زهرا شیخ
فرارو
قبل از شروع مدارس بود که در جمعی فرهنگی، سخن افتاد به آموزش در مدارس ایران و وضعیت اسفناک آن. و اینکه تا وقتی آدمهای درجه یکِفرهنگی را برای تربیت نسل بعد، در شغل معلمی بهکار نگیریم، اوضاع همین است و بدتر هم خواهد شد.
ایرادات به ساختار که مبرهن است اما اگر آموزش را ارتباطی دوسویه ببنیم که یک سو معلم است و مدرس، و یک سو دانشآموز و تلاشش برای حصول علم؛ آن وقت باید به نقش خودمان بیشتر فکر کنیم و بیندیشیم درباره اینکه ما برای بهبود اوضاع مدارس یا افول آن چه کردهایم؟
و حالا که ویدئوهای جشن آغاز سال تحصیلی در مجازی پرشده و تصویر معلم-دیجیها وایرال، عمیقتر اندیشیدم به نقش تکتک ما در ساختن چنین وضعیتی.
به باور من تکتک ما ایرانیان دچار چند مسئلهی ناپیدا شدهایم و اگر فقط این مسائل را بشناسیم و دربارهاش گفتگو کنیم، خودبه خود بخش مهمی از آن حل خواهد شد.
اولین سوال اینکه: سهم من در بروز مشکلات و ساختار خراب جامعه چیست؟!
دوم: ناکامی وجود دارد؛ پاداشها(به خصوص اقتصادی) در این سالها، به اندازهی تلاشمان نبوده، اما میزانِ واقعیِ ناکامیِ ما چقدر است و حسِ ناکامیمان تناسب دارد با واقعه؟
سوم: تعریف دقیقِ زندگی نزیسته و زندگی زیسته چیست و من چقدر زندگی نزیسته دارم؟!
به گمان من اگرهر ایرانی به هریک از این ۳ سوال، بعد از اندکی مکث و تفکر، در قالب نوشتار پاسخی ارایه کند؛ شکل روانی، رفتاری، فرهنگی و ساختاری ما تغییر خواهد کرد.
این نوشتار حاصل پاسخ من به سه سوال بالاست و مخاطبم بیشتر دههشصتی و همسالانم خودم هستند. زیرا که غلبهی آمارِ والدینِ دانشاموزان امروز با آنهاست.
من باور دارم که کنش هر فرد میتواند در تغییر محمکترین ساختارها اثرگذار باشد. تکتک ما در هر رفتاری کنشگریم. اما موضوع اینجاست که آیا این کنش آگاهانه است؟ و آیا میدانیم رفتار ما چه پیامدهایی دارد یا خیر؟!
آدمهای زیادی را میشناسم که وقتی به آنها میگویم برای فرداهای ایران امیدوارم، سری به علامت محال تکان میدهند و من برایشان تغییرات همین ۴ سال زیست ایرانی را مثال میزنم. سخت بود اما تغییر شگرفی اتفاق افتاده است. و این است که همیشه با خودم تکرار میکنم: « تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید ؟!/ تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز» و با تنها تواناییام که نوشتن است، سعی کردهام کنشگر آگاه باشم.
پس اگر الان وضعیت آموزش چنین خراب است؛ من هم در شکل دهی به آن نقش داشتهام. چگونه؟! جواب این «چگونه» در پسخ سوال دوم است.
یادتان هست حدود یک دهه پیش یک موج عجیبی از تمسخر دههشصتیها به راه افتاد که «اینقدر درس خوندیم چی شد؟!» من خودم از دستهی کسانی هستم که تا فارغالتحصیلی از مقطع دکتری را طی کردهام، بسیار خوانده و نوشتهام و سعی کردهام در حد توانم آدم فعالی باشم اما در حال حاضر نه درآمد قابل اتکایی دارم، نه شغل و جایگاه خاصی. تبدیل شدهام به یک خیر-کنشگر فرهنگیِ . مسلم است که این موضوع برای من یک ناکامیِبزرگ است اما این ناکامی، همهی زندگی من نیست.
وقتی به تاثیر تحصیلات آکادمیک بر روح، اندیشه و زندگی شخصیام فکر میکنم و دستاوردها و ناکامیها را روی ترازو وزن میکنم؛ کفهی داشتههایم از نداشتههایم سنگینتر است.
با این حال خودِمن خیلی روزها، به خصوص وقتی در معرض گروههای اجتماعی مختلف قرار میگیرم، دچار یک حس ناکامی شدید میشوم. همه چیز سیاه و مخدوش میشود و من احساس باخت میکنم. بعد از کمی توقف بر حسام متوجه میشوم بیم میزان ناکامیام با «احساس ناکامی» ام تناسب نیست و احساس ناکامی با دستکاریهای روانی چندبرابر شده.
به گمانم چند سال پیش طیِ این دستکاری روانی، خودِ ما دهه شصتیها(که الان بچههایمان در سن تحصیلاند) «علم» و «تحصیل علم» را در نزد بچههایمان بیارزش کردیم. آن روز از اثر رفتار یا شوخیها باخبر نبودیم اما بچههای ما شنیدند که: «درس بخونیم که چی بشه؟!»
و کسب علم، سختکوش بودن و جنگیدن برای رویاها در نسلهای بعدی «بیارزش» تلقی و درونی شد.
نکته اینجاست که فرهنگها مدام در حال بازسازیاند. و وقتی جای ارزشی خالی شد؛ ارزشی دیگر باید بیاید آن را پر کند. اینجاست که میرسیم به سوال سوم.
در چند سال اخیر، بعد از آن موج تمسخر دهه شصتیها، به یکباره موج جدیدی شکل گرفت: زندگی نزیسته! یعنی تجربههایی که هرانسانی در طول زندگیخود میتواند داشته باشد و به واسطه محدودیت در منابع، امکانات، جبر جغرافیا، تسلط ایدئولوژی خاص در زمان خاص ، باز نبودن فضای تجربه کردن و ... فرد از آن محروم شده است. در اینجا به باور من اول عدم تناسب بین درک میزان واقعیِ زندگی نزیسته و حسِ زندگی نزیسته اتفاق افتاد.
هجوم رسانهها در نشان دادن لحظاتی که نتوانستیم آنجور که دوست داشتیم زندگی کنیم؛ تعقل و تناسب آن را در ذهن ما خدشهدار کرد. و بیشترین محدودیت، مربوط به حکومت دینی و نداشتن «زیست شادمانه» بود. زیست شادمانهای که تعریفش، بیشتر از آنکه نتیجهی انتخاب شخصی باشد؛ محصول مدرنیته و پست مدرنیته بود: « رقص، آواز، بدن عریان، بدن آزاد، لذت بردن، در آن زیستن و...» در حالیکه اگر شاید همین ما دههشصتیها دور هم جمع میشدیم به چیزهای بیشتر و وسیعتری میرسیدیم. اما به هرحال جای خالی ارزش علم را، «رقص و بدن» پر کرد.
اغلب ما، به عنوان والد، وقتی وارد مدرسهای شدیم دیگر دنبال میزان تحصیلات معلم ، اخلاق عام انسانی، جدیت، سختکوشی، نظم و آموزش نبودیم. برای ما مهمترین چیز امکان تجربهی آزاد در مدرسه، برای بچههایمان بود...

فکر میکنم حالا دیگر تصویر معلم-دیجی برایتان قابل پذیرشتر شد. مدارس، نوعی از بنگاههای اقتصادیاند که بنابر رفتار متقاضی خدمات ارایه میکنند. حتی اگر نظارت سرسختانه-که نیست-بر مدارس دولتی وجود داشته باشد؛ کنشگران داخل آن مدرسه هستند که خروجیِ آن را میسازند.
ضمن اینکه باید یادمان باشد؛ همیشه میل به تکرارِ رفتار طبقات بالای اقتصادی یا فرهنگی در طبقات پایینتر بودهو هست و آنچه در مدرسهای برند در پایتخت تقاضا و ارائه داده میشود؛ تا روستاهای دورافتاده هم بال خواهد گشود.
به باور من مشکلِ امروز نظام آموزشیِ ما در «والدین» است. والدینی که اتفاقا در وضعیت اقتصادیِقابل قبولی دارند و نوع تقاضاهایشان، دارد سیستم آموزشی را شکل میدهد. والدینی که ارزشهایشان تغییر کردهاست. نسل دهه شصتیای -که شاید چون فرزند فضای مجازی نبوده- تفکر نقادانه در مواجهه با رسانه را یاد نگرفته و در هجوم خبر و ناکامی و دویدن و کمتر رسیدن، قدرت تاثیرگذاریِ خویش در امور جاریِ فرهنگ را کمتر از آنچه هست میبیند. شاید هم بهحق، خشمگین است ولی احساس خشمش، خیلی بیشتر از میزان ناکامیِ واقعی اوست.
دهه شصتی امروز به خاطر فرزندانش، نیاز دارد اول خود را یکبار دیگر بازخوانی کند؛ واقع بینانه، در مقیاس جهانی و نه آرمانگرایانه و گزینشی . احتمالا متوجه عدم تناسب ها، تاثیر کنش خویش و نقص تقاضاهایش از سیستم آموزشی خواهد د. به باور من بعدش به طور اتومات ارزشهایش تغییر خواهد کرد؛ و ارزشهای دیگری جای آنها را خواهند گرفت...
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: