عصرایران ؛ زهره عرب - از عسلویه به راه میزنم. جاده را میپیمایم تا به جایی برسم که چند سال است فقط وصفش را شنیده و در آرزوی دیدنش به سر میبردهام. از بلوارهای فردوسی، خیام، سعدی، حافظ، مولوی و عطار میگذرم. میرسم به سر بلوار گناوه و بعد از بلوارهای تنگستان، دیلم، کنگان، دشتستان، دیّر و جم که به نام شاعران ایران زمین و شهرستانهای استان بوشهر مزین شدهاند میگذرم و پس از عبور از چند روستای کوچک، بالاخره از پیچ جاده، تابلوی زیبای «سهمو شمالی» نمایان میشود.
سهمو شمالی، روستایی در بخش چاهمبارک شهرستان عسلویه که حالا به دور از نام یک روستای دورافتاده یا جغرافیای کوچکی بر روی نقشه، روایت مردمی است که در سایهی صنایع عظیم نفت و گاز، برای ساختن هویتی تازه تلاش میکنند. روایتی که در آن، امید به آینده از سطر به سطر کتابهای دستبهدست شده میان کودکان روستا، جوانه میزند.

کوچهپسکوچههای روستا، اصالت و گرمای وصفناپذیری دارند. کوچههایی که دیوارهایش، هنوز راوی قصّههای مردمی است که با وجود همجواری با نبض صنعت، اصالت و صمیمیت خود را حفظ کردهاند. یک عصر تابستانی به کتابخانه رفتیم و پای صحبت «یوسف صفری»، بانی کتابخانه نشستیم. اقامتمان در این فضای کوچک فرهنگی، تا پاسی از شب کشیده شد و عجیب اینکه حتی متوجه گذشت زمان نشدیم.
دستگیره را پایین میدهم و وارد ساختمان میشوم. اولین چیزی که توجهم را جلب میکند تابلوی چوبی زیبایی است که روی آن با خطی خوش نوشتهاند: «اهلاً و سهلاً»؛ همراه با ترجمهی فارسیاش. زیر آن، کتابخانهای چوبی به شکل سر یک انسان قرار گرفته که کتابها در آن آرمیدهاند. بعضی کتابها هنوز در کیسههای گرهزدهاند؛ درست مثل روز اولی که به اینجا پا گذاشتهاند، امّا من دیگر همان آدمی نیستم که چند لحظه قبل پا به روستا گذاشته بودم!
کتابها صمیمانه و بیتکلفدر قفسهها چیده شدهاند؛ ردپای حضور بچهها همهجا پیداست؛ از سر خودکارهای رها شده میان کتابها تا قفسههای خالی که نمیدانی کتابهایش کجا رفتهاند.
بیمقدمه از فرصتی که بالاخره فراهم شده تا به اینجا بیایم، میگویم و از حسی که از لحظهی ورود به روستا و بعد کتابخانه در من جوانه زده است؛ با لبخندی میپرسم از همان اول برایم تعریف کنید؛ قصّه از کجا شروع شد؟ زندگی شما چطور با اینجا گره خورد؟ صفری با طمأنینه از اولین روزهای شکلگیری کتابخانه میگوید؛ از پروژههای محرومیتزدایی، اسکلت نیمهتمامی که تا سقف پیش رفت و تکمیل شد، امّا تابلویش را زدند: “کارگاه کامپیوتر و خیاطی”. «گفتیم نیاز اصلی اینجا کتابخانه است، نه یک کارگاه تکراری. فضا که مهیا بود، تجهیزات اولیه را هم جور کردیم. بعد پویش جمعآوری کتاب راه افتاد و استقبال عالی بود.»

او از چهرههای تأثیرگذار میگوید: «بعد پیشنهاد شد از تجربهی خانم فرزانه اخوت کمک بگیریم. ایشان در لواسان کتابفروشی به نام “قصّه” دارند، عضو شورای کتاب کودکاند و الحق که لقب “مادر کتابخانههای ایران” برازندهشان است. همین تازگی هم در روستای فارسی کوشکنار کتابخانهای را تجهیز کردند و شخصاً آمدند و کلی تجهیزات با خود آوردند.»
صفری با گفتن این جملات، از همکاری و محبت همین دوستان پایتختنشین میگوید که ۱۲۰۰ جلد کتاب اولیه را به کتابخانه هدیه کردند. بعد صدایش رنگ جدیتری به خود میگیرد: «بعد پای رایزنی با شرکتها به میان آمد. سال ۱۴۰۲ مبلغ ۳۰۰ میلیون تومان از شرکت پتروشیمی جم برای تجهیز کتابخانه مصوب شد. با آن ۲۰ قفسه، ۱۲ میز، تعدادی صندلی و دو کولر اسپلیت خریدیم. اسفند همان سال هم، “سفرهی کتاب” در مسجد جامع روستا اجرا شد و سهمو بالاخره صاحب کتابخانه شد.»
روزی که، مسجد جامع روستا میزبان کتابها شد و مردم و بچهها دور کتابها نشستند، آنها را تفکیک و ردهبندی کردند و به تعبیر فرزانه اخوت، کودکان به جای اینکه تنها کاربر کتابخانه باشند، خود را صاحبخانه دیدند.

از صفری میپرسم در میان همه نیازهای ملموس روستا، چرا کتابخانه؟ مکثی میکند و با نگاهی به قفسهها صادقانه میگوید: «نمیخواهم ادعا کنم خیلی آدم کتابخوانی هستم؛ ولی به این نتیجه رسیدم که کتاب میتواند دریچهای باشد به بیرون از این روستا. کتابخانه به عنوان یک اتاق فکر، میتواند مسیر تازهای پیش روی بچهها و حتی بزرگسالان بگذارد. ۷۰ درصد کتابها در حوزهی کودک و نوجوان است، نگاه من به آینده است؛ اقدامات فرهنگی، مثل کاشت نهال است و به مرور اثرش را نشان میدهد.»
او با تأکیدی که از عمق باور قلبیاش میآید، ادامه میدهد: «این یعنی ما به فکر نسل بعد هستیم. باید جذابیت ایجاد کرد. باید این ذهنیت را برای مردم جا انداخت که حتی وجود عنوان “کتابخانه” در روستا، مهم و اثرگذار است. البته که قرار نیست یکروزه اتفاقی بیفتد؛ ممکن است یک سال، دو سال و یا شاید سالها زمان ببرد تا نتیجهی آن را در جامعه ببینیم.»
بعد لبخندی میزند و از روزهایی میگوید که کتابخانه هنوز در ابتدای راه بود: «واکنش مردم از همان روز اول امیدوارکننده بود و همه همراه شدند. بچهها مشتاقانه آمدند و آنجا دیگر فقط یک اتاق پر از کتاب در انتظارشان نبود. این شاید خاصترین بخش ماجرا بود که علاوه بر کتاب، اسباببازی هم برای کوچکترها در نظر گرفته شد که خانم اخوت و دوستانشان اهدا کرده بودند.»

صفری معتقد است: «در شرایط فعلی، فرهنگ تنها مُسکنی است که میتواند به تابآوری جامعه کمک کند. هنر، کتاب و معاشرت، مثل آرامبخش عمل میکنند تا آدمها بتوانند تلخیهای زمانه را تاب بیاورند.»
صفری معتقد است «برگزاری نمایشگاه هنری و یا کلاسهای زبان، بهانهای است تا مسیر مردم به کتابخانه باز شود. در شرایط فعلی، فرهنگ تنها مُسکنی است که میتواند به تابآوری جامعه کمک کند.»
این نگاه فرهنگی، در ماه رمضان همان سال، رنگ و بویی بومی و معنوی به خود گرفت. صفری تعریف میکند که چطور آیین “گِرگِشو” (جشن کهن نیمه رمضان در بوشهر) را در منزلشان برگزار کردند: «آن شب بین بچهها شیرینی پخش میکردم. خیلیهایشان را میشناختم، امّا برای گرم شدن فضا از هر کدام میپرسیدم: اسمت چیه و بچه کی هستی؟ چند تایی از دختربچهها با هم آمدند. آنها را هم میشناختم، امّا باز پرسیدم: شما کی هستید؟ یکی از آنها با نگاهی شیرین و شیطنتآمیز جواب داد: “ما رو نمیشناسی؟ ما بچهی کتابخونهایم!” همان لحظه هشتگ “بچههای کتابخانه” در ذهن من شکل گرفت و بعدتر در نوشتههایم از آن استفاده کردم. شنیدن این جمله برای من، شیرینترین دستاورد این پروژه بود.»

قفسهها را که مرور میکنم، تنوع کتابها برایم جالب است؛ از کتابهای کودک و مردمشناسی تا رمان، فلسفه، شطرنج، بازاریابی و فرهنگهای واژگان! کتابخانه کوچک است امّا انتخابهایش کوچک نیست.
روز بعد، نوبت کلاس زبان است. زودتر خودم را به کتابخانه میرسانم. بچهها با دفتر و کتاب در دست، گوشبهزنگ صدای خانم معلم پشت میزها نشستهاند. اینجا “تیچر” با لبخندی پهن و زیبا، انگلیسی میآموزد؛ دختر جوانی که گویی خودش هم هنوز در رؤیاهای کودکیاش سیر میکند و با همان عشق و حوصله، نه فقط زبان، که امید به آینده را در جان بچهها میکارد.
فاطمه فرخروز، مدرس زبان کتابخانه تفاوت معناداری را در این فضا تجربه کرده است: «اینجا خستگی برای کودکان معنا ندارد. انگیزه و انرژی دانشآموزان روستا برای من منبع الهام است. به باور من، این کتابخانه با داشتن مخزن غنی کتاب داستان و سیستم امتیازدهی مثبت، میتواند بیش از قبل بچهها را در این مسیر یادگیری، عاشقانه نگه دارد.»

فاطمه فرخروز، مدرس زبان کتابخانه که دو سالی است کلاسهای کودک و بزرگسال را هدایت میکند، تفاوت معناداری را در این فضا تجربه کرده است: تفاوت معناداری را در این فضا تجربه کرده است: «اینجا خستگی برای کودکان معنا ندارد. انگیزه و انرژی دانشآموزان روستا برای من منبع الهام است. به باور من، این کتابخانه با داشتن مخزن غنی کتاب داستان و سیستم امتیازدهی مثبت، میتواند بیش از قبل بچهها را در این مسیر یادگیری، عاشقانه نگه دارد.»
محدثه سادات حسینی، دیگر مدرس زبان کتابخانه، از تجربهای متفاوت میگوید: «علاقهی مخاطبان ما در این روستا شگفتانگیز است. اینجا امکانات محدود است، امّا آن انرژی که از بچهها میگیرم، حتی در روزهای بیماری هم مرا به اینجا میکشاند. قبل از شروع کلاس، بچهها خودشان سراغ کتابها میآیند و من هم سعی میکنم آنها را برای امانت گرفتن کتابها تشویق کنم.»
حسینی برای آیندهی این اتاق فکر روستایی، یک ایدهی کلیدی دارد: «برگزاری گردهماییهای نقد و تحلیل کتاب و فیلم، ویژهی کودکان میتواند تأثیری عمیق و ماندگار بر فرهنگ جامعه بگذارد.»
امّا میان این قفسهها، دو شخصیت کوچکتر برای من از همهچیز مهمترند: الهام و یاسمین. دخترکانی که با شیطنتهای کودکانه، با آرامشی خاص، میان قفسهها پرسه میزنند؛ کتابی برمیدارند، ورق میزنند و با دقت، همانجایی که بود، بازمیگذارند.
وقتی میپرسم: «از کی به کتابخانه میآیید؟»، پاسخ الهام، کوتاه و جالب توجه است: «از وقتی که ساختنش!»

آنها با هم کتاب میخوانند، بازی میکنند و از دنیای تخیلی کتابها تغذیه میکنند. هر دو، رؤیای پزشک شدن در سر دارند. و در عین حال میخواهند روزی خودشان مسئولیت این کتابخانه را بر عهده بگیرند و کلاسهای هنری، نقاشی و بازیهای بیشتری به این فضا اضافه کنند. در چهرههایشان، ترکیبی از شرم کودکانه و شوقی بیکران موج میزند. لباسهای رنگی و لبخندهای پراکنده، در میان بوی کاغذ و کتاب، تصویری میسازند که هر تماشاگری را وادار به تحسین میکند.
از صفری میپرسم چه زمانی فهمید اینجا یک کتابخانه عادی نیست؟ او با همان آرامش همراه با خندههای گاهوبیگاهش که نشان از انگیزه و خوشرویی مثالزدنیاش دارد، میگوید: «شما میآیی، ساعت ۹ شب در را باز میکنی، امّا نه کتابدار داری، نه بودجهای، نه حقوقی که بخواهی به آدمها بپردازی. امّا در هر صورت، داری این کار را انجام میدهی.» ادامه میدهم و وظیفهای هم نداری و بعد از ذهنم میگذرد او با من موافق نیست و قطعاً احساس و عقیدهاش این است که وظیفه مهم و بزرگی در قبال روستا و کودکان دارد که سالها چنین کاری را در پیش گرفته و حتی در میانه جنگ و التهاب و گرانی و دشواریهای مسیر هرگز رهایش نکرده است.
با همان چشمهای خسته امّا امیدوارش، ادامه میدهد: «از همان زمانی که برای جمعآوری کتاب اطلاعرسانی کردیم، حس کردم کاری متفاوت دارم. میبینم دوستان و همکاران قدیمیام با چنان شور و شوقی با این پروژه برخورد میکنند که فراتر از انتظارم است. میدانم که باید بیشتر از اینها کار کنیم، امّا…»
او مکث میکند. بحث به محرومیتهای روستا و کمبودهای زیرساختی، مثل آب و برق میرسد. وقتی به او میگویند: با این وضعیت آب و برق و دیگر مشکلات زیرساختی، کتابخانه به چه کار میآید، و او پاسخ میدهد: «قرار نیست ما به خاطر اینکه اینجا مشکل داریم، کاری را که از دستمان بر میآید و شدنی است، رها کنیم. من به این باور دارم که میشود کاری کرد.»
یکی از تصویرهایی که خودش از اثر کتابخانه در ذهن دارد، برایم ماندگارتر از همه حرفهاست: شبی که تمام چراغهای کوچه خاموش بوده و تنها یک پنجره در انتهای کتابخانه روشن مانده؛ بچهها چراغ کلاس را خاموش نکرده بودند. از کنار آن تنها روشنایی کوچه گذشته و همان صحنه، بهانهای شده برای دنبال کردن این نور کوچک...
او با همان چشمهای خسته امّا امیدوارش، از تغییر دیگری میگوید. از اولین نشانههای تحول در زندگی کودکان؛ بچههایی که حالا سوالهای بیشتری میپرسند، کنجکاوتر شدهاند و گاهی او را مجبور میکنند برای پیدا کردن پاسخ سوالهایشان سراغ اینترنت برود. به تعبیر خودش آنها آرام آرام یاد میگیرند دنبال فهم دنیای اطرافشان باشند.

البته این مسیر بدون چالش نیست. کتابخانه هنوز کتابدار و بودجه ثابت ندارد و بخش مهمی از تداوم فعالیت آن به آدمهایی وابسته است که داوطلبانه پای کار ایستادهاند. خود صفری هم وقتی از شروع دوباره با نگاه و رویکردی دیگر میگوید؛ جانمایی نامناسب ساختمان، مشارکتهای ناکافی و آرزویش برای ساخت یک مجتمع فرهنگی همراه با آمفیتئاتر و سالن کتابخانه را مطرح میکند و ادامه میدهد: «کمکم استقبال بچهها، بزرگسالان و مربیان متخصص در حوزه کودک به قدری زیاد شد که همه خواستار تداوم کلاسها بودند. یک روز که فراموش کرده بودم بگویم کلاس تعطیل است، وقتی به کتابخانه رسیدم، دیدم همه بچهها منتظر نشستهاند و فضا حسابی شلوغ است. قرار بود خانم عدالت، معلم مدرسه استثنایی شایستگان بستانو که همکاری مقطعی با ما داشتند، بیاید و من فراموش کرده بودم نیامدنش را به بچهها اطلاع بدهم. ناچار شدم توضیح دهم که برنامه لغو بوده و من اطلاعرسانی نکردهام. این اتفاق به من ثابت کرد که در کار با کودک، حضور صرف و پیگیری و یا تامین مالی تنها کافی نیست؛ باید کسی باشد که راه جذب بچهها را بلد باشد. همانطور که اساتید این حوزه میگویند، هر کتابی نیاز به یک کتابشیرینکن دارد؛ یعنی کسی که آن را چنان روایت کند که مخاطب با جان و دل جذبش شود.»
میپرسم آیا جایی به این فکر کرده که شاید این ایده شکست خورده باشد، پاسخش کوتاه و قاطع است: «نه. من تا به حال ناامید نشدهام و همچنان امیدوارم.» او برای اثبات این امیدواری به بازخوردهای عینی اشاره میکند: «مثلاً درباره دختر خودم؛ او حالا حتی در سفر هم اولویتش خرید کتاب است. من هم حساسیتی به خرج نمیدهم و میگذارم هرطور که راحت است رفتار کند و تصمیم بگیرد.» او تأکید میکند که ناامیدی در قاموس این پروژه جایی ندارد: «هنوز خیلی جای کار داریم و با برنامههای متنوعی که در نظر داریم، میتوانیم کتابخانه را دقیقاً به آن هدفی که باید، برسانیم.»
این فعال اجتماعی درباره حامیان این مسیر، با احترام از افرادی یاد میکند که شاید کمتر در کانون توجه بودهاند: «آقای صوفی، عضو شورا، از کسانی است که از لحاظ روانی و معنوی، همواره مشوق ما بوده و باور داشته که این کار، اثرگذار است. در کنار ایشان، دوستان دیگری از دانشگاه و فعالان رسانه نیز حامی ما بودند؛ حمایتهایی که برای تداوم این مسیر بسیار اهمیت داشت.»
صفری درباره حمایتهای داوطلبانه افراد مختلف میگوید: «در میان حامیان مالی، افرادی مثل شیخ محمود ملاحی و بانویی از بندر لنگه، مبالغی کمک کردند که در نوع خود بسیار ارزشمند بود. همین که کسانی پیدا میشوند تا برای آموزش دیگران داوطلبانه کمک کنند، نشان از درک اهمیت این مسیر دارد. من معتقدم نتیجهی این حمایتها و فعالیتها را باید یک دهه بعد در قبولیهای کنکور، تربیت نویسندگان، متفکران و موفقیتهای فردی همین کودکان دید. این موضوع همواره با کتاب پیوند میخورد؛ همانطور که ترویج همین گفتگوها میان همسایگان، خود آغاز یک جریان اثرگذار بوده است.»

وقتی از او میپرسم اگر بخواهد امروز از صفر شروع کند، چه چیزی را تغییر میدهد، میگوید: «اولین نکته، جانمایی ساختمان است. اگر کتابخانه در مرکز روستا، نزدیک مدارس، مسجد جامع یا پارک بود، دسترسی بچهها از تمام نقاط روستا بسیار آسانتر میشد و میتوانستند پیاده بیایند. نکتهی دوم، نحوهی مشارکت مردم است. من دوست داشتم از همان روز اول مردم را به شکلی عمیقتر درگیر کنم، با ایجاد حس مالکیت و مسئولیتپذیری جمعی. اگرچه سعی شد کتابخانه هیئتامنایی اداره شود، امّا اگر اهالی خود را شریک واقعی این داستان میدانستند، موفقیتش تضمینشدهتر بود.»
از بزرگترین آرزوی برآوردهنشدهاش برای این کتابخانه میپرسم، کمی مکث میکند و از رؤیایی میگوید که هنوز در ابتدای راه است: «ما برای شروع، فراخوانی زدیم تا نوشتههای بچهها را جمعآوری کنیم. آرزوی من این بود که بتوانیم این نوشتهها را در قالب یک کتاب منتشر کنیم، امّا خب، به هر دلیلی، آنطور که باید پیش نرفت و در ادامه کسی برای همراهی پیشقدم نشد.»
او امّا همچنان امیدوار است و افقهای بلندتری را برای کودکان روستا ترسیم میکند: «آرزوی قلبیام این است که از میان همین بچههایی که به کتابخانه میآیند، حداقل یک نفر بتواند مسیرش را تا نوشتن و چاپ یک کتاب مستقل ادامه دهد. دیدن یک نویسنده در میان این کودکان، برای من بزرگترین دستاورد خواهد بود.»
رئیس شورای سهمو شمالی با اشاره به تلاشهای نهادی برای تثبیت این جریان فرهنگی میگوید: «یکی از اقدامات کلیدی ما، برگزاری مراسم رونمایی از کتاب در این فضا بود. هدفمان این بود که بچهها از نزدیک با نویسندگان دیدار کنند، پای صحبتهایشان بنشینند و این تصویر ذهنی برایشان شکل بگیرد که نویسندگی یک رؤیا نیست، بلکه مسیری دستیافتنی است. تلاش ما همواره این بوده که با دعوت از خیرین، کتابخوانهای برجسته و فعالان این حوزه، بستری ایجاد کنیم تا ذهن کودکان روستا با دنیای کتاب و اندیشه درگیر شود. این برنامهها تداوم دارد و امیدواریم در پاییز پیش رو شاهد اتفاقات تازهای باشیم.»
از صفری میپرسم به نظرتان چه چیزی بیشتر از پول توانسته این چراغ را در روستا روشن نگه دارد؟ کوتاه پاسخ میدهد: «بیشتر از پول، همین امید و ارادهای که باور دارد کتابخانه، بهمرور و در گذر زمان، اثر عمیق خود را بر جان این روستا خواهد گذاشت.»
مریم علیزاده، دبیر ادبیات، مروج کتاب و مربی کتابخانه، امّا یک نگرانی مهم دارد: «تا آقای صفری هست، چراغ این کتابخانه روشن میماند؛ ترس ما از روزی است که او نباشد.»
او با اشاره به اهمیت برگزاری کلاسهای هنری میافزاید: «بسیاری از دانشآموزان ممکن است در دروسی مثل ریاضی یا ادبیات ضعیف باشند، امّا استعداد هنری درخشانی دارند و اینجا میتواند فضای مناسبی برای شکوفایی این استعدادها باشد و به رونق فعالیتهایمان کمک کند. بچهها تشنهی یادگیریاند؛ دانشآموز از رفتار ما بزرگترها تقلید میکند و یاد میگیرد.»
وقتی از مریم دربارهی توصیف این مکان برای کسی که آن را نمیشناسد پرسیدم، لحظهای مکث کرد. با لحنی که از عشق سرشار بود، گفت: «میدانید؟ این کتابخانه مثل شمعی است که همیشه روشن است.»
او ادامه میدهد: «بچهها عاشق اینجا هستند و اگر روزی این کتابخانه تعطیل شود، انگار کل روستا تعطیل شده است. وقتی از این خیابان میگذری و نام کتابخانه را میبینی، به روستایت افتخار میکنی. شاید خیلی از روستاها چنین موهبتی ندارند، اما آرزویشان داشتن چنین مکانی است؛ و ما باید قدرش را بدانیم.»
مریم از حس خودش در نخستین حضور در سفرهی کتاب، تجربهی پیوستن به این جمع و آرزویی که از کودکی داشته میگوید؛ اینکه کتاب در دسترس همه بچهها باشد: «کتاب، همان چیزی بود که در کودکی همیشه به دنبالش بودم، اما آن زمان حتی یک نفر هم نبود که کتابی به ما معرفی کند. همان روستا، همان زمین و همان جغرافیا، اما فضا کاملاً متفاوت بود. حالا دوست دارم این فرهنگ کتابخوانی در تمام ایران زمین ریشه بدواند. وقتی پیشنهاد همکاری را دادند، بینهایت خوشحال شدم؛ انگار بیصبرانه منتظر چنین روزی بودم. روزی که برای مراسم سفرهی کتاب به سهمو آمدم و کتابها را دیدم، انگار روی ابرها بودم.» او صریحاً میگوید: «حمایت ادارات و بخشهای دولتی هنوز کم است و کتابخانه به همراهی جدیتری نیاز دارد.»
او با اشاره به دغدغهی امروز نسل کودک و نوجوان میگوید: «همیشه به بچهها و شاگردانم میگویم از این فرصت خوب استفاده کنید. در این دورانی که همه سرشان در موبایل است، این کتابخانه یک غنیمت است. وقتی شوق بچهها را میبینم، وقتی شعر حفظ میکنند یا چیزی یاد میگیرند، غرق در شادی میشوم. آنقدر این فضا برایم عزیز است که دلم میخواهد لحظه به لحظهاش را ثبت کنم؛ واقعاً نمیتوانم حسوحالم را توصیف کنم، دیدن بچههایی که در اینجا جمع میشوند و حتی وقتی پشت در توی کوچه مشغول بازی هستند برایم لذتبخش است. وقتی میبینم بچهها با لباسهای محلی وارد میشوند و کتابی پیدا میکنند که میتوانند از آن استفاده کنند، حالم دگرگون میشود. البته در کنار این شور و شوق، باید صادقانه بگویم که حمایتهای ادارات و بخشهای دولتی هنوز در سطح پایینی است. ما به همراهی جدیتری نیاز داریم؛ چه به لحاظ بودجه و چه در همراهیهای اجرایی. با این حال، خوشحالم که فعلاً با حضور آقای صفری، چراغ این کتابخانه روشن است.»
و این کوچه حالا ردپای عشق بر تن خویش نشانده است... انگار بوی کتاب و آگاهی در کوچههای این روستا پیچیده؛ بوی رؤیاهای شیرین و رنگارنگی که با بچهها قسمت شده و سهم سهمو از این سفره، بسیار است.
شاید به واسطهی جبر جغرافیا یا محرومیتهایی که در پایتخت انرژی کشور بیداد میکند، این کتابخانهی کوچک با حداقل امکانات بنا شده است؛ که شاید بیشتر از اینها میتوانست پر و پیمان باشد.
خداحافظی میکنیم و از در کتابخانه خارج میشویم؛ به تابلوی کتابخانه عمومی سهمو شمالی، نگاه میکنم و رنگ و لعاب در و دیوار بیش از لحظهی ورود به چشمم میآید. در راه برگشت، دوباره از همان کوچههایی عبور میکنم که چند ساعت قبل واردشان شده بودم. به پنجرهای فکر میکنم که صفری از آن گفت؛ همان نوری که یک شب، وسط تاریکی کوچه، تنها نقطهی روشن آن حوالی بوده است. به بچههای کتابخانه و به اینکه اگر روزی صفری پشت آن در نباشد، چه کسی کلید میاندازد و دستگیره را پایین میدهد و چراغها را روشن میکند؟
شاید پاسخ این سوال هم نزد بچهها باشد. همانهایی که امروز در میان قفسهها میچرخند، کتاب امانت میگیرند، سوال میپرسند و برای فرداهای این اتاق کوچک رؤیاها دارند. مثل همیشه ماه بالای سر آبادی است و من فکر میکنم سهمو شمالی حالا دیگر جایی است که کودکانش یاد گرفتهاند برای کشف دنیا، باید چراغ خود را برافروزند.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: