران ؛ عباس خامه یار - امروز، اول مهر، در سرزمین من زنگ مدرسه به صدا درآمد؛ زنگی که در همه جای دنیا باید نویدِ صبحی روشن، آغازِ رؤیاهای تازه، بوی دفترهای نو، صدای خنده‌های کودکانه و شوقِ دوباره دیدنِ دوستان باشد.

اما امروز، در مدرسه شجره طیبه میناب، (و دههاى مدرسه ديگر)، این زنگ رنگ دیگری داشت؛
صدایی داشت آمیخته با بغض مادران، اشک پدران و سکوتِ نیمکت‌هایی که صاحبانشان دیگر بازنمی‌گردند.

امروز، ۱۶۸ دانش‌آموز و معلم در صف مدرسه نایستادند.
۱۶۸ نام در دفتر حضور و غیاب خوانده نشد.
۱۶۸ کیف مدرسه بر دوش کودکی نیفتاد.
۱۶۸ دفتر گشوده نشد.
۱۶۸ جفت چشم، تخته‌سیاه را نگاه نکرد.
و ۱۶۸ صندلی، در نخستین روز سال تحصیلی، به جای کودکانی که باید بر آنها می‌نشستند، به سکوت خیره ماندند.
اما نه…
آنان «غایب» نیستند.


از ميناب تا نيويورک؛ غمگین‌ترین زنگ مدرسه دنیا ...

این واژه برایشان زیادی کوچک است؛
زیادی بی‌روح، زیادی اداری، زیادی بی‌رحم.
آنان غایب نیستند؛ جهان از حضورشان محروم شده است.
آنان قرار بود امروز بیایند؛
با کفش‌های کوچک، با دل‌های بزرگ، با هزار رؤیای کودکانه؛
یکی می‌خواست پزشک شود،
یکی معلم،
یکی مهندس،
یکی نویسنده،
و شاید یکی می‌خواست فقط بزرگ شود و دست مادرش را همچنان در دست نگه دارد.

اما شيطان غدار، پیش از آن‌که فرصت انتخاب آینده را به آنان بدهد، آینده‌شان را از آنان ربود.
و امروز، در همان مدرسه‌ای که نامش «شجره طیبه» است، درختی از خاطره روییده است؛
درختی که ریشه‌هایش در خاکِ میناب است و شاخه‌هایش باید تا وجدان جهان امتداد پیدا کند.

اما من امروز این نامه را نه فقط برای مردم ایران، نه فقط برای مادران داغدار میناب، و نه فقط برای کودکان شجره طیبه می‌نویسم.
این نامه خطاب به شماست؛
به سازمان‌های بین‌المللی،
به نهادهای مدعی دفاع از حقوق بشر،
به مدعیان حقوق کودک،
به دادگاه‌های جنایی،
به صاحبان تریبون‌های جهانی،
به آنان که هر روز از کرامت انسان، امنیت کودک و حرمت جان سخن می‌گویند.

آیا امروز صدای زنگ مدرسه شجره طیبه میناب را شنیدید؟
اگر شنیدید، چگونه توانستید از کنار آن بگذرید؟
این زنگ، یک زنگ معمولی مدرسه نبود؛
زنگِ دادخواهی ۱۶۸ کودک و معلم بود.
زنگی بود که از میان نیمکت‌های خالی برخاست و از فراز دیوارهای مدرسه گذشت؛
از میناب به تهران،
از تهران به ژنو،
از ژنو به نیویورک،
و از آنجا، اگر هنوز گوشی برای شنیدن باقی مانده باشد، به گوش تمام مدعیان عدالت رسید.
اما آیا کسی شنید؟

آیا کسی پرسید بر سر این کودکان چه آمد؟
آیا کسی نامشان را در دفترهای حقوق بشر نوشت؟
آیا برای مادرانی که امسال به جای خرید کیف و کفش مدرسه، با قاب عکس فرزندشان سخن می‌گویند، کلمه‌ای بیش از یک بیانیه باقی مانده است؟

شما از حقوق کودک سخن می‌گویید؛
اما کودک، پیش از آن‌که موضوع یک کنوانسیون و یک بند حقوقی باشد، انسان است.
یک جهان کوچک است؛
با قلبی کوچک‌تر از کف دست، اما با آینده‌ای به بزرگی جهان.
کودک، آمار نیست.
عدد نیست.
تبصره نیست.
پرونده نیست.
خبرِ چند سطریِ یک روزنامه نیست.
کودک، آینده‌ای است که هنوز نیامده است.
و وقتی کودکی کشته می‌شود، فقط یک انسان از میان نمی‌رود؛
یک آینده خاموش می‌شود؛
یک شعر نانوشته،
یک کتاب منتشرنشده،
یک اختراع متولد نشده،
یک لبخند،
یک آغوش،
یک زندگی.
پس بگویید:
حقوق این کودکان کجاست؟
منشورهای شما کجای این مدرسه‌اند؟
کنوانسیون‌های شما کجای این نیمکت‌های خالی ایستاده‌اند؟
دادگاه‌های شما در برابر این سکوت چه پاسخی دارند؟
و آن همه نهاد و سازمان و کمیته و گزارشگر و بیانیه و اجلاس که نام «حقوق بشر» را با خود يدك مى كَشند، امروز در برابر ۱۶۸ جای خالی چه حرفی برای گفتن دارند؟
من امروز از شما بیانیه نمی‌خواهم.
از شما کلمه نمی‌خواهم؛ حقیقت می‌خواهم.
از شما تسلیت‌های رسمی و جمله‌های قالبی نمی‌خواهم.
دادخواهی می‌خواهم.
از شما اشک‌های دوربین‌پسند نمی‌خواهم.
مسئولیت می‌خواهم.

چگونه است که جهان برای برخی کودکان، شبانه‌روز بیدار می‌ماند و برای برخی دیگر، سکوت را انتخاب می‌کند؟
چگونه است که «حقوق کودک» گاهی آن‌قدر مقدس می‌شود که جهان را به واکنش وامی‌دارد و گاهی آن‌قدر بی‌صاحب می‌ماند که مرگ کودکان، به یک عدد در حاشیه خبرها تبدیل می‌شود؟
آیا کودک، کودک نیست؟

آیا اشک مادر مینابی، کمتر از اشک مادری در هر جای دیگر جهان است؟
آیا خون کودکی در میناب، رنگ دیگری دارد؟
کدام مرز جغرافیایی می‌تواند میان حقِ یک کودک و حقِ کودک دیگر تفاوت بگذارد؟
امروز، در مدرسه شجره طیبه میناب، زنگ مدرسه نواخته شد؛

اما شاید این غمگین‌ترین زنگ مدرسه دنیا بود.
زنگی که باید صدای زندگی می‌بود،
صدای غیاب شد.
زنگی که باید کودکان را به کلاس می‌خواند،
جهان را به دادگاه وجدان فراخواند.
امروز، ۱۶۸ صندلی خالی‌اند؛
اما این صندلی‌ها فقط چوب و فلز نیستند.
هر کدامشان یک سؤال‌اند.
یک سؤال بزرگ، سنگین و بی‌پاسخ:

چرا؟
چرا کودکی که باید الفبا می‌آموخت، با مرگ روبه‌رو شد؟
چرا دستی که باید مداد در دست می‌گرفت، از آغوش مادر جدا شد؟
چرا دفتر مشق کودکی باید ناتمام بماند؟
چرا مادری که باید صبح اول مهر، موهای فرزندش را شانه می‌کرد و بدرقه‌اش می‌کرد، امروز باید به عکس او نگاه کند؟
و چرا جهان، با این همه ادعای تمدن، هنوز نتوانسته است ابتدایی‌ترین حق انسان را تضمین کند:
حقِ زنده ماندن.

اگر هنوز «حقوق بشر» برای شما معنایی دارد،
اگر هنوز «کودک» برایتان واژه‌ای مقدس است،
اگر هنوز عدالت، چیزی بیش از یک واژه زیبا در اسناد رسمی است،
صدای این زنگ را نادیده نگیرید.
این زنگ، فقط برای میناب به صدا درآمده است؛
اما پیامش برای همه جهان است.
امروز، مدرسه شجره طیبه دوباره باز شد؛
اما جای ۱۶۸ نفر برای همیشه خالی ماند.

و شاید تلخ‌ترین تصویر جهان همین باشد:
مدرسه‌ای که دوباره چراغ‌هایش روشن شده،
کلاس‌هایی که دوباره آماده‌اند،
تخته‌هایی که دوباره پاک شده‌اند،
کتاب‌هایی که دوباره روی میزها گذاشته شده‌اند؛
اما صاحبان ۱۶۸ صندلی، دیگر هرگز از درِ مدرسه وارد نخواهند شد.

اینجاست که باید از خود بپرسیم:
اگر زنگ مدرسه برای کودکان، صدای زندگی است،
چرا برای ۱۶۸ کودک میناب، صدای مرگ شده است؟
و اگر جهان هنوز وجدان دارد،

چرا این زنگ را نمی‌شنود؟
امروز، من به عنوان يك ايرانى كنشگر در حوزه فرهنگ، این نامه را با اندوه می‌نویسم؛
اما در پس این اندوه، یک فریاد ایستاده است:
کودکان را به عدد تبدیل نکنید.
مرگشان را به خبر تبدیل نکنید.
رنج مادرانشان را به حاشیه نبرید.
و حقوق بشر را به واژه‌ای بی‌جان در اسناد بین‌المللی فرو نکاهید.

۱۶۸ کودک و معلم شجره طیبه میناب، امروز در کلاس درس نیستند؛
اما نامشان باید در حافظه جهان بماند.
و زنگ مدرسه امروز، هرچند در میناب نواخته شد،
اما باید در وجدان همه ما طنین‌انداز شود.
شاید غمگین‌ترین زنگ مدرسه دنیا همین باشد؛
زنگی که به صدا درآمد،
اما ۱۶۸ کودک و معلم دیگر پاسخش را ندادند.
و من از جهان می‌پرسم:
آیا این بار، کسی خواهد شنید؟


📡منبـع خبـر: www.asriran.com

عصر ایران

🏹لـینـک کـوتـاه: halohava.top/JzeERZ



بـرچـسب هـا:


اخبار مرتبط:


شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.

🗩ثبـت نظر:


بازگشت به لیست اخبار