جمعه 27 شهریور 1405

ارز دیجیتال
ارزهای خارجی
بورس
طلا و سکه
انرژی و فلزات

روایت اخوان ثالث از دیدار پایانی با شهریار؛ سالگرد درگذشت شاعر

00:18 - 1405/06/27 فرهنگی
679کلمه 4 دقیقه
روایت اخوان ثالث از دیدار پایانی با شهریار؛ سالگرد درگذشت شاعر
به گزارش اطلاعات آنلاین
به مناسبت سالگرد درگذشت شهریار، روایت اخوان ثالث از آخرین دیدار با این شاعر برجسته بازنشر شد. این روایت، نشان‌دهنده ارادت متقابل این دو چهره‌ی شاخص شعر ایران است.

به گزارش اطلاعات آنلاین، اخوان ثالث خاطره‌ای از واپسین روزهای حیات شهریار در بیمارستان مهر تهران تعریف می‌کند که تجلی‌گر اوج ارادت بزرگان شعر معاصر به یکدیگر و انسانیت جاری در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر است.


اخوان در کتابش نوشته است:«زنم از قول لاله خانم (همسر حمید مصدق) گفت: شهریار مریض سخت است، از تبریز آورده‌اندش اینجا، تو بیمارستان مهر (بیست سی قدمی خانه ما در خیابان زرتشت) و از این و آن، رفقای سابق تهرانش می‌پرسید و گفت که این دور و برها کسی نیست، من دلم تنگ است. لاله خانم گفت خانه اخوان ثالث همین نزدیکی‌هاست، گفت «اومید را می‌گوئی، زود خبرش کن وقت ملاقات دارد تمام می‌شود.»


من برقی از جا جستم، گفتم چه برایش ببرم، گل، شعر یا چه؟ به سرعت دو بیت شعر بر کاغذی نوشتم، برداشتم رفتم طرف بیمارستان مهر، نزدیک آنجا، روبروی خانه دکتر محمود عنایت نگین، یک گل‌فروشی بسیار خوبی است به نام «گلزار» ـ صاحبش مقدم نام دارد، اما نام و نشان چیست؟ مقدم خود گلخانه‌ای از گل‌های بهشت است ـ چارصد پانصد تومان پول تو جیبم بود، گفتم یک دسته گل که بیشتر از این‌ها نمی‌شود، البته مقدم چند بار که من از او گل «خریده» بودم پول نگرفته بود حتی به شاگردهاش سپرده بود که از فلانی (یعنی من)... مبادا پول بگیرید، یا اگر هم به اصرار من می‌گرفتند، مایه‌کاری و از این حرف‌ها، رفتم به نزدیک گل و گلزار بهشت، مقدم، چشم‌هام اشک‌آلود بود، گوئی بوئی برده بودم که شهریار...


مقدم دسته گل زیبا و بزرگی بست، داشت می‌بست، با همان روبان‌ها و سبزه‌ها و چه و چه‌ها، می‌دانید که معمولاً گل‌فروش‌ها، کارتی چاپی دارند که به خریدار دسته گل می‌گویند چه می‌خواهید روش بنویسید، اسم بیمارتان، خودتان، کلمه‌ای تسلی‌بخش... من اشکم بی‌اختیار شد، دو بیت شعر را دادم، گفتم اگر زحمت نیست همین را به دسته گل سنجاق ـ از آن دوزنده سنجاق‌های پرسی متداول ـ کنید، شعر را خواند، سنجاق کرد، پرسی کرد، دوخت، دولا. پول درآوردم، گذاشتم روی میز، به نظرم ۴۵۰ تومان و زدم که از دکان بروم بیرون، عجله داشتم و شوق دیدار شهریار بود، و وقت ملاقات داشت تمام می‌شد، مقدم صدا زد، نه مرا، شاگردش را که بیرون بود، آمد جلوم را گرفت، گفتم وقت تنگ است، خواهش می‌کنم... مقدم آمد، پول را در جیبم گذاشت ـ چپاند با دست قوی‌اش ـ، پس داد، گفت: من از شما، آن‌هم گلی که برای شهریار می‌برید، پول بگیرم؟!


وقتی این قضیه گل‌فروش را به شهریار گفتم، گل از گلشن شکفت و گفت: اومید جان مردم معرفت دارند، نه مثل این... و دنبال حرفش را رها کرد، من به او نگفتم چند بار از خودم هم پول نگرفته، و مقدم آذربایجانی هم نیست، ترکی هم گمان نکنم بیش از من بداند...


رفتم به دیدار شهریار، در بیمارستان مهر «آسانسورچی» می‌گفت: بوی شام را نمی‌شنوید، دیر آمده‌ای، اطرافی‌هاش به او اشاره کردند، او تا خواست بداند من کیستم و به دیدن چه کسی می‌روم، با همه تپش قلبی که داشتم و دارم، از پله‌ها بالا دویدم و... رفتم دست شهریار را بوسیدم، او هم به مهربانی و خونگرمی، اجازه داد دستش را ببوسم و مرا هم بوسید. دختری پرستار (که با او از تبریز آمده بود و دم کپسول اکسیژن، هوای آخرین نفس‌های شهریار در دستش بود... پسر شهریار داشت با دو رفیق همراهش بیرون می‌رفت شهریار صداش زد، گفت اومید آمده، که برگشت و سلام و علیک و روبوسی، و شعرم را شنید، اگرچه شعری که در آن شتاب گفته شود، چیزی حتی چیزکی نیست، ولی به هر حال برگ سبزی بود...


شهریار هشتادواند سال داشت در این وقت و من شصت‌ و یکی دو سال... هنوز صدا و لهجه زیبای آذربایجانی او در گوشم است: اومید جان، اومید جان! قوربان اولم سنه، اومید جانم، در لحظه نوشتن این خاطره اشکم امان نمی‌دهد، وگرنه می‌نوشتم که او، اُ را در امید، به نوعی خاص آذریان، تقریباً «او» با کمی تفاوت تلفظ می‌کرد، من حیرت کردم کسی که آن‌همه شعرهای درخشان فارسی سروده، چطور «امید» را «اومید» می‌گوید، یادش و یادگارهاش گرامی باد. »


نقل از کتاب «بدایع و بدعت‌ها و عطا و لقای نیما یوشیج»


📡منبـع خبـر: www.ettelaat.com

اطلاعات آنلاین

🏹لـینـک کـوتـاه: halohava.top/D2EdUB



بـرچـسب هـا:


اخبار مرتبط:


شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.

🗩ثبـت نظر:


بازگشت به لیست اخبار