*محسن مرادی
ساعت سه بامداد است. در راهروی بخش داخلی یکی از بیمارستانهای اهواز، کولر قدیمی میغُرد و هوا با اینکه مرداد نیست، سنگین است. پرستاری که سیوچند ساله است، پنجمین شیفت شبش را پشت سر هم میگذراند. دستش را به دیوار تکیه میدهد، چشمهایش را چند ثانیه میبندد و بعد صدایی از اتاق شماره هفت بلند میشود. چشمها باز میشود، کفشها دوباره روی کاشیها میدوند. هیچکس این چند ثانیه را ندیده است؛ هیچجا هم ثبت نمیشود.کسی که خوزستان را از نزدیک ندیده باشد، شاید فکر کند گرما فقط یک خبر است: «اهواز ۵۰ درجه». اما برای پرستاری که باید با گان و ماسک و گاهی دو لایه دستکش ساعتها کنار تخت بیماران یا در استیشن بایستد، گرما یعنی عرقی که زیر لباس مینشیند، سرگیجهای که نباید بروز داد و تشنگیای که برای رفتن سر یکلیوان آب، باید منتظر فرصت ماند.در روزهایی که برق قطع میشود، ماجرا سختتر است. دستگاههای حیاتی به ژنراتور وصلاند، اما راهروها و بخشهای دیگر گاهی در تاریکی و تنورهی هوای داغ فرو میروند. پرستار با چراغقوهی موبایل دوز دارو را دوباره چک میکند، چون اشتباه در این لحظهها قیمتش جان آدمی است. و باز هم لبخند میزند، چون بیمار باید حس کند همهچیز تحت کنترل است، حتی وقتی نیست.استاندارد میگوید به ازای هر تعداد مشخص تخت، باید تعداد مشخصی پرستار باشد. واقعیت اما حساب دیگری دارد. در بسیاری از بخشها، یک پرستار مسئول تعداد بیماری است که بیشتر از توان یک آدم معمولی است. وقتی این عدد بالا میرود، پرستار ناچار میشود اولویتبندی کند: اول آن که حالش بدتر است، بعد آن که صدایش بلندتر است، و آخر از همه آن که ساکت است و زحمت نمیدهد. و همین سکوت گاهی آزارش میدهد، چون میداند بیماری ساکت لزوماً بیماری خوب نیست.بسیاری از پرستاران در این منطقه با قراردادهای شرکتی یا طرحی کار میکنند. یعنی امنیت شغلیای که یک شغل پرمسئولیت لازم دارد، برایشان وجود ندارد. میشود سالها زحمت کشید، شبهای عید را در بیمارستان گذراند، و باز هم هر چند ماه نگران تمدید قرارداد بود. این نگرانی مثل یک سنگ کوچک ته کفش است؛ هر قدم را میشمارد.نمیخواهم عددی بنویسم، چون عددها هر ماه کهنه میشوند. اما هر پرستاری میداند که فاصلهی دریافتیاش با هزینهی زندگی هر سال بیشتر شده است. اضافهکاریها گاهی ماهها دیر پرداخت میشود. بعضی پرستاران برای تأمین هزینهها، شیفتهای اضافه برمیدارند و این یعنی بدنی که فرصت ترمیم ندارد. پرستاری که پس از شیفت شب، بهجای خوابیدن، باید برود شیفت درمانگاه یا کار دیگری، در واقع از سلامت خودش قرض میگیرد؛ قرضی که زمانی با بهره پس گرفته میشود.یکی از تلخترین بخشهای این شغل، رویارویی با خشم همراهان بیمار است. مردی که پدرش را از دست داده، یا مادری که نگران فرزندش است، گاهی خشمش را سر نزدیکترین آدم خالی میکند، و آن آدم معمولاً همان پرستاری است که چند ساعت بیوقفه برای نجات بیمار تلاش کرده.فریاد، توهین، تهدید، و در بعضی موارد درگیری فیزیکی، چیزهایی است که پرستاران اغلب در سکوت تحمل میکنند. چون میدانند آن خشم، در اصل خشم از ترس و بیپناهی است. اما فهمیدن این موضوع، از سوزش توهین کم نمیکند. بسیاری از آنها پس از چنین شیفتی، در رختکن چند دقیقه ساکت مینشینند، صورتشان را میشویند و دوباره برمیگردند. چون بخش منتظر است.در ادبیات پزشکی به آن «فرسودگی شغلی» میگویند، اما پرستاران برای آن اسم دیگری دارند: «خستهام، ولی نمیتوانم نباشم.» این خستگی فقط جسمی نیست. حاصل دیدن مرگ است، آنهم نه یکبار. حاصل دست گرفتن مادری است که فرزندش دیگر برنمیگردد، و بعد بلافاصله رفتن بالای سر بیمار بعدی با همان آرامش.در دوران کرونا این بار چند برابر شد. خوزستان از نخستین استانهایی بود که موجهای سنگین را تجربه کرد. پرستارانی که ماهها از خانههایشان دور ماندند، از آغوش فرزندانشان دور ماندند و گاه خودشان بیمار شدند و باز برگشتند. بعضی همکارانشان را از دست دادند. آن روزها را اغلب نه جشن گرفتند و نه کسی بهدرستی تقدیرشان کرد. یک تشکر کوتاه در شبکههای اجتماعی، و بعد فراموشی.پشت هر روپوش سفید، یک زندگی هست. مادری که شبها نیست تا برای فرزندش قصه بخواند. دختری که شام عید را کنار پدر و مادرش نیست. همسری که تقویم شیفتها را از تقویم مناسبتهای خانوادگی مهمتر میداند.یکی از پرستاران گفته بود: «بچهام فکر میکند همهی مامانها شبها میروند سر کار.» این جمله ساده است، اما سنگینیاش را کسی میفهمد که خودش بارها در آستانهی در، با کیف و کفش، به چشمهای خوابآلود فرزندش نگاه کرده باشد. نمیخواهم از پرستاران قهرمان بسازم. قهرمانسازی گاهی بهانهای است برای اینکه حقشان را ندهیم. میگوییم «فرشتهاند» و خیالمان راحت میشود که لازم نیست حقوق عادلانه، نیروی کافی، امنیت شغلی و محیط کار ایمن برایشان فراهم کنیم. آنها فرشته نیستند؛ آدماند. آدمهایی که خسته میشوند، میترسند، گریه میکنند و گاهی کم میآورند. و دقیقاً به همین دلیل، حق دارند که از آنها حمایت شود.برای پرستاران خوزستان، که علاوه بر همهی اینها با گرما، کمبود امکانات در بعضی شهرهای دورتر، و فاصلههای طولانی تا مراکز تخصصی دستوپنجه نرم میکنند، این توجه ضروریتر است. مقصود از توجه، فقط یک روز تقویمی در سال نیست. یعنی نیروی کافی، پرداخت بهموقع، تهویهی درست، امنیت در برابر خشونت و حمایت روانی واقعی.آن شب، در همان راهروی بیمارستانی در اهواز، پرستار پس از اتمام کار اتاق هفت، یک لیوان آب سرد برمیدارد و کنار پنجره میایستد. بیرون، شهر خوابیده است. او نمیداند که امشب جان چند نفر در دستان او بوده. شاید هم میداند، اما نمیگوید.فردا صبح، وقتی بیماری با رنگپریدگی لبخند بزند و بگوید «ممنون، خیلی زحمت کشیدید»، همهی خستگی آن شب برای چند لحظه آب میشود. و این، شاید راز ماندن آنهاست: نه حقوق، نه تشویق، که آن لبخند کوتاه، و آن حس عمیق که زندگی کسی را لمس کردهاند.اما ما نباید اجازه بدهیم تمام بار این شغل، فقط روی دوش همین لحظههای کوتاه بماند. پرستاران شایستهی چیزی بیشتر از «ممنون» هستند. شایستهی عدالتاند.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: