چهارشنبه 29 مهر 1405

ارز دیجیتال
ارزهای خارجی
بورس
طلا و سکه
انرژی و فلزات

تبدیل برتری سیاسی ایران به برتری فرهنگی؛ نگاهی تاریخی

21:55 - 1405/07/29 فرهنگی
1885کلمه 10 دقیقه
تبدیل برتری سیاسی ایران به برتری فرهنگی؛ نگاهی تاریخی
به گزارش اطلاعات آنلاین
ایران در طول تاریخ همواره دارای نفوذ سیاسی و فرهنگی گسترده‌ای بوده است. این مقاله به بررسی چگونگی تبدیل برتری سیاسی ایران به برتری فرهنگی، به ویژه پس از اسلام و با تکیه بر هنر و ادبیات می‌پردازد.

مرحوم دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن

کشورهایی که دارای تمدن دیرینه بوده‌‏اند و خارج از مرزهای خود در سرزمین های دیگر تأثیرگذار شده‌‏اند، می‌‏توان گفت که دارای دو قلمروند: جغرافیایی و فرهنگی. «جغرافیایی» مفهومش روشن است؛ اما منظور از «فرهنگی»، گسترش نفوذ معنوی یک تمدن به آن سوی مرزهای خود است. ایران یکی از کشورهایی است که در سراسر تاریخ خود دو قلمرویی بوده است. از همان آغاز حکومت هخامنشی که نخستین امپراتوری جهان خوانده شده است، این کشور، خارج از خاک اصلی خود، دارای تعدادی سرزمین وابسته گردید که فهرست آنها در «سنگ‌‏نوشته بیستونِ» داریوش و «کتیبه خشایارشا» و نیز نوشته‌‏های هرودُت آمده است، و اینها از سیحون تا مدیترانه و از سند تا دریای عمان، و در آفریقا تا حبشه و لیبی را در بر می‌‏گرفته. در زمان پارتیان و ساسانیان نیز بخش عمده‌‏ای از همین سرزمین های وابسته حفظ گردید. ایران از همان زمان که پا به صحنه جهانی نهاده، دارای دو شاخصه اصلی بوده است: یکی آنکه در میان سه قاره، یعنی آسیا و اروپا و آفریقا قرار داشته، و این او را از موقعیت جغرافیایی ممتازی برخوردار می‌‏داشته. بعضی عوامل مساعد دیگر نیز دست به دست هم دادند و او را طی بیش از هزار سال، مهمترین کشور غرب آسیا کردند. بدین‌‏گونه نفوذ سیاسی و فرهنگی او بر پهنه وسیعی گسترده شد. شاخصه دیگر آنکه در میان تمدن های دیگر که همگی چند خدایی بودند، او به یکتاپرستی روی برد. اهوره مزدا یک پروردگار عرفانی است. نظام هستی را در کلیت خود رهبری می‌‏کند و آدمیان موظفند که با اعمال نیک خود، در امر پیروزی نیکی بر بدی مشارکت جویند. تأثیری که آیین مزدایی در جهان گذارده، باید آن را از این زاویه نگریست. می‌‏توان گفت که او نوعی عرفان دینی را پایه‌‏گذاری کرد. نخست شائبه گزندآفرینی را از دامن پروردگار زدود؛ سپس آفرینش را از مداخله در جزئیات که مستلزم خرده‌‏بینی است، معاف داشت و آدمیان را در تعیین سرنوشت خود دخیل شناخت. این جهان‌‏بینی دینی مطابقت با آب و هوا، اقلیم، موقعیت جغرافیایی و ویژگی طبع ایرانی داشته است. زرتشتیان گویا این ویژگی را داشتند که نخواسته باشند دین خود را به دیگران سرایت دهند. دینی بود وابسته به خاک «ایرانشهر» و همه کوشش بر آن بود که از تعرض بیگانگان مصون بماند. نکته دیگر این است که آیین زرتشتی بیش از حد به خود اطمینان داشت؛ زیرا از بنیادهای طبیعی مایه می‌‏گرفت و خود را به همان اندازه طبیعت پایدار می‌‏شناخت. از این رو از یک پشتوانه نیرومند که هنر باشد، غافل ماند. هیچ دین بزرگی خود را از نوعی از هنر بی نیاز ندیده است. در اسلام هم که هنر جای نمایانی نداشت، عرفان و شعر نقش آن را برعهده گرفت. غفلت زرتشتی‌‏گری از این اصل موجب گشت که چون فرو افکنده شد، از پشتیبانی هنر در ادامه خود محروم ماند. سیادت فرهنگی در دوران بعد از اسلام، ایرانی از پای درنیامد، بلکه سیادت سیاسی را تبدیل به سیادت فرهنگی کرد. در این زمان، یکپارچگی کشور از دست رفته است. نیرویی در کار نیست که از مرزها در برابر هجوم بیگانه دفاع کند. از این رو روشی دیگر در کار می‌‏آید، یعنی دفاع از «ایرانیت»، جای دفاع از «خاک ایران» را می‌‏گیرد. دفاع از ایرانیت موضوع مبهمی است؛ ولی هست، و آن عبارت است از پایبند ماندن به بعضی از بنیادها. چون بازوها برای دفاع از شخصیت، پس از تلاش زیاد کاری از پیش نبرد، این مأموریت به عهده فرهنگ گذارده شد، و بیش از هر چیز شعر وارد میدان گردید. این سؤال بزرگ هست که ایرانی که در دوران پیش از اسلام محصول شعری بسیار کمی داشت، چگونه شد که در این زمان سیل شعر را جاری گردانید؟ سعدی این بیت را در حق خودش گفت، ولی در مورد ایران هم صدق می‌‏کند: همه قبیله من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت از آنجا که زبان فارسی و فرهنگ شعری در سیر تاریخی ایران نقش بسیار مهمی داشته، قدری بیشتر بر سر آن درنگ می‌‏کنیم. از قرن سوم هجری که زبان فارسی دری در عهد سامانیان شروع به بالیدن کرد، سرنوشت این بخش از خاک به نحو دیگری رقم خورد. روز بزرگی بود روزی که یعقوب لیث به محمد وصیف گفت: «چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت؟» یعنی زبان عربی (تاریخ سیستان). فارسی از آن پس چنان به سرعت رشد یافت که چنین شتابی در جهان بینظیر بوده است. گواهش خیل شاعران عصر سامانی‌‏اند که طی پنجاه سال، این زبان را چه از لحاظ کمّی، چه از لحاظ کیفی، به پایه‌‏ای رساندند که در کشور دیگری چند قرن زمان می‌‏گرفته. تنها رودکی، یک رقم افسانه‌‏ای از شعر به او نسبت داده‌‏اند و عجیب است که همین تعداد اندک شعر باقی مانده از این دوره، در رسایی و عمق معنا با دوران پخته‌‏ای از شعر فارسی که قرن هفتم و هشتم باشد، برابری می‌‏کند و می‌‏توان گفت که تعدادی از مفاهیم اصلیی را که بعدها در هزاران بیت از شاهکارهای فارسی پراکنده شدند، در بر دارد. زبان فارسی در اندک مدتی بانفوذترین و گسترده‌‏ترین زبان در نیمی از آسیا گردید. علت این نفوذ وسیع و شتابان برای آن است که از لایه ضمیر انسانی خبر بازمی‌‏آورد و پیش‌‏‌‏‌‏از آنکه زبان امر و نهی باشد، زبان جوشش و رویش است؛ زبان عشق می‌‏شود؛ این است که از دروازه چین تا آسیای صغیر و از آسیای میانه تا بخشی از شبه قاره هند را در حیطه نفوذ خود می‌‏گیرد. درها به رویش باز است، برای آنکه به نهانی‌‏ترین سؤال های درونی انسان پاسخ می‌‏دهد. گسترش زبان فارسی در چنین پهنه وسیعی، فقط به اتکای خودش بود. نه پشتوانه اقتصادی داشت و نه توان سیاسی (مانند انگلیسی امروز). نیاز ملی و قابلیت مردمش بود که فی المثل کتابی چون شاهنامه را پدید آورده، و چند قرن بعد فردی چون شمس الدین محمد حافظ را پرورانده که گویا بشود گفت گوینده دیگری در جهان نیامده است که چون او به آن همه ظرایف فکری بشری دسترسی یافته باشد. زبان فارسی این خاصیت را داشته که جذب کننده و رام کننده باشد. همه مهاجران یا مهاجمانی که به این خطه روی آورده‌‏اند، پس از چندی جواز شهروندی خود را از او گرفته‌‏اند. معروف است که محمود غزنوی چهارصد شاعر در دربار خود داشت (رقم اغراق‌‏آمیز)؛ او با آنها چه کار داشت؟ می‌‏خواست آنها رابطه او را با مردم برقرار نگاه دارند، در عین حال آنقدر زیرکی و حسن تشخیص داشت که به روایت نظامی‌‏‌‏‌‏عروضی چون شعری از شاهنامه در برابرش خواندند، بگوید: «مردی از او همی زاید!» (چهار مقاله) و این بهترین تعریفی است که از شعر بتوان کرد. چرا هندی ها در دورانی از تاریخ زبان خود را رها کردند و به فارسی شعر گفتند؟ نزد آنان، تکلم به فارسی جزو اعیانیت و روشنفکری بود. چرا نخبگان آسیای‌‏‌‏‌‏‌‏صغیر (ترکیه عثمانی) تسلی خاطر خود را در شعر فارسی می‌‏جستند؟ جواب آن است که هرچه در هر زبان راجع به سرنوشت بشر و مفهوم زندگی و مرگ گفته شده، شیرین‌‏ترین آن در فارسی نیز آمده است. زبان شعر زبان شاعرانه فارسی البته زبان علم نیست، زبان اقتصاد هم نیست. فراتر از علم حرکت می‌‏کند. آنجا که دیگر علم نمی‌‏تواند به عطش درونی انسان پاسخ بدهد، شعر فارسی وارد می‌‏شود. علم جنبه ابزاری دارد. برای بهبود زندگی مادی انسان به‌‏کار می‌‏رود و بسیار سودمند است؛ ولی شعر انسان را به وطنی دیگر دعوت می‌‏کند که گرچه دست نیافتنی است، در بطن نیاز انسان وجود دارد. زبان شعر زبان کائناتی است، زبان همبستگی انسانی، زبان «آشیانه سیمرغ». آیا آدمیزاد که دستخوش عوارضی چون بیماری و پیری و ناکامی و مرگ است، آرزو نمی‌‏کند که بر فراز آنها مأوایی بجوید و لااقل از آن صدایی بشنود؟ شعر فارسی علاج هیچ یک از این عوارض چون بیماری و پیری و ناکامی و مرگ را به دست نمی‌‏دهد؛ ولی می‌‏گویدکه می‌‏شود با آنها رایگان شد. مسأله این است: رایگان شدن با نارایگانی‌‏ها. حتی با مرگ که زال درباره‌‏اش می‌‏گفت: همه کارهای جهان را در است‏ مگر مرگ را کان در دیگر است (شاهنامه) زبان دیگری نمی‌‏شناسیم که آن همه نقش چندگانه در سرنوشت ملتش ایفا کرده باشد، آن گونه که فارسی کرده. فارسی نه تنها وسیله تفهیم و تفهم بوده است، بلکه نگهبانی قومیت، استقلال، آزادگی و فرهنگ را هم برعهده داشته، و طی قرون پرحادثه و در شرایط ناآرام، مردمش را با زندگی در حال آشتی نگاه داشته. اگر این نرم داروی شاعرانه، در روح مردم ما تزریق نشده بود، کشیدن بار زندگی با آن همه ناهمواری ها مشکل می‌‏شد. شعر فارسی علاوه بر خود شعر، بار سنگین تاریخ و حکمت و هنر را نیز بر دوش کشیده؛ زیرا فلسفه و موسیقی و نقش به چشم مساعد نگریسته نمی‌‏شده‌‏اند. از همه اینها گذشته، زبان فارسی دنیای باستانی را با دنیای بعد از اسلام اتصال داد. زمانی یک ایرانی از یک دانشمند مصری پرسیده بود: «چه شد که به کلی از تمدن بزرگ گذشته خود بریده شدید؟» و او جواب داده بود: «برای آنکه ما کتابی چون شاهنامه نداشتیم!» در واقع همان یک کتاب شاهنامه قادر بود که دو «قاره زمانی» را به هم پیوند دهد. او موجب بازیافت دوران گمشده‌‏ای گشت که پر از یادها و عبرت ها بود. کل ادب فارسی طی این هزار ساله، گواهی دارد که چقدر این دوران بازیافتة باستانی واجد ارزش بوده؛ زیرا همه بزرگان دیگری که آمدند، از سنایی تا حافظ، می‌‏توان گفت که اگر شاهنامه نیامده بود و نفخه دیرینه در آنها ندمیده بود، چگونه می‌‏شد پنداشت که به صورت کنونی زبان به سخن می‌‏گشودند؟ اینکه چرا ایرانی در دوران بعد از اسلام این گونه «شعر پرور» شد، موضوع معنی‌‏دار و دامنه داری است، و بحثش را باید جداگانه پیش آورد. با این حال، نباید جوانب دیگر فرهنگی را نادیده گرفت. حضور ایران یک «مجموعیت» است. یک طیف خاص که انحنا و لطافت را در درون تمدن های دیگر دوانیده است. نگاه کنید به خط نستعلیق فارسی بر در و دیوار فرغانه و دهلی و قسطنطنیه، معماری «تاج محل» و «الحمرا»ی اسپانیا. با همه مخالفت هایی که از لحاظ سیاسی در دو قرن اخیر صورت گرفته است، هنوز نتوانسته‌‏اند آثار آنها را بزدایند. بیشتر از همه غفلت و رخوت خود ما بود که چهره تمدنی ایران را در خارج در زیر غبار نگاه داشته است. نقش ایران در تمدن اسلام درست نمی‌‏توان برآورد کرد از کی(بگیریم لااقل از سه هزار سال پیش به این سو)، ایران در صحنه جهانی نقش‌‏آفرین بوده است. هر آیین بزرگ باید گفت که مرکب از دو عنصر است: یکی خود آیین و دیگری تمدنی که در سایه آن پرورده می‌‏گردد. وقتی می‌‏رسیم به اسلام، باید ارزیابی کرد که ایران چه سهمی در«تمدن اسلام» داشته است. به کتاب ها، بناها، نسخه‌‏های مذهّب، تا حتی برسد به قالی ها نگاه کنیم. حتی می‌‏خواهم از طبخ نام ببرم که یکی از نشانه‌‏های تمدن شناخته شده است. تمدن ایران این خصوصیت دیگر هم داشته: در عین آنکه از جانب مردمش در حرکت بوده، از جانب عناصر سیاسی و متعصبان سرکوب می‌‏شده. البته او این اندازه بنیه داشته که پویای خود را از این تقابل بگیرد. آنگاه که یک راه بسته می‌‏شده، راه دیگری در پیش می‌‏گرفته. برای مثال اگر فکر در زمان صفویه دستخوش رکود شد، در عوض، معماری و نقش رونق گرفت. این بیت معروف جامی نیز می‌‏تواند زبان حال تمدن ایران باشد: پریرو تاب مستوری ندارد چو در بندی، سر از روزن برآرد سایر شئون فرهنگی ایران نیز به کمک زبان فارسی به شکفتگی آمدند. آداب و آیین ها با شعر زنده نگاه داشته شدند. موسیقی با شعر و ترانه همراه شد، و کتاب های شعر بودند که نقاشان را به نگارگری و تذهیب تشویق کردند. از همه دامنه‌‏دارتر آن بود که شعر نفوذگذار اول بر روحیه ایرانی گشت؛ زیرا هم پناهگاه قرار گرفت و هم وسیله دفاع. ادامه دارد


📡منبـع خبـر: www.ettelaat.com

اطلاعات آنلاین

🏹لـینـک کـوتـاه: halohava.top/4GXjFn



بـرچـسب هـا:


اخبار مرتبط:


شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.

🗩ثبـت نظر:


بازگشت به لیست اخبار