ویلیام فاکنر از نامه نفرت داشت و «وقتی از دنیا رفت انبوهی از نامهها و بستههای پستی را در خانهاش پیدا کردند که سالها هوادارانش برایش فرستاده بودند و هیچکدام را حتی باز نکرده بود. درواقع او فقط نامههایی را باز میکرد که ناشرانش برایش میفرستادند. اینها را هم خیلی با احتیاط باز میکرد. ابتدا گوشه پاکت را پاره میکرد. بعد تکانش میداد تا ببیند در آن چکی هست یا نه.»
به گزارش ایسنا، در بخشی از یادداشت «ویلیام فاکنر سوار اسب» از خاویئر دومرایاس با ترجمه احمد اخوت که در مجله «فردان» منتشر شده است، میخوانیم:
بر اساس یک افسانه پرطمطراق تقریباً ادبی ویلیام فاکنر رمان «همینطور که میمیرم» (As l Lay Dying) را در عرض شش هفته و در شرایط بسیار پرخطر نوشت؛ یعنی وقتی در شیفت شب یک نیروگاه برقی واقع در یک معدن کار میکرد. دفترش را میگذاشت روی یک فرغونِ وارونه و مینوشت و روشناییاش از نور لامپی تامین میشد که روی کلاهِ ایمنی پوشیده از غبارش نصب میکرد. این افسانه شایع پر آب و رنگ تلاش روشنی است از اینکه میخواهند فاکنر را در زمره دیگر نویسندگان فقیرِ ایثارگرِ تا حدودی «پرولتر» قرار بدهند.
تنها سخن درست این افسانه نگارش «همینطور که میمیرم» در مدت شش هفته است. او در یک تابستان، به مدتِ شش هفته، تا بخواهید وقت داشت چون تنها کار و وظیفهاش ریختن مقداری زغال سنگ با بیل در دیگ بخار نیروگاه برق بود، جایی که مسئولیتاش را به عهده داشت. به گفته خودش این جا کسی مزاحمش نمیشد و صدای هوهوی مداوم دستگاه عظیم مولد برق «آرامشبخش» و خود مکان هم گرم و ساکت بود.
مسلماً و بدون تردید این فضایی مناسب برای خواندن و نوشتن فاکنر بود. پدرش این شغل و سمت [مسئول شیفت شب نیروگاه] را برایش پیدا کرده بود، آن هم درست در زمانی که پسرش شغل خود را در باجه پست دانشگاه میسیسیپی از دست داد و از آن جا اخراج شد. ظاهراً یکی از استادان این دانشگاه به درستی شکایت کرده بود. یکی از راههای نامهنگاری با او این بود که نگاهی به صندوق زبالههای پشت باجه پست بیندازد. نامههای ارسال نشده مردم از این جا سر در میآورند. فاکنر اصلا دوست نداشت در کتابخوانیهایش وقفهای بیفتد و فروش تمبر دائم ادامه داشت و نویسنده [بعدها] برای اعضای خانوادهاش توضیح داد که فروش تمبر کاری بدون وقفه بود و او حاضر نبود وقتش را برای هر نابکاری تلف کند که میخواهد یک تمبر دوستی بخرد.
شاید این سرچشمه و نطفه نفرت و کوچکشمردن فاکنر نسبت به هر نوع نامه و نامهنگاری بود. وقتی از دنیا رفت انبوهی از نامهها و بستههای پستی را در خانهاش پیدا کردند که سالها هوادارانش برایش فرستاده بودند و هیچکدام را حتی باز نکرده بود. درواقع او فقط نامههایی را باز میکرد که ناشرانش برایش میفرستادند. اینها را هم خیلی با احتیاط باز میکرد. ابتدا گوشه پاکت را پاره میکرد، بعد تکانش میداد تا ببیند در آن چکی هست یا نه؟ اگر نبود این پاکت هم همان سرنوشت نامههای ناخوانده را پیدا میکرد که باید تا ابد منتظر خوانده شدن بمانند.
فاکنر همیشه علاقه زیادی به چک داشت اما از این حرف نباید این طور نتیجهگیری کنیم که او شخصی زیادهخواه و در واقع فرومایه بود. در حقیقت فاکنر شخصی تقریباً ولخرج بود. هر پولی به دستش میرسید فورا خرجش میکرد. بعد مجبور میشد برای گذران زندگی پول قرض کند تا چک بعدی به دستش برسد. حالا قرضهایش را میپرداخت و باز خرج میکرد. بیشتر پول هایش صرف خرید اسب، سیگار و ویسکی میشد. او لباسهای چندانی نداشت اما آنهایی را که داشت فاخر و گران بودند.
فاکنر وقتی نوزده ساله بود، چنان شیک لباس میپوشید که اسم مستعارش «کنت» بود. اگر شلوار تنگ مدِ روز بود او تنگترین شلوار را در شهر آکسفورد (میسیسیپی) میپوشید. فاکنر این شهر را در سال ۱۹۱۶ ترک کرد تا به تورنتو برود و به نیروی هوائی کانادا بپیوندد. امریکائیها او را در ارتش نپذیرفتند چون «فاقد شرایط لازم بود» و ارتش انگلستان او را به دلیل کوتاهی قدش نخواستند بپذیرند و کار به جایی رسید که داد فاکنر جوان درآمد که اصلاً میرود به نیروی هوائی آلمان میپیوندد و برای نازیها میجنگد!
فاکنر وقتی در سال ۱۹۵۰ جایزه نوبل ادبیات را برد، ابتدا تردید داشت به سوئد برود یا نه. به هرحال،او سرانجام نهتنها به این سفر رفت بلکه تمام اروپا و آسیا را به عنوان سفیر [امور فرهنگی] وزارت خارجه برای خودش گشت. او چندان از این وظایف بیپایان و مهمانیهایی که دعوت میشد، لذت نمیبرد و آدم مجلسی نبود. گفته شده است در جشنی که انتشارات گالیمار (ناشر آثارش به زبان فرانسه) به افتخارش برپا کرد بعد از پاسخی که به سؤال هر خبرنگار میداد یک قدم عقب میرفت. آن قدر عقب عقب رفت تا به دیوار رسید. این جا بود که خبرنگاران از رو رفتند و دلشان به حالش سوخت و دست از سرش برداشتند و او را مهرهای سوخته به حساب آوردند. او در پایان این نشست به یک باغ پناه برد. چند نفر تصمیم گرفتند دل به دریا بزنند و اینجا هم به دنبالش بروند. آنها اعلام کردند میخواهند با قدمهایی لرزان عذر تقصیر به درگاه نویسنده محبوبشان ببرند. شاید که دوباره به جمع باز گردد. «بیرون هوا به شدت سرد است و او ممکن است، سرما بخورد.»
فاکنر انسان ساکتی بود که سکوت را دوست داشت و در تمام عمرش تنها پنج بار پایش به سالن نمایش باز شد: سه دفعه برای تماشای هملت و دوبار برای «رویای نیمه شب تابستان» و «بن هور». همینها و دیگر هیچ. او همچنین هیچ یک از کتابهای فروید را نخوانده بود. شاهدش این حرف خود او که زمانی چنین گفت: «وقتی در نیواورلئان زندگی میکردم همه درباره او حرف میزدند اما من هرگز نوشتههای او را نخواندم. شکسپیر هم آثار او را نخواند. شک دارم که ملویل هم کتابی از او خوانده بود ولی به طور حتمموبیدیک چیزی از او نخوانده است». فاکنر دونکیشوت را هر سال میخواند.
اما مهم این هم هست که خودش میگفت هیچ وقت راستش را نمیگوید. از همه چیز گذشته هر چند او مانند زنها عاشق چک و همینطور اسبسواری بود اما معلوم است که زن نبود و با آنها تفاوت داشت. همیشه میگفت رمان «پناهگاه» (Sanctuary)، پولسازترین رمانش را برای پول نوشت. «به پولش نیاز داشتم چون میخواستم یک اسب خوب بخرم.» او همچنین گفت به دیدار شهرهای بزرگ نمیرود چون نمیشود چنین جاهایی سوار بر اسب رفت. در دورانی که دیگر سنی از او گذشته بود بر خلاف توصیه خانوادهاش و همینطور پزشکها که نباید به اسبسواری و پرش با اسب برود گوش شنوایی به این توصیهها نداشت و دائم هنگام پرش با اسب سقوط میکرد.
آخرین باری که به اسب سواری رفت از اسب پرت شد و آسیب شدیدی دید. همسرش دم در خانه اسبش را زین به پشت و آویزان افسار دید که تنها ایستاده بود. وقتی اسب را بدون شوهرش دید به دکتر فلیکس لیندر خبر داد و دوتایی به جستوجوی فاکنر رفتند. او را تقریباً یک کیلومتر دورتر از خانه دیدند که لنگلنگان میرفت. اسب او را به جلو پرتاب کرده و فاکنر نتوانسته بود تعادلش را حفظ کند و از اسب پائین افتاد. اسب چند قدمی برداشت و بعد ایستاد و به اطرافش نگاه کرد. وقتی فاکنر توانست روی پاهایش بایستد اسب آمد کنارش و پوزهاش را به او مالید. فاکنر تلاش کرد افسار اسب را به دست گیرد اما نتوانست. این جا بود که اسب سر به سوی خانه او گذاشت.
ویلیام فاکنر که زخمی شده بود و درد بسیار داشت مدتی بستری شد. او از این حادثه کاملاً بهبود نیافته بود که درگذشت. در بیمارستان فوت شد. برای معاینه عمومی [چکآپ] وضعیتش به بیمارستان مراجعه کرده بود. اما افسانهپردازان نپذیرفتند که علت مرگش همین سقوط از اسب بود. او در روز ششم جولای ۱۹۶۲، زمانی که هنوز کاملاً شصت و پنج سالش نشده بود بر اثر خونلختگی [ترومبوز] درگذشت.
یک بار از او پرسیدند به نظرش بهترین نویسندگان دوران او چه کسانی هستند و فاکنر جواب داد گرچه همه آنها نویسندگانی شکست خوردهاند اما توماس ولف بهترین نویسنده شکست خورده و ویلیام فاکنر دومین و بهترین نویسنده شکست خورده است. او گرچه سالها این گفتهاش را تکرار میکرد اما خوب است به یاد بیاوریم توماس ولف از سال ۱۹۳۸ به بعد دیگر مرده بود، یعنی در خلال تقریباً همه آن سالهایی که از فاکنر این سؤال را میپرسیدند و او این جواب را میداد و خودش زنده بود.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: