شهید دکتر حسین سلامی
جنگها و پیامد ها
سرنوشت ملتها را معمولا جنگها رقم میزنند. جنگ ازجمله رخدادهای تاریخی نیست که فقط در چارچوب زمانی وقوع خودشان اثربخش باشد، بلکه تأثیراتش فرازمانی و فرامکانی است و حوادث بعد از خودش را هم میسازد. جنگ جهانی اول موجب شد نظام موازنه قوا در اروپا، بعد از ۳۰۰ سال بههم بخورد؛ یعنی از قطعنامه وستفالی که در سال ۱۶۴۸ به جنگهای داخلی اروپا خاتمه داد و بر اساس آن، دولتهای ملی در اروپا ظاهر شدند، نظام موازنه قوا در اروپا به وجود آمد؛ اما در سال ۱۹۱۴ که جنگ جهانی شروع شد، نظام موازنه قوا به هم خورد و حاصلش فروپاشی چند امپراتوری بود: عثمانی، اتریش ـ مجارستان و خاتمه حاکمیت تزارها با وقوع انقلاب اکتبر ۱۹۱۷. لیبرالیسم ویلسون در آمریکا نیز محصول جنگ جهانی اول بود.
جنگ جهانی اول زمینه جنگ جهانی دوم را هم به وجود آورد (از ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵) که خود تحولات بسیار عظیمی را در نظام بینالملل پدید آورد. اصلا آن چیزی که به نام نظام بینالملل میشناسیم، بعد از جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد؛ سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به آن، همه محصول جنگ جهانی دوم هستند. این جنگ باز نظام موازنه قدرت در جهان را دستخوش تغییر کرد و الگوی توزیع قدرت در جهان، بر مبنای کاملا دوقطبی بنا شد و دو قدرت در سطح جهان مسلط شدند.
حوادث سیاسی «دوران جنگ سرد» در چارچوب رقابت این دو قدرت بزرگ اتفاق میافتاد. از مشخصات جنگ سرد، وقوع جنگهای نیابتی بود. اگر در منطقهای جنگی اتفاق میافتاد، مقیاس کوچکتری از مواجهة دو ابرقدرت بود و به همین دلیل قادر بودند دامنه و شدت این جنگها را مهار کنند؛ چون مواجهه مستقیم دو ابرقدرت، همیشه بیم یک جنگ جهانی تمامعیار را افزایش میداد.
واقعیت آن است که ما همان موقع متوجه شدیم اگر در این معرکه، ملت ما سستی و غفلت کند، از هم فروخواهد پاشید.
دنیا اراده کرده بود که قامت این ملت را بشکند. امام حرف جدیدی را در دنیا زده بود که به مذاق هیچ یک از قدرتهای بزرگ جهانی و قدرتهای منطقهای سازگار نبود. من تلاش میکنم واقعگرایانهتر به موضوع جنگ بپردازم؛ بنابراین به شما اطمینان میدهم آن چیزی که میشنوید، واقعیتهایی از جنگ است. در ابتدا فقط این نکته را بگویم که اگر ملت ایران چنین مقاومتی را در این هشت سال از خودش نشان نداده بود، سرنوشت خیلی خطرناکی در انتظارمان بود.
زمینهها و ریشههای جنگ
آیا در شروع جنگ، نقش ما دفاعی بود یا تهاجمی؟ آیا مهاجم اصلی جنگ، ما بودیم یا عراق به اضافه مجموعه عوامل پنهان پشت صحنه؟ تهاجم عراق به سرزمین ما، آیا تصمیم مستقل سیاسی صدام بود یا یک سلسه عوامل منطقهای و جهانی در آن مداخله داشتند؟ برای اینکه زمینهها و ریشههای جنگ را درست درک کنیم، سه محیط را به صورت مختصر مطالعه میکنیم: ۱) محیط بینالمللی که به هنگام آغاز جنگ وجود داشت؛ ۲) محیط منطقهای و ۳) محیط ملی.
جنگ ایران و عراق در دوران «جنگ سرد» اتفاق افتاد. در دوران جنگ سرد، استراتژی آمریکاییها بر اساس «دکترین سیاسی مهار کمونیسم» بنا نهاده شده بود و استراتژی روسها هم توسعه متقارنی در امتداد خطوطی بود که آمریکاییها عمل میکردند؛ یعنی آنها نیز تلاش میکردند آمریکا را مهار کنند و دامنه نفوذ خود را گسترش دهند. بعد از اینکه انگلیس در سال ۱۹۷۱ اعلام کرد از شرق کانال سوئز و
خلیج فارس خارج میشود، خلأ قدرتی در این منطقه به وجود آمد که آمریکا آن را پر کرد. از آن سال تا سال پیروزی انقلاب اسلامی، دکترین منطقهای آمریکا در خلیج فارس، بر نظریه نیکسون استوار بود به نام «ستونهای دوگانه» که در چارچوب دکترین جهانی آمریکا برای مهار و پیشگیری از نفوذ کمونیسم قرار داشت.
آمریکا که با ۴۸هزار کشته از جنگ ویتنام خارج شده بود، قادر نبود به صورت مستقیم منافع حیاتی خود را در خلیج فارس حفظ کند و برای تأمین این منافع مجبور بود به دو ستون تکیه کند: ایران و عربستان. اگر در نقشه دقت کنیم، میبینیم که موقعیت ایران در جنوب به گونهای است که بهتنهایی بر تمامی خلیج فارس و دریای عمان اشراف کامل دارد. یکی از شاخصهای اصلی قدرت ایران از بُعد جغرافیایی و ژئوپولتیک و تأثیر قدرت جغرافیایی بر سیاست، همین تسلط بر تمام خلیج فارس و بخش عمدهای از دریای عمان است. و مفهومش این است که ما بر ۴۰ تا ۵۰ درصد انرژی فسیلی جهان کنترل داریم و این قدرت فوقالعادهای را برای کشورمان ایجاد میکند.
ایران میان ۲ حوزه ژئوپولتیک عمده جهانی
یکی از دلایل عمدهای که کشور ما در چند دهه گذشته، مرکز توجه و کانون توجه فعالان سیاسی دنیا بوده،این است که ما بین دو حوزه ژئوپولتیک عمده جهانی قرار داریم: دریای خزر (با منابع انرژی بسیار فراوان) و خلیج فارس. اروپا و ژاپن بیش از ۶۰درصد و آمریکا حدود ۱۲درصد انرژی خودش را از خلیج فارس تأمین میکنند. نیکسون طراح این دکترین میگوید: «نفت امروز خون صنعت نوین است.» پس این موقعیت برای ما قدرت فوقالعادهای ایجاد میکند.
استراتژی آمریکا در این منطقه بر چند اساس استوار است: یکی امنیت انرژی؛ یعنی تسلط بر انرژی جهان که به معنی تسلط بر اروپا، ژاپن و منطقه است و از این طریق قادر است بر بخش عمدهای از جهان سلطه پیدا کند. ۲ـ امنیت اسرائیل؛ وقتی آمریکا بر این منطقه سلطه دارد، تحولات امنیتی و نظامی در این منطقه هم با اراده او هماهنگ خواهد شد؛ لذا اسرائیل به عنوان یک ایالت متصل به آمریکا، یا به عبارتی اهرم موازنه قدرت آمریکا در منطقه، امنیت پیدا میکند.
ایران علاوه بر اینکه بر شمال خلیج فارس و دریای عمان مسلط است و به عنوان کلیدیترین بازیگر در استراتژی امنیت ملی آمریکا در این منطقه میتواند ایفای نقش کند، در کمربند جنوبی شوروی هم قرار داشت و مانع بزرگی بین شوروی و خلیج فارس بود. به علاوه ایران پل ارتباطی شرق و غرب جهان است؛ و یکی از بزرگترین کریدورهای عبور هواپیماها از شرق به غرب و حتی مسیرهای زمینی شمال به جنوب و ارتباط شمال با دریای آزاد است. ایران با موقعیت فوقالعاده و وسعت زیاد، همواره ظرفیت تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ را دارد. به همین دلیل آمریکا به تقویت قدرت نظامی و اقتصادی شاه به عنوان ژاندارم منطقه و نایب آمریکا پرداخت.
موقعیت ایران نسبت به عربستان برای آمریکا اهمیت بسیار بیشتری دارد. ظرفیت نظامیپذیری ایران خیلی بیشتر از عربستان است.
عربستان بعد از جنگ جهانی اول و فروپاشی عثمانی به وجود آمد. عربستان یک رکن نظام امنیت منطقهای آمریکا بود و ایران یک رکن؛ منتها عمود اصلی ایران بود. ارتش شاه دقیقاً به عنوان بخشی از ارتش آمریکا سازماندهی شده بود؛ هم از نظر سازمان لشکرها و یگانها، هم از جهت راهبردهای رزمی و دفاعی. به همین دلیل وقتی که ملت ایران استقلالطلبیشان را در انقلاب نشان دادند، همه قدرتهایی که از این استقلال متضرر میشدند، هجوم آوردند و تمام تلاش خصمانهشان را روی این نقطه متمرکز کردند.
اینها فقط زمینهها بود و نه تمام دلایل جنگ. جنگها معمولا پس از شکست سیاسی یا بنبست سیاسی روی میدهد؛ چون دولتها اغلب میکوشند نخست با ابزار سیاسی مناقشات خود را حل یا ارادهشان را به دیگری تحمیل کنند؛ ولی هر وقت ارتباطات سیاسی به بنبست میرسد، احتمال وقوع جنگ زیاد میشود. معمولا یک دوره انتقالی وجود دارد: از شرایط صلح به سمت جنگ سرد تغییر وضعیت داده میشود و طی آن، دو طرف عملیات تبلیغاتی و روانی را علیه همدیگر آغاز میکنند و میکوشند نوعی صفبندی در محیط پیرامونی و محیطهای بالاتر به دست بیاورند. ترکیببندی دوستان و دشمنان در آن شرایط مشخص میشود. حاصل اینها، درکی است که از این شرایط پدید میآید. اساساً رهبران کشورها بر بنیاد واقعیتها تصمیم نمیگیرند، بلکه بر اساس درکشان از واقعیتها تصمیم میگیرند و معمولا بین واقعیت و درک از واقعیت، فاصله وجود دارد. البته شخصیت رهبران هم با درک آنها از محیط ارتباط دارد و بهویژه شخصیتشان در تصمیمسازی برای جنگ مؤثر است.
ارزیابی شخصیت صدام
اگر شخصیت صدام را از نظر روانشناسی کالبدشکافی کنیم، میبینیم که در سراسر عمر، به دنبال کسب قدرت بود؛ جوینده قدرتی که نیاز شخصیاش را با مصالح عمومی معاوضه میکند و آن را به عنوان مصلحت ملی به جامعه تحمیل میکند. صدام از لحاظ شخصیتی، بیگانه از واقعیتهاست. کسانی که به او مشاوره میدهند، نمیتوانند واقعیت را بیان کنند، بلکه واقعیت را آنطوری میگویند که او میبیند یا دوست دارد ببیند. صدام خیلی علاقه داشت او را با کسانی مثل جمال عبدالناصر، صلاحالدین ایوبی و حتی بیسمارک مقایسه کنند. او در عین حال که فاقد استراتژی است، خود را استراتژیست میداند؛ یعنی اینطور نیست که طرح و برنامه مدونی را برای یک موضوع و از کانالهای دمکراتیک و روشهای برنامهریزی شده و ساختاری و مطابق قوانین طی کند؛ ولی قادر است تصمیمات استراتژیک بگیرد.
ساختار حکومتها نیز در استراتژیسازی جنگی بسیار مؤثر است؛ یعنی در کشوری مثل عراق که سبک حکومتی آن کاملا اقتدارگرا و مستبدانه است و تمام عوامل قدرت در یک فرد متمرکز میشود، او صاحب همه چیز است و بقیه نهادها تقریباً به صورت نمادین و تشریفاتی عمل میکنند. در اینگونه کشورها، احتمال اقدام به جنگ، بیشتر از سایر کشورهاست. رهبران خود را در سازوکارهای قانونی و اخذ مجوز از نهادهای ذیصلاح مانند مجلس، محدود نمیکنند. وقتی کسی مثل صدام تصمیم به شروع جنگ بگیرد، اساساً نهادی نیست که مانع بشود.
برای آغاز جنگ، رهبر سیاسی حتماً صحنه بینالمللی را ارزیابی میکند؛ به محیط منطقهای و اوضاع داخلی هم نگاه میکند. تصاویری که از وضعیت منطقهای و بینالمللی عراق ارائه دادم، معمولا اشتهای کسی مانند صدام با این شخصیت روانی و با این سبک از قدرت را تحریک میکند؛ بهخصوص وقتی که چراغ سبزهای بینالمللی روشن شده باشد.
در آغاز جنگ هشتساله هم تطابق بین انگیزههای ملی و بینالمللی برای عراق فراهم بود. این خیلی کمک میکند به اینکه جنگی شروع بشود؛ یعنی وقتی میان انگیزههای بینالمللی و ملی هماهنگی وجود داشته باشد، هم استراتژی تهاجمی شکل میگیرد و هم قدرت بازدارندگی طرف مقابل تهییج میشود و به این دلیل میشود گفت این جنگ با این مشخصات شروع شد.
موقعیت عراق
از سال ۱۹۲۰ که عراق در صحنه جغرافیای سیاسی دنیا به عنوان کشوری تحتالحمایة انگلستان متولد شد و در سال ۱۹۳۲ که استقلال پیدا کرد، همواره عراقیها مدعی بودند کویت جزئی از استان بصره است. از همان لحظهای که کویت مستقل شد، عراق اولین حرکت نظامی را انجام داد. از طرفی همواره ادعا میکرد تمام اروندرود متعلق به عراق است. عراق مرز بسیار اندکی با ساحل خلیج فارس دارد و دستیابی آزاد و امنی به خلیج فارس ندارد. با اینکه در سواحل خلیج فارس واقع شده، ولی تقریباً شبیه به کشوری محاط در خشکی است؛ به این نوع کشورها اصطلاحاً میگویند قفلشده در خشکی.
عراق یا از طریق خورعبدالله به خلیج فارس و دریا راه دارد که یک ساحلش در کنترل کویت است یا از طریق اروندرود، که ساحل شرقی آن دست ایران است. در این انتها، دو پایانه مرزی از عراق وجود دارد با فاصله ۱۰ کیلومتری از همدیگر: اسکلههای الامیّه و البکر با فاصله حدود ۳۵ کیلومتر از دهانه فاو و خلیج فارس. خطوط لوله نفت عراق از فاو و دریا به این اسکلهها منتقل و از این طریق صادر میشود. کشوری که به دریای آزاد راه نداشته باشد، از نظر موقعیت ژئوپلتیک و ژئواکونومی دچار مشکلات سنگینی میشود. عراق همیشه علاقه داشته از این تنگنای جغرافیایی خارج شود؛ خروج از این محدودیت ژئوپلتیک، به یک آرمان و هدف ملی در نظام سیاسی عراق تبدیل شده است.
یکی از اهداف عراق از حمله به ایران، قرار گرفتن در موقعیت ژئواستراتژیکی برتر بود. عراق حدوداً یکدهم ذخایر نفتی جهان را در اختیار دارد و از نظر منابع زیرزمینی بسیار ثروتمند است؛ با جمعیتی تقریبا کمتر از یکسوم جمعیت ما و میشود گفت از نظر کشاورزی هم فوقالعاده آباد است؛ بینالنهرین یعنی منطقه بین دجله و فرات که تمدنهای بزرگی در آن شکل گرفتهاند. کشوری که میتواند قدرت اقتصادی و سیاسی بالایی را ایجاد کند. عراق با کشورهای ثروتمند حاشیه خلیج فارس مرز خشکی دارد؛ با ما مرز خشکی و آبی دارد، با ترکیه و سوریه هم مرز دارد؛ بنابراین میتواند به عنوان بهترین میزانکننده قدرت در منطقه عمل کند و ظرفیت تبدیل شدن به یک قدرت منطقهای را دارد.
به همین دلیل، وقتی پس از انقلاب اسلامی، ایران از ایفای نقش کلیدی موازنهکنندة قدرت خارج شد، آمریکا تلاش و تمرکزش را رو ی عراق قرار داد. عراق و آمریکا بهتدریج فاصلههاشان کم شد تا اینکه درست در سطح استراتژیک برخورد با جمهوری اسلامی ایران، در یک سطح قرار گرفتند و دیدگاههایشان با همدیگر خیلی منطبق شد. تا سال ۱۹۸۴، عراق با آمریکا رابطه رسمی سیاسی نداشت و سفارتخانهها بسته بود؛ ولی سه سال بعد از جنگ، رابطه عراق با آمریکا برقرار و سفارتخانهها بازگشایی شد. در سال پایانی جنگ، عراق بزرگترین شریک تجاری آمریکا در مواد غذایی شد. صدام از خلأ قدرتی که در منطقه به وجود آمد، استفاده کرد و قصد داشت که خلأ رهبری را پر کند.
صدام اگر میخواست به عنوان قدرت شاخص و چهره برجسته دنیای عرب مطرح بشود، نیاز داشت کار بزرگی انجام دهد و سه راه داشت: یا به ایران حمله کند، یا به کویت یا به اسرائیل. به اسرائیل نمیتوانست حمله کند، چون در چارچوب راهبرد آمریکا میبایست حمله کند. پس دو راه داشت: کویت و ایران، کویت هم باز مسیری بود که به آمریکا منتهی میشد؛ بنابراین ایران با شرایط دوران انقلاب، بهترین موقعیت را برای حمله عراق فراهم کرد و به این ترتیب حمله عراق در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ آغاز شد.
*نشریه نگین ایران، ش۶۸
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: