تقویم یک تاریخ نشان میدهد، اما تجربه جمعی میتواند همزمان در چند دوران جریان داشته باشد.در چنین وضعی، پرسش فقط این نیست که جامعه چگونه از بحران عبور میکند. پرسش مهمتر این است که چه چیزی حس ادامهداشتن را حفظ میکند؛ چه چیزی باعث میشود مردمی با تجربهها، نگرانیها و انتظارهای متفاوت، هنوز خود را بخشی از یک تاریخ مشترک بدانند.
اینجاست که به ایران میرسیم. ایران فقط روی نقشه به هم پیوسته نیست؛ در حافظه و تجربه مردم هم به هم پیوسته است. در خوی و الموت، در بوشهر و خوزستان، در اصفهان و خرمآباد، در تختجمشید و فلکالافلاک، در زبانها و آیینها، در شمس و حافظ و فردوسی تجربه میشود. مکانها و روایتهایی که ممکن است در آغاز کاملاً محلی به نظر برسند، کنار یکدیگر تصویری بزرگتر میسازند. میراث فرهنگی یکی از ملموسترین صورتهای همین پیوند است.
ثبت الموت را در نظر بگیریم. برای مردم الموت و قزوین، چنین اتفاقی فقط اضافهشدن نام یک اثر به فهرستی رسمی نیست. چیزی که سالها بخشی از جغرافیای زندگی و روایت آنان از خودشان بوده، در مقیاسی بزرگتر دیده میشود. همین دیدهشدن میتواند به شادی و غرور محلی تبدیل شود.
در خوی نیز شمس تبریزی فقط نام شخصیتی در تاریخ عرفان نیست؛ بخشی از هویت شهر است. آرامگاه و مناره شمس و مجموعهای که پیرامون نام او شکل گرفته، برای خوی فقط یک جاذبه فرهنگی نیست؛ بخشی از روایتی است که شهر با آن خود را به ایران معرفی میکند. گشایش مجموعه شمس تبریزی برای بسیاری از مردم خوی صرفاً افتتاح یک مجموعه فرهنگی نخواهد بود؛ دیدهشدن بخشی از هویت شهری است که سالها با نام شمس پیوند خورده است. شبیه چنین احساسی را در لرستان و در پیوند با فلکالافلاک هم دیدهایم.
در بوشهر، میراث شکل دیگری پیدا میکند. فقط در عمارتها و بافت تاریخی خلاصه نمیشود؛ در نسبت شهر با دریا، در معماری، موسیقی، آیینها و شیوه زندگی حضور دارد. حافظه تاریخی بوشهر نیز با چند سده مواجهه و مقاومت مردم جنوب در برابر حضور و مداخله قدرتهای خارجی در خلیج فارس گره خورده است. اینجا میراث چیزی بیرون از زندگی نیست؛ بخشی از شیوهای است که شهر خود را به یاد میآورد و تعریف میکند.
خوزستان نیز لایههای متفاوتی از تاریخ ایران را در خود جمع کرده است؛ از شوش و چغازنبیل تا رودها، زبانها، آیینها و خاطره جنگ. در اصفهان هم میدان و مسجد و پل و بازار فقط آثار تاریخی نیستند؛ هنوز بخشی از زندگی شهرند. مردم از کنارشان عبور میکنند، در آنها قرار میگذارند و خاطره میسازند. میراث در چنین جاهایی فقط دیده نمیشود، زندگی میشود.
در مطالعات میراث فرهنگی برای چنین رابطهای از مفاهیمی مانند «حس مکان»، «دلبستگی مکانی» و «هویت مکانی» استفاده میشود. پژوهشها هم نشان دادهاند که رابطه مردم با میراث میتواند با حافظه جمعی، احساس تعلق و تداوم هویتی پیوند داشته باشد. اما بعضی مکانها از جغرافیای خود بزرگتر میشوند. تختجمشید شاید روشنترین مثال باشد.
حساسیت نسبت به تختجمشید فقط نگرانی درباره یک محوطه باستانشناسی در فارس نیست. برای بسیاری از ایرانیان، تختجمشید بخشی از تصویر ذهنی آنان از ایران شده است. ممکن است کسی هرگز آنجا نرفته باشد، اما خبر احتمال آسیب دیدنش برای او بیاهمیت نباشد. بعضی مکانها در طول زمان به نشانه تبدیل میشوند. تختجمشید برای بسیاری فقط چیزی نیست که باید حفظ شود؛ چیزی است که نبودنش بخشی از تصویر ایران را ناقص میکند.
هویت ملی هم همیشه از بالا ساخته نمیشود. گاهی در همین تجربههای محلی شکل میگیرد؛ در شادی مردم یک منطقه از دیدهشدن میراثشان، در حساسیت نسبت به سرنوشت یک بنا، در شمسِ خوی، در موسیقی بوشهر، در خاطره خوزستان، در معماری اصفهان و در آن احساس ساده که «این هم بخشی از ماست». اما میراث فرهنگی فقط درباره گذشته نیست.
میراث از گذشته به ما میرسد، در اکنون معنا پیدا میکند و به آینده سپرده میشود. حفظ میراث، از این منظر، صرفاً نگهداری از گذشته نیست؛ مسئولیتی میاننسلی است. ما آخرین صاحبان تختجمشید، الموت، فلکالافلاک، شمس تبریزی، بافت بوشهر یا میراث اصفهان و خوزستان نیستیم.
و شاید درست همینجا نسبت میراث با آن سه دوران روشن شود. جامعهای که پیشاجنگ، جنگ و پساجنگ را در یک اکنون تجربه میکند، با احساسها و انتظارهای یکسانی زندگی نمیکند. هر یک از این دورانها منطق، اضطراب و مطالبه خود را دارد. اما ایران و میراث فرهنگی میتوانند یکی از جاهایی باشند که این تجربههای متفاوت دوباره به یکدیگر میرسند.
این شاید مهمترین دلالت بحث باشد. در شرایطی که سه دوران میتوانند ذهن و تجربه مردم را به سمت گذشته، اکنون و آینده بکشند، میراث فرهنگی فقط یک حوزه تخصصی در کنار سایر حوزهها نیست؛ میتواند یکی از زیرساختهای اجتماعی تداوم ایران باشد.
مجموعهای از مکانها، خاطرهها و نشانههایی که مردم، با وجود تفاوت تجربههایشان، هنوز میتوانند خود را در نسبت با آنها بخشی از یک «ما» ببینند. این «ما» الزاماً بر یک روایت واحد از گذشته بنا نشده است. یکی ایران را بیشتر در تختجمشید میبیند، دیگری در شمس تبریزی و خوی، دیگری در بافت بوشهر، مسجدی در اصفهان، اثری در خوزستان، یک کلیسا، بازار، موسیقی یا آیینی محلی.
شاید فصل مشترک سادهتر باشد: چیزهایی وجود دارند که عمرشان از عمر یک نسل بلندتر است و باید بمانند. جامعهای که تجربه سه دوران را در یک اکنون حمل میکند، برای حفظ حس تداوم به چیزهایی نیاز دارد که عمرشان از بحران امروز بلندتر باشد. جنگ زمان را کوتاه میکند؛ آدم را به امروز و فردا میکشاند. میراث فرهنگی زمان را بلند میکند. چیزی از پیش از ما رسیده است؛ قرار نیست در زمان ما متوقف شود.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: