عصر ایران؛ فرزانه متین- قاتلان زنجیرهای همیشه برای عامهی مردم جذاب بودهاند (از حیث توجه و نه طبعا تایید رفتار جنایت کارانه شان) و یکی از مهمترین دلایل آن، این است که به ترسهای رایج و شگفتگی عمومی نسبت به جنبهٔ تاریک روح انسان میپردازند.
از آغاز سینما، فیلمهای جنایی وجود داشتهاند. در واقع برخی از تأثیرگذارترین فیلمهای یک قرن پیش به قاتلان زنجیرهای میپرداختند که نشاندهندهٔ جذابیت بیزمان این ایدههاست.
با تکامل سینما در طول سالها، همواره قاتلان زنجیرهای روی پرده حضور داشتهاند اما در لباسهای مختلف.
چهرههای متغیر قاتلان فیلمها در طول سالها، بازتابی از روند فیلمسازی و نگرشهای اجتماعی زمان خود بوده است.
فیلمهای قاتلان زنجیرهای که از دههٔ ۱۹۲۰ شروع شد، راهی بود برای بررسی ویرانیهای غیرانسانی جنگ جهانی اول.
با ورود به قرن جدید مخصوصا در این چند سال گذشته با راه افتادن سرویسها و پلتفرمهای پخش فیلم و سریالی چون نتفلیکس بار دیگر زندگی این جانیان و قاتلان زنجیرهای مخصوصا مورد توجه قرار گرفته است.
ظاهراً نتفلیکس در حال پیشی گرفتن از رقیبان در زمینهٔ ساختن مستندهای جنایی، در قالب فیلم و سریال است. آنها رویکردی ویژه دارند که با دیگران قابل مقایسه نیست چون برای آنها چگونگی از چرایی مهمتر است.
به جای این که به زمینهٔ به وجود آمدن این قاتلان دیوانه پردازند، بیش از هر چیز بر نحوهٔ قتلها و البته تعقیب و گریز بین پلیس و قاتل میپردازند تا هیجان را جایگزین آن کنند.
به این ترتیب نتفلیکس صاحب تعداد زیادی از سریالها و فیلمهای مستند در طول این سالها شده که همگی به مستندهای داستانی پرکشش و پر از تعلیقی میمانند که با وجود آگاهی مخاطب از انتهای قصه، باز هم میتوانند یقهی او را تا پایان بچسبند و رها نکنند.
البته که رویکرد آنها چندان مخاطب دلنازک را خوش نمیآید؛ نمایش بیپردهٔ عکسها و تصاویر صحنههای قتل و قرار گرفتن گزارش مفصل پلیس در قاب دوربین یا شهادتهای دلخراش بازماندگان باعث میشوند گاهی حتی بیاحساسترین مخاطبها هم چشمها را از قاب تلویزیون بدزدند و گوشها را بگیرند و نفسی تازه کنند.
سریال آمریکایی Monster ساخته رایان مورفی و ایان برنان است.
این مجموعه یک سریال آنتولوژی جنایی است؛ یعنی هر فصل داستانی مستقل درباره یک پرونده یا شخصیت واقعی دارد و بازیگران و شخصیتهای فصل قبلی ادامه پیدا نمیکنند. فصل اول در سپتامبر ۲۰۲۲ پخش شد و تاکنون چهار فصل ساخته شده است.
فصل اول با عنوان DAHMER – Monster: The Jeffrey Dahmer Story در سال ۲۰۲۲ ساخته شد و به زندگی و جنایتهای جفری دامر، قاتل زنجیرهای آمریکایی، میپردازد. نقش دامر را ایوان پیترز بازی میکند. اما نکته مهم این فصل این است که سریال صرفاً نمیخواهد یک قاتل زنجیرهای را به نمایش بگذارد. بخش مهمی از داستان درباره شکست پلیس، بیتوجهی به قربانیان و محیط اجتماعیای است که اجازه داد دامر برای مدت طولانی به جنایتهایش ادامه دهد. فصل اول به موفقیت بسیار بزرگی رسید و طبق اعلام نتفلیکس، در ۶۰ روز نخست بیش از یک میلیارد ساعت تماشا شد.
فصل دوم با عنوان Monsters: The Lyle and Erik Menendez Story در سال ۲۰۲۴ پخش شد و این بار سراغ پرونده لایل و اریک منندز رفت؛ دو برادری که در سال ۱۹۸۹ پدر و مادرشان، خوزه و کیتی منندز، را به قتل رساندند و در سال ۱۹۹۶ محکوم شدند. نقش لایل را نیکلاس الکساندر چاوز و نقش اریک را کوپر کُک بازی میکنند.
تفاوت مهم این فصل با دامر این است که سریال عمداً تلاش میکند درباره «قاتل» بودن این دو نفر و در عین حال ادعاهای آنها درباره آزار و خشونت خانوادگی، قضاوت سادهای ارائه نکند. همین موضوع باعث شد فصل دوم بیشتر به بحث درباره خانواده، سوءاستفاده، رسانه و تأثیر محاکمه بر افکار عمومی تبدیل شود. این فصل ۱۱ نامزدی امی دریافت کرد.
فصل سوم با عنوان Monster: The Ed Gein Story در سال ۲۰۲۵ منتشر شد و سراغ یکی از مشهورترین چهرههای تاریخ جنایت آمریکا رفت: اد گین.
گین در دهه ۱۹۵۰ در ویسکانسین زندگی میکرد و پس از کشف جنایتهایش، نامش به یکی از مهمترین منابع الهام سینمای وحشت تبدیل شد. شخصیتهایی مانند نورمن بیتس در فیلم روانی هیچکاک، لدرفیس و بوفالو بیل در سکوت برهها از این پرونده تأثیر گرفتهاند.
چارلی هونام نقش اد گین را بازی میکند و لوری متکالف در نقش مادر او ظاهر میشود.
سریال در فصل سوم وارد بحث جذابتری میشود: آیا «هیولا» فقط خود قاتل است یا جامعه، رسانه و فرهنگ عامه هم در ساختن و بازتولید تصویر او نقش دارند؟
اما در نهایت فصل چهارم «هیولا» در سپتامبر ۲۰۲۶ پخش شد.
فصل سوم از یک جهت با سه فصل قبلی تفاوت اساسی دارد: برای نخستین بار شخصیت اصلی «هیولا» یک زن است.
لیزی بوردن در سال ۱۸۹۲ متهم شد که پدر و نامادریاش را با تبر به قتل رسانده است. پرونده او به یکی از مشهورترین جنایتهای تاریخ آمریکا تبدیل شد، اما بوردن در دادگاه تبرئه و همین ابهام تاریخی، دستمایه اصلی فصل چهارم شد.
جذابترین نکته فصل چهارم این است که سریال، برخلاف سه فصل قبلی، دیگر با یک قاتل زنجیرهای شناختهشده روبهرو نیست؛ بلکه با یک معمای تاریخی حلنشده مواجه است. لیزی بوردن نه مانند دامر اعتراف کرده و نه مانند اد گین به عنوان قاتلی که همه چیز دربارهاش روشن است، در تاریخ ثبت شده است. او متهم شد، محاکمه شد و تبرئه شد و همین «ناتمام ماندن حقیقت» به موتور محرکهی اصلی داستان تبدیل میشود.
از این منظر، فصل چهارم شاید از سه فصل قبلی هوشمندانهتر باشد. مسئله دیگر فقط این نیست که «آیا لیزی قاتل است؟» بلکه سؤال مهمتر این است که چرا جامعه اینقدر به ساختن یک «هیولا» از او علاقهمند شد؟
سریال روی همین نقطه دست میگذارد: اگر یک زن مرتکب خشونت شود، جامعه چگونه با او برخورد میکند؟ آیا خشونت زنانه برای جامعه ترسناکتر از خشونت مردانه است؟ و چرا زنی که از قالبهای مرسوم زنانه خارج میشود، خیلی سریع به موجودی مرموز، خطرناک و حتی شیطانی تبدیل میشود؟ این همان چیزی است که فصل چهارم را از یک True Crime معمولی جدا میکند.
از طرف دیگر، الا بیتی انتخاب بسیار خوبی برای نقش لیزی است. او شخصیت را به شکل یک زن کاملاً شرور بازی نمیکند. در بسیاری از لحظات، نمیتوان فهمید با زنی مواجهیم که چیزی را پنهان میکند یا زنی که دیگران دربارهاش داستان ساختهاند. این ابهام، مهمترین سرمایه بازی اوست.
مشکل اصلی این است که سریال گاهی بیش از اندازه شیفته فضای خودش میشود. قابهای زیبا، فضای گوتیک، خشونت، طراحی صحنه و بازیهای اغراقشده، در بعضی قسمتها بر خود داستان غلبه میکنند. این مسئله تا حدی ویژگی آثار رایان مورفی است: او
گاهی به جای اینکه اجازه دهد داستان خودش شوکهکننده باشد، تلاش میکند آن را با میزانسن، موسیقی و اغراق بصری شوکهکنندهتر کند. به همین دلیل، در بعضی قسمتها احساس میکنیم سریال به جای کشف لیزی بوردن، دارد «اسطوره لیزی بوردن» را میسازد.
با این حال، انتخاب این پرونده برای فصل چهارم انتخاب بسیار هوشمندانهای است؛ چون برخلاف سه شخصیت قبلی، درباره لیزی نمیتوان با اطمینان گفت که «هیولا» بوده است.
خودِ عنوان Monster در این فصل تبدیل به یک سؤال میشود. با همهی این تفاسیر فصل چهارم از ضعیف ترین فصلهای سریال هیولاست فصلی که ریتم آن به شدت کند است و در خدمت داستان عمل نمیکند.
حاشیهها و خرده پیرنگها بیش از حد استاندارد است که عملا در داستان به خط روایی کمکی نمیکند. این فصل به سمت نمایش خشم زنانه، سرکوب جنسی، روابط پیچیده خانوادگی و خشونت بصری میرود. خود سازندگان نیز اعلام کردهاند که این فصل از ابتدا قرار بود به موضوع «خشم و سرکوب زنان» بپردازد. در این میان، رابطه لیزی با خدمتکار خانواده، بریجت سالیوان، با بازی ویکی کریپس، یکی از محورهای اصلی روایت است.
این رابطه به تدریج از یک رابطه ارباب و خدمتکار فراتر میرود و سریال از خلال آن تلاش میکند فضای خفقانآور خانه بوردن را به تصویر بکشد. مشکل اما اینجاست که بخش قابل توجهی از این رابطه حاصل تخیل سازندگان است.
شواهد تاریخی، آنطور که سریال نشان میدهد، رابطهای عاشقانه یا همکاری جنایتکارانه میان لیزی و بریجت را تأیید نمیکند. بریجت حتی برای زمان قتلها عذر موجه داشته است.
این فاصله میان واقعیت و خیال، به خودی خود ایرادی برای یک اثر نمایشی نیست. یک سریال حق دارد از واقعیت فاصله بگیرد و تفسیر شخصی خود را ارائه دهد. مشکل زمانی آغاز میشود که اثر، بدون آنکه مرز میان واقعیت و تخیل را به اندازه کافی روشن کند، از یک پرونده تاریخی برای ساختن روایتی استفاده میکند که گاهی بیشتر شبیه فانتزی سازندگان است تا بازخوانی یک پرونده جنایی.
شاید به همین دلیل است که فصل چهارم، با وجود بازیهای خوب و طراحی بصری چشمگیر، در نهایت کمتر از چیزی که میتوانست باشد، به نظر میرسد.
سریال «هیولا» قرار بود درباره هیولاها باشد؛ درباره اینکه آنها چگونه ساخته میشوند و چه کسی آنها را میسازد.
اما در فصل چهارم، سریال آنقدر مشغول ساختن تصویر هیولاست که فرصت چندانی برای پرسیدن این سؤال باقی نمیگذارد که آیا اصلاً لیزی بوردن هیولا بوده است؟ و این شاید بزرگترین تناقض فصل جدید باشد:
سریالی که میتوانست یکی از پیچیدهترین زنان تاریخ جنایت را به پرسشی درباره حقیقت، جنسیت و قضاوت تبدیل کند، در نهایت خودش گرفتار همان چیزی میشود که از آن انتقاد دارد؛ ساختن یک افسانه تازه از زنی که حقیقت زندگیاش همچنان در هالهای از ابهام باقی مانده است.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: