دوشنبه 27 مهر 1405

ارز دیجیتال
ارزهای خارجی
بورس
طلا و سکه
انرژی و فلزات

شرمندگی فردین و ماجرای یک مرد مرموز

17:22 - 1405/07/27 فرهنگی
1379کلمه 7 دقیقه
شرمندگی فردین و ماجرای یک مرد مرموز
به گزارش عصر ایران
در یک خاطره گویی، از ماجرای شنود تلفن فردین توسط یک مرد مرموز در دفترش و واکنش او پس از برملا شدن این موضوع گفته شده است.

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ دلم نیامد از آسانسور استفاده کنم نمی دانم شایدم هول شده بودم و اصلا حواسم به این چیز ها نبود حالا دیگه این پله های مرمری سفید خط دار تنها چیزی بود که بین من و سلطان قلب ها فاصله می انداخت. سال ها پیش که به امید کسی شدن از حسن آباد امدم تهرون و رفتم خیابان ارباب جمشید پای تراکت پخش کردن فیلم ها و دم در استودیو ها وایسادن تا چشممون به جمال یکی از ستاره ها روشن شه تا حالا خیلی گذشته بود. اما بالاخره یاد گرفتن فن لابراتوار به کمکم آمد و چشم اقای فردین رو گرفتم و نظر لطفش شامل حالم شد و از من خواست برم دفتر فیلم خودش مشغول کار شم.

به دفتر که رسیدم در باز بود دو سه بار با انگشت زدم به در صدایی نیامد رفتم داخل. دکوراسیون غریبی بر قرار بود همه چیز از چوب به رنگ سوخته که بعد ها فهمیدم طراحی و ساخت ولی الله خان خاکدان بود. دو تا لوستر عظیم هم از سقف آویزان بود و فضا را به کلی منور کرده بود. روی دیوار ها هم چند تایی چراغ آویز کریستالی ارام گرفته بودند. عکس های قدیمی و جدید فردین هم بر روی دیوارها خودنمایی می کرد محو تماشا شدم به خصوص اون جایی که با دوبنده کشتی رفته بود روی سکوی جهانی با مدال نقره دور گردن.

پادکست را اینجا بشنوید

یهویی یه صدا منو به خودم آورد . فروتن بود پسر خاله فردین که کارهای حسابداری و روابط عمومی دفتر با او بود.پرسید کارتون منم با خجالت به تته پته افتادم گفتم آقای فردین گفتن بیام برای کار دفتر شونفروتن گفت اهان ایوب خان هستیمنم گفتم بله خودممگفت بیا تو این اتاق رفتم و چای و مخلفات هم اوردند خوردم یه ذره نطقم باز شد

گفتم هر چی بلد بودم فروتن هم برای شروع ترمیم نگاتیو های یک سری فیلم های قدیمی فردین را بهم سپرد.باید می رفتم لابراتور که یک طبقه بالاتر بود در حین خروج چشمم به فردی قد کوتاه و آبله رو افتاد از این ور و آن ور شنیده بودم که آدم مرموز و حقه بازی است و حواسم باید بهش باشد. مشهور بود در زبان بازی یکه ایام است. او برای جلب اعتماد فردین از هیچ کاری گویا روی گردان نبود حتی جوری تا کرده بود که همه فردین را آقا خطاب کنند.

شنیده بودم نفوذ کلامش بر فردین آن قدر هست که فردین حتی کت و شلوارهایش را هم بر اساس سلیقه او انتخاب می کند و می پوشد. وقتی فردین یک ساختمان مدرن 4 طبقه ای در جای خوبی از شهر خرید شهرت دادند که همین مرد مرموز فردین را به این کار واداشته. فردین حتی پول خرید خانه این مرد مرموز را هم خودش داده بود. آش آن قدر شور شده بود که در یک سفر که فردین به لندن رفت او را هم با خودش برد.

حالا برای لحظه ای با این مرد مرموز چشم تو چشم شدم. اصلا خوشم نیامد ازش. پشتم یخ زد انگاری یهویی. خلاصه اون روز رفتم تو لابراتور و مشغول کار شدم. فردین را همان روز وقت نهار که دادند چلوکباب از چلوکبابی رقابی توی زرتشت اوردند دیدم. اولین بار بود با او سر یک سفره می شستم. همه نشسته بودیم دور میز هشت نفره. همیشه شیفته این مرد بودم نشست و برخاستش یه طوری بود انگاری یک اشرافزاده است که از تو کتاب ها در آمده. سر نهار خیلی به من توجه کرد انگاری برای این که احساس غریبی نکنم.

از مجموعه پادکست صدای صفحه، علی اصغر امیرانی ، قتل خشن توسط مامور ۶ انگشتی و نقشی از داود رشیدی را اینجا بشنوید

مدتی گذشت و کار و بار من در دفتر فردین بدون دست انداز خاصی پیش رفت. تا این اتفاق عجیبی در دفتر افتاد. روزی خانم جوانی که تلفنچی دفتر فردین بود سراسیمه پیش من آمد و گفت:ایوب خان می تونم مساله مهمی را با شما در میان بگذارم؟من هم طبیعتا پذیرفتم.بعد خانم ادامه داد: یک مساله ای است که مدتی است می دانستم البته کاملا مطمین نبودم اما دیروز به قطعیت رسیدم. تلفن آقای فردین شنود می شود.من با تعجب فراوان پرسیدم توسط کی ساواک؟بعد خانم تلفنچی با حوصله فراوان کل ماجرا را تشریح کرد.به ادعای او آن مرد مرموز در سفری که با فردین به لندن داشت یک دستگاه شنود تلفن می خرد و آن را به شکلی ماهرانه داخل گوشی تلفن فردین می گذارد و کلیه تماسهای او را شنود و ضبط می کند.قضیه هم از این قرار لو می رود که روزی تلفن فردین را که مشکل فنی پیدا کرده بود این خانم به تعمیراتی می فرستد و آپاراتی این مساله را به خانم می گوید و آرم و لوگوی دستگاه شنود خانم جوان همکار ما را به این نتیجه می رساند که کار کار آن مرد مرموز است

شرمندگی فردین و ماجرای یک مرد مرموز

من به این خانم گفتم حتما مساله را با فردین در میان بگذارد تا او خود تصمیم بگیرد که ماجرا را چگونه پیگیری کند. و این طور هم شد. گناهکار بودن مرد مرموز آن جایی ثابت شد که بعد از لو رفتن وجود دستگاه شنود، او به کلی غیبش زد. آب شد رفت تو زمین. هیچ ردی از خودش باقی نگذاشت.

خب اغراق نیست اگر بگویم همه در دفتر نفس راحتی کشیدن هیچ کس از این از خدا بی خبر دل خوشی نداشت. اما این قضیه در کل تاثیر منفی روی فردین گذاشت. انگاری لوح وجوش زنگار گرفت. فردین کلا تا قبل از آن داستان آدم خوش باوری بود کم پیش می آمد تو چیزی شک و تردید کنه. اما بعد از این ، او انگاری به کلی آدم دیگری شد. اعتماد کردن رو انگاری فراموش کرد.یکی دو سالی گذشت و آن اتفاقی که نباید افتاد.فردین که بعد از مدتی از یک سفر خارجی به ایران برگشته بود توی اتاق خودش نشسته بود که منو احضار کرد. وارد اتاقش که شدم سلام گرمی کردم و رسیدنتون به خیری گفتم اما فردین حتی جواب سلام من را هم نداد. می دانستم چیزی شد در مرام فردین این کج خلقی ها نبود. دیدم در گاو صندوقش باز است . گفت: این تو 40 تا سکه طلا بود حالا نصف شده من دستپاچه جواب دادم: اقا کلید گاو صندوق شما رو که من ندارمفردین با صدای بلند تر از قبل گفت: بس کن پسر خوب بس کن. گو من از این حرف ها پر است. برو بیرون بشین ببینم چه کار باید باهات بکنم.من وا رفته از اتاقش امدم بیرون .نیم ساعتی نفهمیدم چه طوری ولی گذشت عباس اقا برادر اقا فردین خودش را به دفتر رسانده بود و اصل قضیه را برای فردین شرح داد:در ایامی که فردین خارج از کشور بود.مهری خانم همسر فردین برای یک امر پزشکی در بیمارستان مهر بستری می شود و بعد از مداوای موفق از عباس اقا طلب 20 عدد سکه می کند تا به رسم تقدیر به کارکنان بیمارستان و پزشکان بدهد. عباس آقا هم سکه ها رو از گاو صندوق برادرش بر می دارد. همه داستان این بود.

فردین وقتی اصل ماجرا را فهمید از اتاقش بیرون امد می شد در نگاهش شرمندگی را خواند دلجویی کرد اما عذرخواهی نکرد فقط گفت: ایوب به خدا قسم تو مثل پسرم هستی منم های های داشتم گریه می کردمفردین یک پاکت از جیب کتش در آورد که دعوت نامه شرکت رد یک جشن مهمانی در هتل ونک بود به افتخار حضور شیمی کاپور ستاره هندی در ایران.فردین دعوت نامه را که به من داد گفت: امشب تو به جای من همراه همسر و مادرت به این مهمانی برو 500 تومان هم همراه دعوت نامه در پاکت بود.

ازش تشکر کردم دعوت نامه را گرفتم آن شب هم به مهمانی رفتیم اما دیگر برایم مسجل بود که نباید در دفتر فردین بمانم. چیزی بینمان شکسته بود ....

خب این بخشی از کتاب ( یک روستایی در لاله زار) نوشته ایوب شهبازی بود که توسط انتشارات روزنه کار منتشر شده . کتاب شرح خواندنی و جذاب خاطرات سینمایی ایوب خان شهبازی از قدیمی های سینماست.


📡منبـع خبـر: www.asriran.com

عصر ایران

🏹لـینـک کـوتـاه: halohava.top/2NuPOu



بـرچـسب هـا:


اخبار مرتبط:


شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.

🗩ثبـت نظر:


بازگشت به لیست اخبار