عصر ایران/ سواد زندگی؛ مریم طرزی- تا حالا شده همسرتان فقط دیر جواب پیام تان را بدهد و شما از کوره دربروید؟ یا رئیستان یک تذکر ساده بدهد و شما حس کنید کل وجودتان زیر سؤال رفته است؟ بعد که آرام میشوید، خودتان هم میگویید «واکنشم خیلی بزرگتر از موضوع بود».

روانشناسی برای این تجربهها نامی دارد: کودک درون.
کودک درون یک کودک واقعی نیست که در بدن شما زندگی کند. این مفهوم به بخشی از روان شما اشاره دارد که تجربههای دوران کودکی را در خود نگه میدارد. این بخش گاهی بیآنکه متوجه شوید، کنترل واکنشهای تان را به دست میگیرد.
کودک درون یک کودک واقعی نیست که در بدن شما زندگی کند. این مفهوم به بخشی از روان اشاره دارد.
این بخش نخستین تجربههای هیجانی ، نیازهای برآوردهنشده و خاطرات دوران کودکی را در خود نگه میدارد.
دانشکده روانشناسی دانشگاه تهران توضیح میدهد که کودک درون بخش جوانی از روان ماست . این بخش بر نحوه تفکر و واکنش ما در بزرگسالی اثر میگذارد.کودک درون میتواند نمادی از سختی، ضربه و حتی پیروزیهای دوران جوانی باشد.
این بخش از روان دو چهره دارد. یک چهره آن خلاقیت، شادی، کنجکاوی و بازیگوشی را در بر میگیرد.
چهره دیگر آن زخمها، ترسها و شرمهای حلنشده را نگه میدارد.
روانشناسان بالینی اشاره میکنند که کودک درون هم زیباییهای دوران کودکی مانند شادی و خلاقیت را در خود دارد و هم دردهای کهنه و نیازهای برآوردهنشده را.
به همین دلیل، رابطه با کودک درون هم میتواند سرچشمه سرزندگی باشد و هم میتواند به الگوهای ناسالم رفتاری اشاره کند.
ریشههای این مفهوم را میتوان در اندیشه کارل گوستاو یونگ، روانپزشک سوئیسی، جستجو کرد.
یونگ «کهنالگوی کودک» را در ناخودآگاه انسان توصیف کرد و آن را «کودک الهی» نامید.از دید او، این کودک نمادی از خویشتن است که میخواهد رشد کند و کامل شود .یونگ تأکید میکرد که توجه به کودک درون به ما کمک میکند با احساسات ناخودآگاه خود ارتباط برقرار کنیم.
همچنین به ما کمک میکند درک بهتری از خویشتن پیدا کنیم. او هشدار میداد که نادیده گرفتن این بخش از شخصیت میتواند به چالشهای عاطفی و روانی منجر شود.
در دهه ۱۹۵۰، اریک برن نظریه «تحلیل رفتار متقابل» را پایهگذاری کرد.
او در این نظریه سه حالت خود را شناسایی کرد: حالت والد، حالت بالغ و حالت کودک.
حالت کودک به تجربهها و احساسات فرد از بدو تولد تا حدود پنج سالگی اشاره دارد. این حالت خواستهها، هیجانات و نیازهای بنیادین را نمایندگی میکند.
حالت کودک میتواند سالم و سازنده باشد یا زخمی و واکنشی. نوع آن به تجربههایی بستگی دارد که فرد در کودکی داشته است.
این چارچوب نظری پایهای شد تا درمانگران به بخش کودکانه روان مراجعان توجه کنند. درمانگران از این چارچوب در فرآیند درمان نیز بهره گرفتند.
در دهه ۱۹۷۰، مفهوم کودک درون در کنار جنبش «هموابستگی» رواج بیشتری یافت.
درمانگران در این دوره ارتباط میان نیازهای کودک درون و الگوهای شکلگیری روابط در بزرگسالی را بررسی کردند.از آن زمان، این مفهوم به تدریج از حوزه تخصصی رواندرمانی به فرهنگ عمومی و ادبیات خودیاری راه یافت.
امروزه کودک درون به یکی از پرکاربردترین اصطلاحات در حوزه رشد شخصی تبدیل شده است.

کودک درون اغلب از طریق واکنشهایی ظاهر میشود که با موقعیت کنونی تناسب ندارند. روانشناسان بالینی نشانههای مشخصی برای فعال شدن کودک درونِ نیازمند توجه برمیشمارند.این نشانهها عبارتاند از:
واکنشهای شدید و نامتناسب به موقعیتهای خاص تکرار الگوهای ناسالم در روابطاحساس مزمن «بهاندازه کافی خوب نبودن» حتی پس از دستاوردهای بزرگحساسیت بالا نسبت به اقتدارطرد شدن یا رهاشدگیرضایتجویی افراطی برای جلب تأیید دیگراندشواری در تعیین مرزهای شخصی بدون احساس گناهخودانتقادی شدیدو رفتارهای تخدیری مانند پرسهزنی بیهدف در شبکههای اجتماعی یا کار بیشازحد.
سوزان آلبرز، روانشناس کلینیک کلیولند، یک نشانه کلیدی را اینگونه توضیح میدهد: «معمولاً میتوانید تشخیص دهید کودک درون تان فعال شده است، چون درد با شدت ضربه همخوانی ندارد.واکنشی که دارید بسیار بزرگتر از چیزی است که موقعیت میطلبد. این یک علامت هشدار است: شما به اتفاق واقعی واکنش نشان نمیدهید؛ شما به کودک درون تان واکنش نشان میدهید که ظاهر شده و موقعیت را به شکلی خاص تفسیر میکند» .
برای درک بهتر این پدیده، مثالی ساده کمک میکند. فرض کنید همسرتان پیام شما را دیر پاسخ میدهد. اگر واکنش شما به این اتفاق اضطراب شدید یا خشم غیرمنتظره باشد، ممکن است کودک درون شما فعال شده باشد.
این واکنش ریشه در تجربهای کهن از رهاشدگی یا نادیده گرفته شدن دارد، نه در موقعیت کنونی.روانشناسان توصیه میکنند در چنین لحظهای از خود بپرسید: «الان چند ساله که اینگونه احساس میکنم؟ آیا این واکنش به خودِ امروز من تعلق دارد یا به کودک درونم؟»این پرسش ساده فاصلهای ایجاد میکند میان درد گذشته و واقعیت حال. همین فاصله امکان انتخاب آگاهانهتر را فراهم میسازد.

کار با کودک درون را اغلب «والدگری دوباره» مینامند. در این فرآیند، فرد نقش والدِ مهربان و آگاه را برای بخش کودکانه خود ایفا میکند. این فرآیند شامل چند گام مشخص است.
نخست، الگوهایی را شناسایی کنید که به کودکی بازمیگردند. مانند رضایتجویی افراطی، کمالگرایی یا ترس از رهاشدگی.
دوم، احساسات خود را تأیید کنید و آنها را نادیده نگیرید. این کار بهویژه زمانی مهم است که در کودکی احساسات تان نادیده گرفته شده است.
سوم، عشق، حمایت و راهنماییای را به خودتان بدهید که ممکن است در کودکی بهطور پیوسته دریافت نکرده باشید.
چهارم، شادی را بازپس بگیرید. این کار از راه پیوند با خودانگیختگی، بازیگوشی و خلاقیتی ممکن میشود که کودک درون در اختیار شما میگذارد.
مطالعات بالینی نشان میدهد این فرآیند میتواند به بهبود قابل توجهی منجر شود. یک پژوهش کیفی بر مجموعه رویاهای بیماران در رواندرمانی تحلیلی این موضوع را بررسی کرد.
در آغاز درمان، «خودِ رویابین» نسبت به کودکِ حاضر در رویا بیتفاوت یا خصمانه بود.
اما با پیشرفت درمان، این خود به تدریج مسئولیت کودک را پذیرفت و توانست از او مراقبت کند.
این تحول با پیشرفت رواندرمانی همراه بود. به بیان دیگر، فرد در درمان یاد میگیرد از کودک درونش مراقبت کند. همزمان، نشانههای بهبود روانی نیز آشکار میشوند.
نکته مهم این است که کودک درون را نمیتوان با دستاوردهای بیرونی یا تلاش بیشتر «درمان» کرد.
روانشناسان تأکید میکنند زخمهای کودکی با موفقیت شغلی یا مالی التیام نمییابند. تنها راه التیام، روی آوردن به آن بخش جوانتر با شفقت است.
این یعنی تبدیل شدن به بزرگسالِ امن، هماهنگ و پیوستهای که ممکن است در کودکی نداشتهاید.
این فرآیند نه تنها رنج را کاهش میدهد. ظرفیت تجربه شادی، عشق و ارتباط را نیز افزایش میدهد.
کودک درون استعارهای سودمند است و بسیاری از رویکردهای درمانی آن را به کار میگیرند.اما این مفهوم یک تشخیص علمی قطعی نیست. برخی رویکردهای درمانی، مانند درمان شناختی-رفتاری، کمتر بر بازگشت به خاطرات کودکی تمرکز میکنند. این رویکردها بیشتر به الگوهای فکری کنونی توجه دارند. با این حال، حتی در این رویکردها نیز پذیرفته شده است که باورهای بنیادین درباره خود و جهان در کودکی شکل میگیرند. این باورها بر پردازش اطلاعات در بزرگسالی اثر میگذارند. بنابراین، مفهوم کودک درون را میتوان ابزاری برای خوداندیشی به کار برد. این ابزار به شما اجازه میدهد بپرسید: «کدام بخش جوانترِ من همین حالا واکنش نشان میدهد و چه نیازی دارد؟» این پرسش، وقتی با دلسوزی و بدون قضاوت پرسیده شود، نقطه ورود مؤثری به خودفهمی عمیقتر است.
کانال تلگرامی سواد زندگی: savadzendegi@
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: