من با سردرد شدیدی بیدار میشوم. صدایی تند در اتاق میپیچد: «از این لحظه، هرگونه حرکت آزادانه در قطار ممنوع است. دوباره ما را دیدهاند.» بلند میشوم و به اطراف نگاه میکنم. من در قطاری هستم، درخشش قرمز شومی در اتاق وجود دارد و پنجره توسط تودهای از شاخکهای لغزنده پوشیده شده است، آنقدر نزدیک که میتوانم هر مکنده را در حالی که میپیچند، تشخیص دهم.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: