به گزارش خبرنگار ایلنا از بندرعباس، مدرسهای در میناب که باید محل درس خواندن، بازی و ساختن آینده کودکان باشد، در جریان حمله آمریکا به ایران به صحنهای تلخ تبدیل شد و شماری از دانشآموزان در این حمله جان خود را از دست دادند؛ کودکانی که هرکدام برای خانوادههایشان دنیایی از آرزو، خاطره و آینده بودند.
در میان این دانشآموزان، رضا بارانی قرار داشت؛ نوجوانی که به گفته پدرش، در کنار درس و مدرسه، فعالیتهای ورزشی و مذهبی را نیز با جدیت دنبال میکرد و برای آینده خود رؤیاهایی بزرگ داشت؛ رؤیایی که یکی از آنها قهرمانی در رشته تکواندو و برافراشتن پرچم ایران بود.
پدر شهید رضا بارانی در روایت خود از فرزندش، او را نوجوانی با روحیات خاص و برجسته توصیف کرد و گفت: رضا از کودکی به فعالیتهای مذهبی علاقه داشت و از خادمان اهلبیت(ع) بود و در موکبهای مرتبط با اهلبیت(ع) نیز فعالیت میکرد.
او با اشاره به علاقه فرزندش به ورزش افزود: رضا در رشته تکواندو فعالیت میکرد و شنا را نیز دنبال میکرد. خودش نیز پیگیر تمرینهای شنا و فعالیتهای ورزشی فرزندش بود.
پدر شهید ادامه داد: رضا در مسجد نیز بهعنوان مکبر فعالیت میکرد و گاهی ساعت نماز و تمرین تکواندوی او با یکدیگر تداخل داشت، اما برایش مهم بود که هر دو کار را انجام دهد. لباس تکواندو را از خانه میپوشید، به مسجد میرفت، مکبری را انجام میداد و بعد از پایان نماز به سرعت راهی باشگاه میشد.
او از علاقه جدی رضا به قهرمانی در تکواندو نیز گفت و خاطرهای از آخرین روزهای زندگی فرزندش را روایت کرد: یک شب که از باشگاه برمیگشتیم، رضا به من گفت: «بابای من دارم ورزش میکنم و تلاش میکنم که یک روز قهرمان تیم ملی شوم و پرچم ایران را روی دوشم بگیرم و دور زمین بچرخم.»
پدر رضا افزود: به او گفتم مطمئنم که قهرمان میشوی و اگر خودت بخواهی و تمرین کنی، من هم کمکت میکنم.
به گفته او، تنها مدت کوتاهی پس از این گفتوگو، رضا در حمله به مدرسه جان خود را از دست داد.
پدر شهید با اشاره به مراسم تشییع فرزندش گفت: روز تشییع، من و همسرم در همین مزار ایستاده بودیم و منتظر بودیم پیکر رضا را برای خاکسپاری بیاورند. همانجا به همسرم گفتم «ببین، رضا گفت من قهرمان میشوم و قهرمان شد؛ این هم پرچم ایران و این هم مردمی که با افتخار او را روی دستهایشان حمل میکنند.»
مادر شهید رضا بارانی نیز در روایت خاطرات فرزندش، از علاقه او به قرآن و کتاب گفت و اظهار کرد: رضا از کودکی با قرآن مأنوس بود و بخشی از قرآن را حفظ کرده بود و در زمینه حفظ موضوعی آیات نیز فعالیت داشت.
وی ادامه داد: رضا از همان کودکی عادت داشت ساعت ۹ شب بخوابد و حتی اگر مهمانی یا مراسمی بود، این نظم را حفظ میکرد. پیش از خواب معمولاً کتاب میخواند و اگر در آن روز موضوعی از قرآن را حفظ کرده بود، همان آیات را نیز مرور میکرد.
مادر شهید بارانی با اشاره به وسایل بهجامانده از فرزندش گفت: کتاب نگارش رضا را پس از شهادتش در مدرسه پیدا کردیم؛ کتابی که معمولاً در مدرسه میماند و کمتر آن را به خانه میآورد.
او افزود: در میان نوشتههای رضا، یادداشتی کوتاه با همان زبان ساده و کودکانهاش وجود داشت که در آن خطاب به خداوند نوشته بود: «خدای مهربان، از شما سپاسگزارم. خدایا امام زمان مرا ظهور کن و من بزرگ بشوم و برای همه …»
این یادداشت کوتاه، به گفته مادر رضا، یکی از خاطراتی است که پس از شهادت او برای خانواده به یادگار مانده و تصویری از دنیای ذهنی و آرزوهای یک دانشآموز نوجوان را نشان میدهد؛ کودکی که در کنار مدرسه و ورزش، با قرآن و کتاب نیز انس داشت.
اکنون مدرسهای که رضا و دیگر دانشآموزان در آن درس میخواندند، تنها یک فضای آموزشی نیست؛ بخشی از خاطره خانوادههایی است که فرزندانشان را برای ساختن آینده به مدرسه فرستادند، اما با خاطرهای تلخ از همان مدرسه به خانه بازگشتند. یاد و روایت خانوادههای این دانشآموزان، بخشی از حافظه این حادثه و روایت زندگی کودکانی است که پیش از آنکه فرصت رسیدن به آرزوهایشان را پیدا کنند، جان خود را از دست دادند.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: