دکتر منصور رستگار فسایی
شاهنامه از جزئیترین تا کلیترین مسائل درونی و بیرونی جامعه ایرانی را در ادوار مختلف، به تماشا میگذارد و علیرغم تباین و تفاوت اوضاع تاریخی، اجتماعی و فرهنگی در جامعهای که کراراً در معرض تهاجمات، مصائب طبیعی و رقابتها و جنگهای داخلی و خارجی و هوسرانیها و خودخواهیهای اصحاب قدرت قرار داشته است، میتوان در همهجا بنمایههای مثبت رفتاری و بارزترین خلقیات مردم ایران را در جغرافیای متنوع و تاریخ پرحادثه و فرازونشیب این ملت، در پنج اصل خداپرستی، خردورزی، دادگری، نام و شادی خلاصه کرد و بسیاری دیگر از صفات این قوم را وابسته به این پنج اصل به شمار آورد.
این پنج قائمة فرهنگی ایران در طول روزگار چنان در ناخودآگاه جمعی قوم ایرانی نفوذ داشته است که ایرانیان در هیچ دورهای از این پنج اصل جدا نبودهاند و درجه توفیقات فردی و اجتماعی آنها نیز در میزان وفاداری به این اصول ارزیابی میشده است. فردوسی این پنج اصل را در همه جا مورد تأکید و تأیید فراوان قرار میدهد و ایرانی را متخلق به این پنج خُلق میشناسد و میپسندد. این پنج اصل، اگرچه به ظاهر از هم جدا هستند، در عمل یکی میشوند؛ زیرا خداشناسی و دادگری و نام و شادی از ذات خرَد سرچشمه میگیرند و دادگری و شادی و خردمندی، عین خداشناسی هستند.
۱ ـ خداشناسی
به نظر فردوسی، خداشناسی و دینداری، مبنای درستاندیشی است و روح و حرکت و توانمندی باطنی و درونی جامعه به شمار میآید. بدون این باور، فرد بی تکیهگاه، خاموش و گمراه است. خداشناسی محور همه فضایل باطنی و رفتاری انسان است و هر چیز که خدایی نیست، اهریمنی و نارواست:
هر آن چیز کان نز ره ایزدی است
همه راه اهریمن است و بدی است
و پیروی از فرمانهای ایزدی، دورشدن از بدی و زشتی است؛ بنابراین مفهوم خداشناسی در فرهنگ ایرانی، با کردار نیک و پندار نیک و گفتار نیک مرتبط میشود و هستی را پرمعنی و زندگی را با شور و شادی و امید همراه میسازد:
نخست از جهانآفرین یاد کن
پرستش بر این یاد، بنیاد کن
کز اویست گردونِ گردان به پای
هم اویست بر نیکوی رهنمای
خداوند نیکیدهِ رهنمای
خداوند جای و خداوند رای
خداوند بخشنده و دادگر
خداوند مردی و داد و هنر
نخست آفرین بر خداوند مهر
فروزنده ماه و گردانسپهر
در دیدگاه فردوسی، انسان خدا ناشناس، دلی کور و سری بیخرد دارد:
نشاید خور و خواب و با او نشست
که خَستو نباشد به یزدان که: هست
دلش کور باشد، سرش بیخرد
خردمندش از مردمان نشمرَد
به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس
به دلش اند آید ز هر سو هراس
به نظر فردوسی، دینداری و دانش، وسیله رهایی است:
تو را دین و دانش رهاند درست
ره رستگاری ببایدت جست
نگر تا نپیچی ز دین خدای
که دین خدای آورد پاکرای
۲ ـ خردورزی
خرد و خردورزی مبنای معقول همه تحرکاتی است که انسان در زندگی اجتماعی و فردی، از خود بروز میدهد. در کتاب مینوی خرد میخوانیم: «از همه نیکیهایی که به مردم رسد، خرد بهتر است؛ زیرا گیتی را به نیروی خرد اداره توان کرد و مینو را هم به نیروی خرد میتوان از آن خود کرد. اورمزد آفریدگان را به خرد آفریده است و اداره گیتی به خرد است»
(بندهای ۴۶ ـ۵۰). به همین دلیل شاهنامه کتاب خرد و فردوسی خردورزترین شاعر ایرانی است که حتیاستفاده اش از افسانهها و اساطیر، با خردمندی و رمزدانی و حکمتهای فلسفی حاکمبر فکر و منش وی توأم است. فردوسی خرد را مقیاس و معیار شناخت حقایق زندگی و مایه اعتلای شأن انسانی میشناسد و برجستهترین خلقت خداوندی را خرد میشناسد:
خرد بهتر از هر چه ایزد دادت
ستایش خرد را به از راه راست
او خرد را وسیله شناخت خداوند میداند:
خرد نیست با مردم ناسپاس
نه آن را که او نیست یزدانشناس
خرد هر پدیده اهریمنی را نابود میسازد:
چنین داد پاسخ که: دست خرد
ز کردار اهریمنان بگذرد
ز شمشیر دیوان، خرد جوشن است
دل و جان دانا، بدو روشن است
گذشتهسخن یاد دارد خرد
به دانش روان را همی پرورد
فردوسی خرد را همان مهر و وفا و راستی و زیرکی و بردباری و رازداری میداند و آن را زبدة همه نیکوییها میشمارد و طبعاً خرد را دارای نامهای فراوان میشناسد:
خرد دارد ای پیر، بسیار نام
رساند خرد پارسا را به کام
یکی مِهر خواندش و دیگر وفا
خرد دور شد، ماند درد و جفا
زبانآوری، راستی خواندش
بلنداختری، زیرکی داندش
گهی بردبار و گهی رازدار
که باشد سخن نزد او، استوار
پراکنده این است نام خرد
از انـدازهها، نام او بگـذرد
فردوسی خرد را برتر از همه چیز میشمارد:
تو چیزی مدان کز خرد برتر است
خرد بر همه نیکوییها، سر است
کسی کو بوَد بر خرد پادشا
روان را نـرانـد بـه راه هـوا
فردوسی بزرگترین صفت خداوند را خردآفرینی او میداند:
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خـداونـد روزیده رهنـمای
خرد بهمنزله چشم جان آدمی است:
خرد چشم جان است چون بنگری
تو بیچشم، شادان، جهان نسپری
و اولین مخلوق خداوند، خرد است:
نخستآفرینش، خرد را شناس
نگهبان جان است و آنِ سپاس
در نظر فردوسی، خرد کلید شناخت شأن و منزلت انسان است که نخستین فکرت و پسین شمار است و انسان نباید خویشتن را به بازی بدارد.
نخستینِ فکرت، پسینِ شمار
تویی، خویشتن را به بازی مدار
۳ ـ داد
در شاهنامه «داد» دو وجهة الهی و انسانی دارد و گفتار برگزیدة خداوند و خرد است. داد از یک سو بخشش و قسمت ازلی هر انسان از حیات است و از سویی حاکمیت متعادل و منطق خردورزانه و مصلحانة زندگی مادی و معنوی انسان را برعهده دارد و توازن و تعادل و رابطهای دوجانبه را در زمین و آسمان سبب میشود و انسان را از افراط و تفریط، حرص و خسّت و لئامت، اسراف و تبذیر، دورویی و دغلبازی، ستمگری و ناسپاسی بازمیدارد و قناعت و سخاوت و آزرم و نرمخویی و نرمسخنی را در جان وی جای میدهد. داد نیروی تعادلبخش هستی است:
مسیحِ پیمبر چنین کرد یاد
که: پیچد خرد، چون بپیچی ز داد
که هر شاه کز داد، گنج آکنَد
بـدانـید کان گنـج نپـراکـند
جهاندار یزدان بوَد داد و راست
که نفزود در پادشاهی، نه کاست
گر اندر جهان داد بپراکنیم
از آن به که بیداد گنج آکنیم
نخستین نیایش به یزدان کنید
دل از داد ما شاد و خندان کنید
در ایران باستان و دین زردشت، «اَشا» جلوة داد اهورایی است؛ قانون راستی و داد و دادگری است و عمل به راستی در اندیشه، گفتار و کردار است؛ هیچ کاری درست نیست مگر آنکه با قانون «اشا» سازگار باشد و آن قانونی که از روی راستی فراهم نشده و دادگستری را استواری نبخشد، قانون نیست. اندیشه، گفتار و کردار سازگار با «اشا» جهان را پیشرفت میدهد و در میان آفریدههای اهورایی، «اشا» پس از خرد قرار دارد؛ اشا هنجارهای اخلاقی و اجتماعی را در آفرینش با دادگری سامان میدهد؛ هم قانون طبیعی است و هم قانون الهی؛ قانونی دگرگونیناپذیر، ازلی و ابدی است.
ز خورشید تابنده تا تیره خاک
گذر نیست از دادِ یزدان پاک
اهورهمزدا جهان را در اندیشه (بهمن) پدید آورد، در وجدان (دنا) شکل داد، در آفرینندگی (سپنتامینو) آشکار کرد و برابر با قانون راستی و داد (اشا) به گردش گذاشت تا با هماهنگی (آرمیتی)، به سوی رسایی (خرداد) و جاودانگی (اَمرداد) به پیش رود.
«اشا» هم جلوة داد اهورایی است و هم آن چیزی است که باید به مشیت خداوندی تعبیر گردد و محتوای مشیت خداوندی این است که هر کس بهره و پیامد کارهای خود را دریافت دارد. هر کس کِشتة خویش را میدروَد، خدا به مردم اختیار داده است که با توجه به خرد خود، راه خود را برگزینند. این است مفهوم داد اهورایی و عدل ایزدی و مفهوم پاداش و پادافره. اگر انسان آزادی عمل نداشت، پاداش و مجازات بی معنی بود. هر کس با کردارش سرنوشت خود را شکل میدهد و درخشش «اشا» در همه خلقت آشکار است:
چو خرسند گشتی به دادِ خدای
توانگر شوی یکدل و پاکرای
گر آزاده داری تنت را ز رنج
تن مـرد بیآز، بهـتر ز گنج
هر آن کس که بخشش برَد، توشه بُرد
بمیردش تن، نام هرگز نمرد
همه سربهسر دست نیکی برید
جَهانِ جِهان را به بد مسپرید
*
هر آن کس که دارید نام و نژاد
به داد خداوند باشید شاد
*
که یزدان کسی را کند نیکبخت،
سزاوار شاهی و زیبای تخت،
که دارد همی شرم و دین و نژاد
بوَد راد و پیروز و از داد، شاد
*
تو داد خداوند خورشید و ماه
ز مردی مدان و فزونی سپاه
چو بر مهتری بگذرد روزگار
چه در سور میرد، چه در کارزار
چو فرجامشان روز رزم تو بود
زمانه نه کاهد، نه خواهد فزود
در نماز «سروش باج» آمده است: «راستی و داد (اشا) بهترین چیز است. خوشبختی از آن کسی است که راستی و داد را تنها به خاطر راستی و داد انجام میدهد. همانگونه که خداوند خدای راستی و دادگستری است، رهبر دنیایی نیز باید بهخاطر راستی و دادگریاش به رهبری برگزیده شود تا راستی و داد همه جا گسترده شود.هنگامیکه پیروان بدی و دروغ مرا به خشم و بیرحمی تهدید میکنند، تنها تو، اهوره مزدا، با نیروی اندیشه و منش نیک که به من دادهای و با راستی و داد (اشا) هماهنگ است، مرا نجات میدهی. ای اهوره مزدا، مرا یاری کن تا این قانون مقدس (اشا) را بهکاربندم.»
خواجه نظام الملک در شناختن قدر نعمت خداوند می نویسد: «شناختن قدر نعمت ایزد، نگاهداشت رضای اوست و رضای حق تعالی اندر احسانی باشد که با خلق کرده شود و عدلی که در میان ایشان گسترده آید و این ملک از دولت و روزگار خویش برخوردار بوَد و بدین جهان، نیکو نام بود و بدان جهان، رستگاری یابد و گفتهاند بزرگان دین که: المُلکُ یَبقی مَع الکفر و لایبقی مَع الظلم: ملک با کفر بپاید و با ستم نپاید.» شگفتا که در فرهنگ ایرانی، داد نشان لطف و رحمت و رأفت الهی است:
چو شاه اندرآمد چنان جای دید
پرستنده هر جای بر پای دید،
چنین گفت کای دادگر یک خدای
به خوبی تویی بنده را رهنمای
مبادا جز از داد، آیین من
مباد آز و گردنکشی دین من
همه کار و کردار من داد باد
دل زیردستان به من شاد باد
گر افزون شود دانش و داد من
پس از مرگ، روشن بوَد یاد من
در فرهنگ ایرانی، بیداد مایة خشم و غضب خداست و زمان حکومت ظالمان، قحط و خشکسالی روی میدهد، ماه به شایستگی نمیتابد، شیر در پستان ها خشک میشود و خون، مُشک خوشبو نمیشود، گناه آشکار میشود و دلهای نرم سنگ میشوند، گرگ مردمان را میدرد و خردمندان از بیخردان آشفته و پریشان میشوند و…:
ز گردون نتابد بهبایست، ماه
چو بیدادگر شد جهاندار شاه
به پستان ها دَر، شود شیر خشک
نبوید به نافهدرون نیز مُشک
زنـا و ریـا آشـکارا شـود
دل نرم، چون سنگ خارا شود
به دشتاندرون گرگ، مردم خورَد
خردمنـد بگریـزد از بیخـرد
شود خا...ـه در زیر مرغـان تباه
هر آنگه که بیدادگر گشت شاه
*
ز بیـدادی پادشـاه جهان
همه نیکوییها شود در نهان
نزاید بههنگام در دشت، گور
شود بچّة باز را، دیده کور
ببرّد ز پسـتان نخجیر، شـیر
شود آب در چشمة خویش، قیر
شود در جهان چشمه آب خشک
ندارد به نافهدرون، بوی مُشک
ز کـژّی گریـزان شـود راسـتی
پدید آید از هر سوی کاستی
در مقابل، آبادی و نعمت محصول داد است:
بدو گفت کسری که: آبادشهر
کدام است و ما زو چه داریم بهر؟
چنین داد پاسخ که: آباد جای
ز داد جهاندار باشد به پای
ادامه دارد
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: