تدوین: محمدحسین دانایی
آنچه می آید، گزیده ای است از جلد دوم کتاب یادداشت های جلال  آل احمد، چاپ انتشارات اطلاعات. دوشنبه ۱۹ اردیبهشت ۳۹ دو سه سال است سخت دلم میخواهد بتوانم راه بیفتم برای مکه، نمیشود. باید رفت این سفر را. یا سال دیگر یا سال بعدش سعی بیشتری خواهم کرد. هوا هم از گرمی خواهد افتاد، یعنی تا دو سال دیگر فکر میکنم ۲۰ ـ ۳۰ روزی زودتر از اینها بشود که فعلا هست و وسط گرمای تابستان است و پوست کلة آدم کنده میشود. تا چه پیش آید. جمعه ۲۳ اردیبهشت [۱۳۳۹] صبح تا ظهر داریوش [پرویز] اینجا بود به پرتوپلاگفتن و ظهر احمد ریاحی، سرهنگ همریش بنده و خسرو [دانشور] آمدند و تا عصر رفتند. فردا میرود انگلیس مأموریت نظامی بیستروزه و خیال دارد مرخصی هم بگیرد و دوـ سه ماهی در فرنگ معلق بزند و تعارف و تکهپاره که حتماً به اصفهان برویم و از زنوبچهاش سرپرستی کنیم و غیره و برشان داریم ببریم کنار دریا. و ما هم البته قولها دادیم و الخ و اگر بتوانیم هم شاید رفتیم. دیگر اینکه علی [آلاحمد] هم زائید و یک پسر. علی برادرزاده را میگویم! روز تولد امامرضا زنش زائیده است و اسم پسرش را هم بابا گذاشته است محمدتقی به یاد برادره که در مدینه سر بهنیست شد در راه اسلام! دیگر اینکه از امتحان رانندگی باز هم رد شدم. سهشنبهای رفتم با هوشنگ [دانشور] و رد شدم و بدجوری البته کلافه که هنوز باقی است و خوشحالی از آمدنِ این جوانک صادق آلاحمد، افسر راهنمائی با یک ستاره روی کول فقط به همین علت بود که خیال میکردم فرجی حاصل شده است، غافل از اینکه زکی! و فعلا یک هفته از آن روز به بعد باید حساب کنم، بعد دوباره بروم و همان حماقتها را از نو شروع کنم، یعنی نوبت بگیرم و بعد بروم صف ببندم و الخ... رها کن! دیگر اینکه امروز این قصة ناتمام «نان و قلم» را دادم دست داریوش[پرویز] که ببیند. لابد حرفوسخن او هر چه باشد، اقلاً مرا واداشته است که آن را از لای گردوخاک دربیاورم و حالا که کار «خارگ» دارد تمام میشود، تمامش کنم. و امشب هم داریوش قرار است بیاید اینجا. یک شنبه ۲۵ اردیبهشت ۳۹ میتوانم بگویم که قلق این ماشین دستم آمده است، ولی هنوز خبری از تصدیق نیست. لابد فردا صبح باز میروم، نوبت میگیرم برای هفتة آینده و باز هفتة آینده رد میشوم و الخ... امروز هم رفتم که شاید از شهر و در خودِ راهنمائی نوبت بگیرم، نشد. دیگر اینکه از این اباطیل «خارگ» دارم خلاص میشوم. ده ـ دوازده صفحة آخر آن را هم دادم که عبارت باشد از رجال خارگ و سرگذشت میرمهنّا. و لابد یکی ـ دو روز دیگر میچینند و تا آخر این هفته تمام است. امروز هم رفتم که دانش۱ را پیدا کنم و ببینم چقدر قیمت میخواهد بگذارد، نبود. اگر بتوانم این هزارتومنی را که بابت آن دادهام، از خنس در بیاورم، خوب است، کارمان راه میافتد، وگرنه اوضاع این ماه آینده حسابی خراب است. دیگر اینکه دیشب رفتم سراغ شاهرخ گلستان که از طرفی نسخة بدل حضرت اخوی [است] و از طرف دیگر به علت جوانی هنوز انعطافپذیریهائی دارد و پسرکی هم بود به اسم کیائی، ۰۳ساله مردی، سینمادار و پولدار که میخواهد خرج فیلم را بدهد. حرفوسخنی زدیم و شامی خوردیم و دو طرح دارند برای فیلم که خیلی به دلشان نشسته. یادداشت کردم که طرحی رویش تهیه کنم و دفعة بعد ببرم ببینند. هنوز هم نمیدانم چرا این کار عبث را دنبال میکنم. شاید برای اینکه میخواهم باز پس از مدتی وارد گود بشوم. همین را دیشب به شاهرخ گفتم که گمان نمیکنم فهمیده باشد، گرچه مثل اینکه فهمید، چون شروع کرد پرتوپلامانندی پشت سر حضرت اخوی گفتن که من مجال ندادم دنبالش کند. دیگر اینکه حضرت همریش بنده، سرهنگ ریاحی، دیروز با یک دارودستة نظامی رفت به انگریز به یک مأموریت گشتمانند از تأسیسات نظامی آنجا. البته عدهای هم از پاکستان آمده بودند که اینها در همان طیاره با آنها راه افتادند. اصرارها میکرد که برویم اصفهان و سری به عهدوعیالش بزنیم و برشان داریم بیاوریم تهران و بعد هم ببریم به کنار دریا و از این کارها. به کلهمان هم زده که سفری به اصفهان بکنیم با ویکی و زاقّوزیقش! بارکش غول بیابان شدهایم، ما که از خراجات شاهِ کرهخرهای خانوادة خودمان گریختهایم! خودم را میگویم. به هر صورت رفتوآمد به اصفهان با این هیلمن، یعنی یک قلم دوهزار تومن کاستهشدن قیمتش! که البته اصفهان هم که نروی، روزبهروز و به صورتی طبیعی پیش میآید. سرمایهای که روزبهروز ارزش آن کمتر میشود به قول داریوش. به هر صورت بدم نمیآید بروم. اصفهان را سرِ فرصت دیدن و کمی هم با عهدوعیالات بهسر بردن. قبل از آن باید سری بزنم به قم. پدرم را ببرم که دستم روان باشد به رُل در جادههای بیابان! راه تا قم خوب است و از آن طرف هم تا مِیمِی و تکة میان مِیمِی و دلیجان و قم بسیار خراب است. در حدود دویست کیلومترش وحشتناک است. اینطور که میگویند. دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۳۹ امروز صبح عاقبت دست به دامان حسین توکلی رفتیم و کار تصدیق را تمام کردیم، یعنی در امتحانی که آنهمه معطلش شدم، قبول شدم و آئیننامه را هم و قرار بود تا ظهر تصدیق منگنهشده دستم باشد، ولی در آخرین مرحله دچار نداشتن عدم سوءسابقه شدم. که دو سال پیش گرفتهام و دادهام، ولی کهنه شده است و باید تجدیدش کرد. چه کنیم چه نکنیم، قرار شد معرفینامچهای از وزارت جلیله ببرم که بعله... و کار درست شود. اگر یک بار دیگر معطل تجزیة خون نشوم، لابد فردا کار تصدیق تمام است. توکلی شیرزادنامی را میشناسد در مستشاری شهربانی که رفتیم پهلوی او و تلفن کرد به رئیس این دستگاه و کار راه افتاد، وگرنه خدا عالِم است تا کِی باید میرفتم صبح علیالطلوع نوبت میگرفتم و یک هفته بعد برای امتحان دو ساعت معطل میشدم و عاقبت هم ردم میکردند!... دیگر اینکه قرار بود این سید [عبدالله]انوار جد کمرزده بیاید با هم این قصیدة فرزدق را ترجمه کنیم برای کتاب که نیامد. حالا خودم میروم مینشینم به کمک الکنجد۲ این کار را تمام میکنم. بدتر از فنارسه و انگریزی که نیست. پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت ۳۹ امروز غروب میروم چاپخانه آخرین فرم کتاب «خارگ» را میگیرم و پشت جلد چیدهشده را و غیره و هفتة آینده ناچار صحافیشده تمام خواهد بود. دیشب هم با ملاح و زنش رفتیم کباب مرغ خوردیم و ضمن مطالب دیگر به او عنوان کردم که اگر ساعتی یا ربعساعتی در هفته به عنوان مبارزه با غربزدگی در رادیولخانه واکند، ما اهلش هستیم و بعد پشیمان شدم که چرا اصلاً عنوان کردهام. اینهم مثلاً یکی از کارهائی بود که خیال میکردم برای پرکردن جای قسط ماشین میشد قبول کرد، بینام و نشان، ولی بعد که با اهلوعیال حرف زدم و معلوم شد زن خودش، یعنی بدری که میخواهد برود آنجا، سروکار با سازمان امنیت و غیره دارد و از این خنسها و پدرسوختگیها، مثل سگ پشیمان شدم. ادامه دارد پینوشتها: ۱. مؤسسه انتشاراتی دانش.// ۲. الکنجد، تعبیر طنزآمیز برای «المُنجِد» که فرهنگ لغت مشهوری است به زبان عربی. دیگر اینکه دیروز عصر خانه بودم که زن نیما[یوشیج] فرستاده که: «جنتی اینجاست، تشریف بیاورید چند دقیقه خدمت باشیم.» رفتهام.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: