شنبه 02 آبان 1405

ارز دیجیتال
ارزهای خارجی
بورس
طلا و سکه
انرژی و فلزات

یک اتفاق ساده، نگاهی متفاوت به دنیای سهراب شهید ثالث

16:58 - 1405/08/02 ورزشی
1102کلمه 6 دقیقه
یک اتفاق ساده، نگاهی متفاوت به دنیای سهراب شهید ثالث
به گزارش عصر ایران
مامور اسم و مشخصاتش را پرسید، محمد این دفعه راستش رو گفت.

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ محمد مدت ها بود تصمیم خودش را گرفته بود، می خواست دنیا را ببیند و سیاحت کند اما دنیا در نگاه او مفهوم چندان مشخصی نداشت یک جایی بود بیرون از بندر ترکمن. حالا تا کجا ادامه داشت و می رفت خدا عالمه.

2 هفته از مرگ مادر محمد می گذشت. زنده بودن مادر بیمارش تنها چیزی بود که پاهای محمد را روی زمین بندر ترکمن نگاه داشته بود و حالا دیگر این دلبستگی را هم از دست داده بود. پدر ماهیگیرش هم انگاری یک آدم بود قاطی بقیه همشهری ها. محمد یادش نمی آمد آخرین بار کی پدرش اسمش را صدا زده و یا دستی از سر محبت بر سرش کشیده.

پادکست را اینجا بشنوید

اما محمد کینه ای از پدر به دل نداشت، اون فقط می خواست برود یک جای بهتر و متفاوت جایی که اسمش دنیا بود و شبیه بندر ترکمن نبود.

حالا کافی بود پنهانی سوار قطار بشود و برود. همین کار را هم کرد. اما آن قدر توی راهروهای قطار گشت و گذاشت باد به کله اش بخورد که حواسش نبود ماموران قطار دنبالش افتادند تا به جرم قاچاقی سوار شدن تجویل اولین ایستگاه سر راه یعنی روستای علی آباد بدنش. که همین طور هم شد. چند تا سوال جواب پلیس ایستگاه ازش کرد اونم همه رو الکی جواب داد و در اولین فرصت فلنگ را بست و در رفت.

روستای علی ابد کلا 2 تا راه باریکه بود و کمتر از 30 باب خانه .سر ظهر بود که محمد که پاش به آنجا رسید. تک و توک ماهیگیرانی را می دید که ماهی ها را گل کولشون گرفته بودند و داشتند می رفتند خانه هاشون.

چشم همه اهالی به سمت محمد بود معلوم بود اهل روستا نیست و انگاری باد آورده باشدش آن جا. دید دیگر در روستا ماندن و گشتن فایده ای ندارد. این اون دنیایی نبود که به هواش از بندر زده بود بیرون. می دانست بندر سمت شرقه پس در حاشیه خط آهن به سمت غرب رفت احساس گرسنگی و خستگی می کرد اما فعلا قصد کوتاه آمدن نداشت.

شاید سه چهار کیلومتری رفت که دیگر پاهاش شروع کرد به درد گرفتن. نشست روی زمین و سری به اطراف کشید. از احد الناسی خبری نبود. خیلی خسته شده بود بدنش را مثل یک جنین جمع کرد و همونجا خوابید.

توی خواب دید پدرش سر ظهر آمده خانه و منتظر اونه تا از مدرسه برگرده ولی بعد از یه مدت از صبر کردن دست می کشه و خودش مشغول خوردن سیب زمینی و تخم مرغ آب پز می شه. انگار نه انگار محمدی هم در کاره.

از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران، نجات زن از چنگال خرس توسط شوهر / منوچهر ستوده را بشنوید

در همین جاهای خواب بود که یکی زد به پاهاش و اون از خواب پرید. یک پیرمرد عینکی بود.

بچه مگه خونه زندگی نداری این جا مگه جای خسبیدنه

محمد اول ترسید دست و پای خودش را جمع کرد افتاب هم خیلی پایین رفته بود سرد شده بود یه کم.پیرمرد فهمید محمد ترسیده.چیه ترسیدی بخورمت؟ پاشو پاشو بگو ببینم این جا چه می کنی.محمد دست و پا شکسته و مضطرب به دروغ گفت می خواد بره خونه عموش وقتی پیرمرد پرسید عموت کجاست خونه اشمحمد اسم هیچ شهری تو ذهنش نبود.پیرمرد خیلی زود دو زاری اش افتاد. برای همین خلقش جدی تر شد.

پیاده می خواستی بری تا خونه عموت؟محمد با شرمندگی سرش را انداخت پایین.حالا بیا شب که نمی شه بیرون بمونی تا فردا ببینیم چه می شه کرد.دو تایی راه افتادند سمت خانه پیرمرد پیرمرد جلو و محمد یه متری عقبش.بعد از نیم ساعت رسیدند به یک خانه ی سیمانی بد ریخت. رفتند داخل یک پیرزن پای دار قالی مشغول کار بود. اصلا نپرسید این پسره کیه اوردیش. فقط گفت یک کاغذ امده برات گذاشتم روی میز بغل رادیوت.پیرمرد خدا خدا می کرد نامه موافقت با درخواست وامش باشه تا با عیالش برن مشهد زیارت تابستون سال بعد.از مهر روی پاکت معلوم بود نامه از مرکزه. پاکت را باز کرد تو سواد داری بچه؟بله آقابیا بخون ببینم چی نوشته توش.

محمد من و من کنان خواند که:بدین وسیله به استحضار می رساند شما از تاریخ پنجم دی ماه شما بازنشست خواهید بود و در نتیجه امکان ادامه سکونت در خانه سازمانی را هم نخواهید داشت.پیرمرد از محمد خواست دوباره آن را بخواند و او هم خواند.پیرمرد وا رفت. نزدیک بود گریه اش بگیرد. چی فکر می کرد چی شد.

محمد هم شروع کرد خودش را لعنت کردن که اصلا چرا با این مرد راهی شد آمد این جا. اما فعلا چاره ای نداشت هوا تاریک شده بود اونم خسته و گرسنه بود. شام را خوردند و جای خواب را پهن کردند که بخوابند. محمد در تمام مدت به این فکر می کرد چه طور زن و شوهر هیچ بحثی در مورد بازنشستگی نکردن. نه حرفی نه کلامی . برایش اول خیلی عجیب بود. اما بعد یادش افتاد پدر و مادر خودش هم همین طوری بودند یادش نمی آمد هیچ وقت شاهد گفت و گویی بین پدر و مادرش بوده باشد همیشه حرف هاشون در کوتاه ترین شکل ممکن بود انگاری فقط می خواستن به هم خبر بدن یا چیزی رو بخوان از همدیگه.

خیلی زود هم خور و پوف پیر زن و پیر مرد بلند شد. محمد اما خوابش نمی برد مدام غلت می زد. کلافه شده بود بلند شد رفت دم پنجره نشست ولی خیلی زود حوصله اش سر رفت. کفش هاشو پوشید و زد بیرون. نور ماه کافی بود یادش بود مسیری را که با پیرمرد آمدند همان را برگشت. بعد از یک مدت رسید به یک جایی که باید قاعدتا علی آباد می بود. یک کم دیگه راهش را ادامه داد و رسید به راه آهن علی آباد.

مامور شیفت بیدار پای خط بود محمد رفت پیشش گفت می خواد با اولین قطار برگرده بندر ترکمن اما پول ندارد. مامور اسم و مشخصاتش را پرسید محمد این دفعه راستش رو گفت مامور هم گفت باید تا صبح ساعت 6 صبر کنه درست همان موقعی که شیفتش تمام می شد تا اون موقع قطاری در کار نیست. مامور شیفت بهش گفت می توانه بره توی اتاق استراحت، بخوابه.محمد هم قبول کرد داشت می رفت سمت اتاق که مامور گفت:تا کجا رفتی.محمد جواب داد: بعد علی آباد یک پیرمردی آمد سر راهم سوزنبان بود.رجب خان بوده بنده خدا باز نشست شد محمد گفت: بله خودشهبعدم رفت توی اتاق این باری راحت و اسوده خوابش برد.


📡منبـع خبـر: www.asriran.com

عصر ایران

🏹لـینـک کـوتـاه: halohava.top/ovwJWQ



بـرچـسب هـا:


اخبار مرتبط:


شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.

🗩ثبـت نظر:


بازگشت به لیست اخبار